کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۱۹۷۴
تاریخ خبر:
به بهانه سالروز درگذشت فریدون گله، فیلمسازی که تنهایی آدم‌های فراموش‌شده را به تصویر کشید

فریدون گله؛ مردی که در فیلم‌های خودش گم شد

فریدون گله؛ مردی که در فیلم‌های خودش گم شد

خالق «کندو» و «مهرگیاه» سال‌ها از دوربین دور ماند و سرنوشتی پیدا کرد که به زندگی قهرمانان سرگردان و بی‌پناه فیلم‌هایش شباهت داشت

هفت صبح| فریدون گله انگار یکی از شخصیت‌های فیلم خودش بود، مردی که شهر را خوب می‌شناخت، کوچه‌های تاریکش را بلد بود، درد آدم‌هایش را می‌فهمید و سرانجام جایی دور از هیاهوی آن، در خلوتی طولانی ناپدید شد. سینمای ایران برای او خانه‌ای با درهای همیشه نیمه‌باز بود، گاهی اجازه می‌داد وارد شود، چند تصویر فراموش‌نشدنی بسازد و دوباره بیرونش می‌فرستاد.

 

مردی که می‌توانست یکی از پرکارترین فیلمسازان نسل خود باشد، با کارنامه‌ای کوتاه و رؤیاهایی ناتمام از دنیا رفت. سی‌ام مهرماه، سالروز خاموشی فیلمسازی است که مرگش در سال ۱۳۸۴ پایان سال‌ها دوری از دوربین بود. گله در شصت‌وچهارسالگی چشم بست، درحالی‌که سینمای ایران هنوز فرصت نکرده بود آن‌طور که سزاوارش بود، او را بشناسد. شاید تلخ‌ترین شوخی سرنوشت همین باشد، فیلمسازی که تمام عمر به آدم‌های نادیده نگاه کرد، خودش سال‌ها از چشم‌ها دور ماند.

 

شاعری میان دود و آسفالت

تهرانِ فریدون گله، شهر کارت‌پستال‌ها و خیابان‌های آراسته نبود، شهری بود که زیر چراغ‌های کم‌نورش آدم‌های خسته پرسه می‌زدند، در کافه‌های ارزان‌قیمت آرزوهایشان را خرج می‌کردند و سهمشان از زندگی اغلب به چند اسکناس مچاله و امیدی سمج محدود می‌شد.گله این آدم‌ها را دوست داشت، برایش مهم نبود لباسشان اتوکشیده باشد یا زبانشان به قواعد معاشرت وفادار بماند، پشت چهره زمخت یک مرد خیابانی، اندوهی پیدا می‌کرد که بسیاری از فیلمسازان هم‌دوره‌اش از دیدنش عاجز بودند.

 

«زیر پوست شب» تصویری از همین جهان است، جهانی آغشته به فقر، بی‌قراری و جست‌وجوی سرپناه. «دشنه» زخم‌های آدم‌هایی را آشکار می‌کند که جامعه ترجیح می‌دهد درباره‌شان سکوت کند و «مهرگیاه» قدم به قلمرویی غریب‌تر می‌گذارد، جایی میان خیال و واقعیت که عشق، تنهایی و سرگشتگی به یکدیگر گره می‌خورند.

 

گله در سینمای ی که میان سرگرمی تجاری و روشنفکری پرادعا گرفتار بود، زبان شخصی خودش را پیدا کرد. زبان مردی که می‌توانست تلخی خیابان را با لطافت شعر در یک قاب بنشاند.

 

 ابی هنوز در خیابان راه می‌رود

«کندو» شاید روشن‌ترین امضای فریدون گله بر تاریخ سینمای ایران باشد. ابی، با بازی بهروز وثوقی، سفری عجیب را در دل تهران آغاز می‌کند، سفری میان کافه‌ها، تحقیرها و مشت‌هایی که بر صورتش می‌نشینند.این سفر ظاهراً ماجرای یک شرط‌بندی است، ولی زیر پوست آن، انسانی ایستاده که می‌خواهد چیزی از عزت ازدست‌رفته‌اش را پس بگیرد. ابی برای رسیدن به مقصد، بیش از آنکه با دیگران بجنگد با سرنوشت خودش درگیر می‌شود.

 

گله قهرمانش را از میان آدم‌های معمولی انتخاب می‌کند و به او شکوهی تراژیک می‌بخشد. همین نگاه، «کندو» را از یک داستان خیابانی فراتر می‌برد، فیلم هنوز نفس می‌کشد، چون رنج شخصیتش به یک دوره تاریخی محدود نمانده است.شگفت آنکه چنین فیلمی در زمان نمایش، آن‌چنان که انتظار می‌رفت تحسین نشد. گله برای بسیاری از منتقدان آن روزگار، فیلمسازی دشوار برای طبقه‌بندی بود، هنرمندی که در هیچ اردوگاهی آسوده نمی‌نشست.

 

 آخرین سکانس در تنهایی

سال‌های پس از انقلاب، دوربین فریدون گله خاموش ماند. مدتی خارج از ایران زندگی کرد و پس از بازگشت، تلاش‌هایش برای ساخت فیلم تازه به نتیجه نرسید. شمال کشور پناهگاه مردی شد که روزگاری تهران را با دوربینش زیرورو کرده بود.دوستان و منتقدانی که در سال‌های پایانی به دیدارش رفتند، هنوز شوق فیلمسازی را در او زنده یافتند، فیلمنامه‌هایی داشت، به ادامه «کندو» فکر می‌کرد و دلش می‌خواست دوباره صدای حرکت دوربین را بشنود.

 

هیچ‌کدام به سرانجام نرسید‌

امروز فیلم‌هایش دوباره دیده می‌شوند و نسل تازه ارزش نگاهش را کشف کرده است. این بازشناسی البته‌شـــــــیرینی اندوهناکی دارد؛ شبیه رسیدن نامه‌ای عاشقانه به خانه‌ای که صاحبش سال‌هاست آنجا زندگی نمی‌کند. فریدون گله رفت و چند فیلم ماند که هنوز بوی خیابان، باران و تنهایی می‌دهند. سینما سرانجام او را به یاد آورد، ولی برای ساختن فیلم بعدی دیگر دیر شده بود.


 

کدخبر: ۶۰۱۷۱۹۷۴
تاریخ خبر:
ارسال نظر