کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۷۸۰۳
تاریخ خبر:
هفت سال ممنوع‌الکار بودم و خودم خبر نداشتم!

گفتگوی خواندنی با آرام جعفری؛ او از ‌روزهای تاریک سینما می‌گوید

گفتگوی خواندنی با آرام جعفری؛ او از ‌روزهای تاریک سینما می‌گوید

آرام جعفری در گفت‌وگویی از حذف کلاه‌های آفتابگیر در تلویزیون، حسرت سپردن نقش‌های «چرک و جنوب شهری» به او ‌‌می‌گوید

گروه فرهنگ و هنر| تصور کنید روی مبل خانه‌تان نشسته‌اید. تلفن زنگ نمی‌خورد. فیلمنامه‌ای با پیک به در خانه نمی‌آید. وقتی به خیابان می‌روید، هنوز آدم‌هایی هستند که با دیدنتان لبخند می‌زنند و خاطرات سال‌های دورشان زنده می‌شود، اما در دنیای حرفه‌ای خودتان، انگار نامرئی شده‌اید. این نامرئی شدن، نه با یک نامه رسمی به شما اعلام شده و نه کسی دلیلش را می‌گوید. فقط یک روز صبح بیدار می‌شوید و می‌بینید قطار سینما و تلویزیون دارد با سرعت از ایستگاه می‌گذرد و شما، با چمدانی از استعداد و جوانی، روی سکو جا مانده‌اید. این داستان یک فیلم نیست؛ این چکیده‌ای از یک دهه زندگی زنی است که حالا روبه‌روی ما نشسته است.

جعفری (1)

آرام جعفری. همان دخترک پرانرژی، خوش‌خنده و معصوم سریال‌های اواخر دهه هفتاد و هشتاد که ناگهان از صفحه رادارها محو شد. وقتی با او هم‌کلام می‌شویم، دیگر خبری از آن دخترک خام سال‌های دور نیست. خطوط کمرنگی که زمان روی چهره‌اش انداخته، به او وقاری زنانه و عمیق بخشیده است. لحن صدایش وقتی از گذشته می‌گوید، ترکیبی است از خنده‌هایی که بوی رهایی می‌دهند و مکث‌هایی که پر از بغض‌های فروخورده‌اند. او برای ما از روزهایی می‌گوید که شهرت، هم آغوشش را برایش باز کرد و هم خیلی زود، روی بی‌رحمش را نشان داد.

 

 دختری که اجازه نداشت دوازده شب به خانه برود!

ورود به دنیای تصویر برای آرام جعفری، با نام‌های بزرگی گره خورد. او شانس این را داشت که در همان قدم‌های اول، با تیمی کار کند که نبض کمدی ایران را در دست داشتند. آرام با چشمانی که هنوز از یادآوری آن روزها برق می‌زند، از مهران مدیری می‌گوید: «آقای مدیری و تیمش دقیقا می‌دانستند از بازیگر چه می‌خواهند. در «قهوه تلخ»، اول قرار بود من هم مثل بقیه خانم‌ها گریم قجری داشته باشم. اما یک روز آقای مدیری نگاهم کرد و گفت: آرام، تو اصلا به این گریم نمی‌خوری! با مشورت امیرمهدی ژوله و خشایار الوند عزیز، ناگهان مسیر عوض شد و من شدم یک شخصیت روس.

 

این ذهن باز کارگردان بود که به من اجازه داد نقشی متفاوت خلق کنم.» اما این دنیای پر زرق و برق، در خانه روی دیگری داشت. آرام جوان، مادری به شدت نگران داشت. مادری که پس از فوت زودهنگام همسرش، مثل یک عقاب از دخترش مراقبت می‌کرد. ماجرای کنار گذاشته شدن آرام از نقش اصلی سریال «زیر آسمان شهر»، یکی از آن داستان‌هایی است که هم خنده‌دار است و هم تلخ. آرام با خنده‌ای که تهش به حسرت می‌رسد می‌گوید: «نوزده سالم بود. یک شب، حوالی ساعت هشت و نیم کارمان تمام شد. گفتیم برویم با بچه‌های گریم شامی بخوریم. دستیار کارگردان زنگ زده بود خانه ما تا خبر بدهد آفیش فردا چیست و از دهانش پریده بود که آرام زودتر تعطیل شده. وقتی ساعت دوازده شب رسیدم خانه، مادرم قیامت به پا کرد! فردایش زنگ زد به مهران غفوریان و گفت دختر من دیگر نمی‌آید!

