بامداد خمار؛ عشق محبوبه و رحیم چرا به دل نمینشیند؟
سریال «بامداد خمار» با وجود طراحی صحنه و لباس چشمگیر و بازی های قابل قبول، در پرداخت عشق محبوبه و رحیم و انسجام روایت با ضعف هایی روبه روست؛ نقد و بررسی این مجموعه را می خوانید.
به گزارش هفت صبح، سریال «بامداد خمار» با وجود طراحی صحنه و لباس قابل توجه، فیلمبرداری متعادل و بازی های قابل قبول، نتوانسته از ظرفیت های داستان خود به طور کامل استفاده کند. ضعف در پرداخت رابطه عاشقانه شخصیت های اصلی، تعدد خرده روایت ها و طولانی شدن برخی موقعیت ها، از جمله عواملی هستند که مانع شکل گیری یک درام تاثیرگذار شده اند.
امتیازهای بصری در کنار ضعف های روایی
«بامداد خمار» از جمله سریال هایی است که نمی توان به سادگی از تماشای آن صرف نظر کرد. طراحی صحنه و لباس، چهره پردازی، فیلمبرداری و بازی بازیگران از نقاط قوت آن به شمار می روند. فیلمبرداری این مجموعه نیز در مقایسه با اثر قبلی نرگس آبیار، «سووشون»، از تعادل بیشتری برخوردار است و کمتر با حرکت های بی قرار دوربین مواجه می شویم.
با این حال، کیفیت فنی و اجرایی به تنهایی نمی تواند جای خالی یک فیلمنامه منسجم را پر کند. «بامداد خمار» داستان عشقی را در بستر مناسبات مردسالارانه روایت می کند؛ داستانی که برای تاثیرگذاری، باید هم احساسات میان دو شخصیت اصلی را باورپذیر نشان دهد و هم موانع خانوادگی و اجتماعی پیش روی آنها را به کشمکشی ملموس تبدیل کند. در این مجموعه، فاصله میان کیفیت اجرا و قدرت دراماتیک داستان، مانع از آن شده که مخاطب با تمام ظرفیت های اثر ارتباط برقرار کند.
چرا دلباختگی محبوبه به رحیم باورپذیر نمی شود؟
یکی از پرسش های اصلی درباره فیلمنامه، چگونگی شکل گیری عشق محبوبه به رحیم است. محبوبه در خانواده ای مرفه بزرگ شده و خواستگارانی دارد که از نظر ثروت، تحصیلات و موقعیت اجتماعی شرایط مناسبی دارند. در چنین وضعیتی، چه ویژگی ای در رحیم باعث می شود او از تمام این امتیازها چشم پوشی کند؟
پاسخ این پرسش لزوما نباید بر اساس منطق محاسبات اجتماعی باشد؛ عشق می تواند از هر معیاری فراتر برود. اما فیلمنامه باید بتواند نیروی عاطفی چنین انتخابی را برای تماشاگر قابل درک کند. در آنچه سریال به نمایش می گذارد، رابطه محبوبه و رحیم بیشتر به چند دیدار و رد و بدل کردن گل و هدیه محدود است و فرصت کافی برای شکل گیری تدریجی این دلبستگی فراهم نمی شود.
در ادامه، روایت سالمندی محبوبه تلاش می کند با توصیف ویژگی های رحیم، او را فردی پاکدل، معصوم و جذاب معرفی کند. اما بیان مستقیم احساسات شخصیت، لزوما به معنای انتقال آن به مخاطب نیست. تماشاگر باید در جریان رفتارها، انتخاب ها و موقعیت های داستانی به درکی از این رابطه برسد؛ نه اینکه صرفا از او خواسته شود قضاوت راوی را بپذیرد.
وقتی زمینه کافی برای باورپذیری عشق فراهم نمی شود، همذات پنداری با شخصیت ها نیز دشوار خواهد شد. در نتیجه، رابطه ای که باید موتور محرک داستان باشد، بیشتر به پیش فرضی تبدیل می شود که سریال پیوسته بر آن تاکید می کند، بی آنکه به اندازه کافی آن را به تصویر بکشد.
خرده روایت های متعدد؛ قصه هایی که به درام اصلی کمک نمی کنند
یکی دیگر از ایرادهای مطرح شده درباره «بامداد خمار»، استفاده از ماجراهای فرعی متعدد برای گسترش روایت و ترسیم فضای اجتماعی و خانوادگی دوران داستان است. برخی از این خرده روایت ها به خودی خود ظرفیت داستانی دارند، اما مسئله اصلی، میزان تاثیر آنها بر خط عاشقانه محبوبه و رحیم است.