 

در سینما چنین چیزی قفل است! مگر می‌شود نقش اصلی یکدفعه ناپدید شود؟ اما مادرم کوتاه نیامد. نویسنده‌ها مجبور شدند داستان را عوض کنند. من قرار بود در سریال با بهروز یا فولاد ازدواج کنم، اما در عرض یک شب، مرا به عقد یکی از همسایه‌ها درآوردند و از قصه حذف شدم!» این نگرانی‌های مادرانه حتی تا جایی پیش رفت که پیشنهاد شد آرام بازیگری را رها کند و مجری برنامه کودک شود. «لباس‌های عروسکی و پف‌دار برایم دوختند. قرار بود بشوم «خاله آرام.» تا پای دوربین هم رفتم، اما یک‌دفعه بغض کردم. گفتم من خاله آرام نیستم! من بازیگرم. عذرخواهی کردم و برگشتم. اگر آن روز آن لباس را می‌پوشیدم، شاید مسیر زندگی‌ام برای همیشه عوض می‌شد.»

 

 هفت سال ممنوع‌الکار بودم و خبر نداشتم

دردناک‌ترین بخش گپ‌وگفت ما جایی است که آرام از سال‌های بایکوت حرف می‌زند. وقتی ستاره‌ای در اوج جوانی و آمادگی قرار دارد، بزرگترین شکنجه برایش، بیکاری نیست؛ بی‌خبری است: «تا سال ۹۴ و ۹۵ همه چیز روی روال بود. حتی تله‌فیلم‌های ضعیف را هم بازی می‌کردم تا فقط در جریان بمانم و البته معاشم تامین شود. اما کم‌کم تلفن‌ها قطع شد. پیشنهادهایی که می‌آمد آنقدر تکراری و بی‌روح بود که حس می‌کردم دارم درجا می‌زنم. در سنی بودم که نه نقش دختر دم‌بخت به من می‌خورد، نه نقش یک مادر کامل. اما مسئله فقط سن نبود. یک روز چشم باز کردم و فهمیدم من هفت سال است که ممنوع‌الکارم و خودم خبر ندارم!»

 

با تعجب می‌پرسیم چطور ممکن است کسی هفت سال ممنوع‌الکار باشد و نداند؟ شانه بالا می‌اندازد و می‌گوید: «هیچ‌کس به من چیزی نگفت. من دختری نبودم که حاشیه داشته باشم یا رفتار خارج از عرفی بکنم. بعدها از گوشه و کنار شنیدم که ظاهرا به خاطر حضور در یک تیزر تبلیغاتی برای املاک در خارج از کشور، این محدودیت برایم ایجاد شده بود! برای کارها تماس می‌گرفتند، تا مرحله تست گریم می‌رفتم، با ذوق و شوق آماده می‌شدم، اما ناگهان غیبشان می‌زد. هیچ‌کس شهامت نداشت بگوید خانم جعفری، شما اجازه کار ندارید. من هم آدمی نبودم که زنگ بزنم و التماس کنم یا بپرسم چرا؟ این سکوت و تعلیق، روح مرا جوید.»