برای نمونه، ماجرای رابطه پنهانی پدر محبوبه با عصمت، خبرچینی کنیز ماه گرفته و اختلاف پدر محبوبه با برادرش بر سر زمین های موروثی، هر کدام بخشی از زمان سریال را به خود اختصاص می دهند. با این حال، این پرسش مطرح است که هر یک از این اتفاقات تا چه اندازه به تشدید کشمکش اصلی یا روشن شدن موانع رابطه دو شخصیت محوری کمک می کنند.
در کنار این مسئله، نحوه آگاهی محبوبه سالمند از برخی اتفاقات و جزئیات آنها نیز پرسش هایی درباره منطق روایت ایجاد می کند. زمانی که ارتباط میان خطوط فرعی و داستان اصلی به اندازه کافی روشن نباشد، تعدد ماجراها به جای غنی تر کردن اثر، تمرکز آن را کاهش می دهد.
طولانی شدن موقعیت ها و کند شدن روند داستان
کندی روایت نیز از دیگر مسائلی است که در نقد این مجموعه مورد توجه قرار گرفته است. برای مثال، در قسمت نخست فصل دوم، بخش زیادی از زمان به بیرون آوردن محبوبه از حبس خانگی با کمک پسرعمویش و گفت و گوهای پیرامون این اتفاق اختصاص پیدا می کند. همچنین چند قسمت طول می کشد تا محبوبه سرانجام عشق خود به یک شاگرد نجار را با خانواده اش در میان بگذارد.
طولانی شدن یک موقعیت زمانی می تواند به تقویت درام کمک کند که در جریان آن، کشمکش شدت بگیرد، رابطه شخصیت ها تغییر کند یا اطلاعات تازه ای درباره آنها به دست آید. اگر امتداد یک اتفاق به تحول معناداری منجر نشود، نتیجه بیشتر به تعویق افتادن پیشروی داستان شباهت خواهد داشت.
تعلیق نیز صرفا با عقب انداختن یک اتفاق شکل نمی گیرد؛ بلکه به موانع پیش روی شخصیت ها، پیامدهای تصمیم هایشان و نگرانی مخاطب درباره نتیجه این انتخاب ها وابسته است. در «بامداد خمار»، هنگامی که رابطه مرکزی هنوز به اندازه کافی ملموس نشده و خطوط فرعی نیز پیوند محکمی با آن ندارند، طولانی تر شدن روایت لزوما به افزایش جذابیت منجر نمی شود.
اقتباس از ادبیات؛ فرصتی که به بازآفرینی دقیق نیاز دارد
با وجود انتقادها به فیلمنامه، انتخاب رمان مشهور «بامداد خمار» برای اقتباس تلویزیونی را می توان اقدامی قابل توجه در فضای تولیدات نمایشی ایران دانست. اقتباس از آثار ادبی هنوز به رویکردی فراگیر در سریال سازی کشور تبدیل نشده است؛ این در حالی است که ادبیات فارسی از داستان ها، شخصیت ها و موقعیت های متنوعی برخوردار است که می توانند زمینه ساز شکل گیری آثار تصویری متفاوتی باشند.
در شرایطی که بخش قابل توجهی از تولیدات شبکه نمایش خانگی به موضوعاتی مانند قتل، فساد اقتصادی، خیانت، مواد مخدر و فعالیت باندهای زیرزمینی می پردازند، رجوع به ادبیات می تواند امکان روایت جهان ها و تجربه های تازه ای را فراهم کند.
البته انتخاب یک رمان شناخته شده به تنهایی موفقیت اقتباس را تضمین نمی کند. انتقال داستان از ادبیات به تصویر، نیازمند شناخت ویژگی های اثر اصلی و بازآفرینی آن متناسب با منطق روایت تصویری است. غنای رمان زمانی در یک مجموعه نمایشی به نتیجه مطلوب می رسد که شخصیت ها، روابط و اتفاقات آن در قالبی تازه، منسجم و باورپذیر شکل بگیرند.
در نهایت، «بامداد خمار» با وجود برخورداری از امتیازهای فنی و اجرایی، در پرداخت درام اصلی و پیوند دادن خرده روایت ها با آن با چالش هایی روبه روست. ظرفیت داستان و انتخاب منبع ادبی شناخته شده، زمینه ای برای ساخت اثری تاثیرگذار فراهم کرده بود؛ اما ضعف در پرداخت رابطه عاشقانه و کندی پیشروی داستان، مانع از آن شده که این ظرفیت ها به طور کامل در نتیجه نهایی نمایان شوند.