 

 تلویزیون حتی کلاه آفتابگیر روی روسری را هم سانسور کرد

سانسور در ایران داستان تازه‌ای نیست، اما گاهی شکل‌های عجیبی به خود می‌گیرد که روان بازیگر را خسته می‌کند. آرام که اخیرا در یک پروژه تلویزیونی در جنوب کشور حضور داشته، از برخورد عجیب با یک مسئله ساده می‌گوید: «بهمن‌ماه سال گذشته، در گرمای وحشتناک جنوب کار می‌کردیم. پوستم در آفتاب جلز و ولز می‌کرد. برای اینکه از گرمازدگی و سوختگی در امان بمانیم، روی روسری‌هایمان از این کلاه‌های نقاب‌دار ورزشی (آفتابگیر) گذاشته بودیم. باورتان می‌شود که تلویزیون تمام آن صحنه‌ها را سانسور کرد؟ نماهای ما یا به طور کامل حذف شد یا فقط در لانگ‌شات (نمای خیلی دور) در حد چند ثانیه پخش شد! گروه با خون دل کار می‌کند، زحمت می‌کشد تا زیبایی‌های جنوب را نشان دهد، اما به خاطر یک نقاب آفتابگیر پلاستیکی روی حجاب کامل، همه چیز مثله می‌شود. این چیزهاست که آدم را دلسرد می‌کند.»

 

 سیزده ماه مبارزه با مرگ در اتاق خواب

اما هیچ‌کدام از این بی‌مهری‌های حرفه‌ای، در برابر طوفانی که در زندگی شخصی‌اش وزید، به چشم نمی‌آمد. مادر آرام که روزگاری سایه به سایه مراقب او بود، در دوران کرونا به شدت بیمار شد. صحبت که به اینجا می‌رسد، صدای آرام می‌لرزد، اما در چشمانش قدرتی عجیب دیده می‌شود: «مامان درگیر کرونای شدیدی شد. سه ماه در بیمارستان بود و ریه‌هایش از کار افتاده بود. وقتی او را به خانه آوردیم، اتاقش را با کمک برادرم تبدیل به یک آی‌سی‌یو واقعی کردیم. باورتان نمی‌شود، سیزده ماه و نیم طول کشید. سیزده ماه سیاهی مطلق. پزشکان و پرستاران گریه می‌کردند و می‌گفتند آرام، دست بردار.

 

مادرت دچار آلزایمر شده، دیگر برنمی‌گردد. می‌گفتند باید بپذیری.» آرام در آن روزها به جای تسلیم شدن، با آسمان گلاویز می‌شود: «من پرده‌های خانه را در چنگم می‌فشردم و با خدا، با کائنات حرف می‌زدم. به خدا گفتم اگر منتظری من بشکنم و گریه کنم، اشتباه می‌کنی! من گریه نمی‌کنم. من می‌دانستم که مادرم برمی‌گردد. و یک روز معجزه شد. مادرم چشمانش را باز کرد. پرسید ما کجاییم؟ سریع عکس برادرم را نشانش دادم، گفتم این کیست؟ گفت آرمین! چون مادرم ریاضیاتش خوب بود، یک ضرب و تقسیم سخت از او پرسیدم و در کمال ناباوری پرستارها، جواب داد. آن لحظه، بزرگترین جایزه‌ای بود که در تمام عمرم از خدا گرفتم. من دوباره راه رفتن مادرم را دیدم. آن سیزده ماه مبارزه، آرام جدیدی را خلق کرد. زنی که دیگر از هیچ‌چیز نمی‌ترسد.»

 

 زخم قضاوت‌ها و پاییزی که رنگ عروسی گرفت

بخش دیگری از دردهای آرام، مربوط به قضاوت‌های بی‌رحمانه مردم در فضای مجازی است. او پس از یک جدایی تلخ، دوران سختی را گذراند. دورانی که دلش می‌خواست فقط در خانه بماند و با دیدن فیلم، ذهنش را از واقعیت فراری دهد. اما وقتی با بابک انصاری (که شش سال از او کوچکتر است) ازدواج کرد، موجی از پیام‌های تلخ و تاریک به سمتش سرازیر شد.

 

«مردم ما اساسا مهربانند، اما عده‌ای در فضای مجازی هستند که با روح خودشان مشکل دارند. می‌آمدند کامنت می‌گذاشتند که تو چگونه مخ پسری که شش سال از خودت کوچکتر است را زدی؟ یا تهمت می‌زدند که این چندمین ازدواجت است! من به جای دعوا، به بعضی‌هایشان پیام دادم و گفتم برایتان طلب نور و آرامش می‌کنم. جالب بود که بعضی‌هایشان وا می‌دادند و می‌گفتند آرام‌جان ما خودمان حالمان بد است، ببخشید… بابک در روزهایی که من ته‌نشین شده بودم، شانه‌هایم را گرفت و گفت من هستم. تفاوت سنی برای ما هیچ معنایی ندارد، ما کنار هم رشد می‌کنیم.»

 

آرام که هرگز در ازدواج قبلی‌اش لباس عروس نپوشیده بود، عقده‌ای شیرین در دل داشت. «به بابک گفتم اگر تا یک ماه دیگر برایم عروسی نگیری، همه چیز تمام است! او هم پای کار آمد. من عاشق پاییزم. برخلاف همه که تم سفید و صورتی می‌زنند، من گفتم عروسی من باید رنگ‌های زرد و نارنجی پاییزی داشته باشد. موهایم را برای اولین بار در زندگی‌ام بلوند کردم. وقتی خودم را در آینه با آن لباس و آن موها دیدم، حس کردم دختربچه‌ای هستم که سرانجام به آرزویش رسیده است.»

 

دیگر نقش یک زن معمولی را نمی‌خواهم

امروز، آرام جعفری در نقطه‌ای ایستاده که می‌داند از زندگی چه می‌خواهد. وقتی از او درباره نقش‌های آرزویش می‌پرسیم، با قاطعیت می‌گوید: «من دیگر نقش یک زن معمولی، یک مهندس یا یک خانم خانه‌دار که چالش‌های ساده دارد را نمی‌خواهم. من چهل و پنج ساله‌ام و عاشق سنم هستم. دلم می‌خواهد نقش یک زن معتاد، یک زن جنوب‌شهری حاشیه‌نشین یا یک زن روانی را بازی کنم. نقش‌هایی که امروزه پریناز ایزدیار یا سحر دولتشاهی به زیبایی بازی می‌کنند. اما کارگردان‌ها هنوز به من اعتماد نمی‌کنند که چنین نقش‌های چرک و سنگینی را به من بسپارند.»

 

او اعتراف می‌کند که در این سال‌ها اشتباهاتی هم داشته است: «پیشنهادهای زیادی برای برنامه‌های رئالیتی‌شو مثل «مافیا» یا «ناتو» داشتم. اما از ترس حاشیه و اینکه می‌گفتم من این بازی‌ها را بلد نیستم، رد کردم. الان پشیمانم. می‌بینم که همکارانم می‌روند، دور هم می‌خندند، دستمزدشان را می‌گیرند و حالشان خوب است. از این به بعد اگر آقای ابوطالب دعوتم کند، حتما می‌روم.»

 

در پایان، وقتی از او می‌خواهیم بین تلویزیون و پلتفرم‌های خانگی یکی را انتخاب کند، می‌گوید: «قطعا نقشی را انتخاب می‌کنم که برایم چالش داشته باشد، اما اگر شرایط مساوی باشد، پلتفرم را انتخاب می‌کنم. چون دست بازیگر برای خلق شخصیت بازتر است. هرچند من بچه تلویزیونم و دلم می‌سوزد که می‌بینم این رسانه چقدر مخاطب از دست داده است.» آرام جعفری در آخرین جملاتش، آرزویی از عمق جان برای مردم می‌کند: «مردم ما روزهای سختی را می‌گذرانند. من خودم از دره تاریکی رد شده‌ام و می‌دانم ناامیدی چه طعمی دارد. دعای من برای همه مردم، یک «کیف همگانی» است. آرزو می‌کنم زندگی‌هایمان کمی راحت‌تر شود، قضاوت‌ها را کنار بگذاریم و یاد بگیریم با هر تفاوت و انتخابی، به همدیگر احترام بگذاریم.»

 

 

کدخبر: ۶۰۱۶۷۸۰۳
تاریخ خبر:
ارسال نظر