هانیبال الخاص؛ نقاشی که با شعر میرقصید
الخاص نقاشی را از شعر، موسیقی، ادبیات و ترجمه جدا نمیکرد و همه را بخشی از یک زندگی میدید
هفت صبح| هانیبال الخاص را نمیشود پشت یک قاب نگه داشت. هر بار که خیال میکنیم میتوان او را با واژه «نقاش» تعریف کرد، پای شعر وسط میآید، بعد ترجمه، بعد نقد، بعد کلاس درس و ناگهان قصهای درباره سهپایههای خراب دانشگاه. او همان آدمی بود که برای اعتراض به فرسودگی سهپایهها، آنها را جلوی مسئولان دانشگاه روی زمین میانداخت تا صدای سقوطشان تبدیل به بیانیه شود. هنر برایش جایی بیرون زندگی نبود.

زندگی بود، با تمام سر و صدا، بینظمی، رنج، شوخی و آدمهایش. هانیبال الخاص، متولد ۲۶ خرداد ۱۳۰۹ در کرمانشاه، ۲۳ شهریور ۱۳۸۹ در هشتادسالگی در کالیفرنیا درگذشت. میان این دو تاریخ، زندگی هنرمندی قرار دارد که بیش از شصت سال نقاشی کرد، چند نسل هنرمند تربیت کرد و یکی از چهرههای تأثیرگذار نقاشی فیگوراتیو ایران شد.
مردی میان رنگ و آدمها
کودکیاش به دلیل شغل پدر در گمرک، میان شهرهای مختلف گذشت. چهاردهساله بود که جوانی به نام آلکسی گیورگیز نخستین بار رنگ روغن را مقابل چشمانش گذاشت. هانیبال پالت او را تمیز میکرد، رنگها را میچید و ساعتها نقاشی کردنش را تماشا میکرد. بعدتر پایش به کلاس جعفر پتگر باز شد و آموزش جدی نقاشی آغاز شد.

سفر به آمریکا مسیر دیگری پیش پایش گذاشت. پزشکی را امتحان کرد و کنار گذاشت. فلسفه خواند و بعد دوباره به همان جایی برگشت که گویی همیشه منتظرش بود: نقاشی. در مؤسسه هنر شیکاگو تحصیل کرد، تکنیک آموخت و خیلی زود فهمید مسئله اصلیاش منظره، طبیعت بیجان یا بازیهای فرمی نیست. مسئله او «انسان» بود.
صورتها، بدنها، نگاهها و جمعیت کمکم بومهایش را تسخیر کردند. آدمها در نقاشیهای الخاص آرام نمینشستند. صف میبستند، راه میرفتند، به هم نزدیک میشدند، در یکدیگر گم میشدند و گاهی چنان بوم را پر میکردند که انگار نقاش میترسید یک انسان هم بیرون قاب جا بماند.
کلاسی به نام کار
نقش الخاص در هنر معاصر ایران را نمیتوان بدون کلاسهایش فهمید. بیش از سه دهه آموزش داد و شاگردان فراوانی در کارگاههای او پرورش یافتند. کلاس نقاشی برایش محل نمایش فضل استاد نبود. جایی بود برای کار کردن، خراب کردن، دوباره کشیدن و پیدا کردن زبان شخصی.نام یکی از کلاسهایش را «کار و کار و کار» گذاشته بود. توصیه معروفش هم جنس همان نگاه را داشت: آنقدر دست بکشید که دستتان دست بکشد و باز ادامه دهید.

شاگردانش سالها بعد بیشتر از تکنیک، درباره انرژی او حرف زدند. درباره استادی که میتوانست وسط توضیح طراحی، سراغ عبید زاکانی برود، شعری بخواند یا قصهای تعریف کند و دوباره به خط و فیگور برگردد. برای الخاص، مرزی قطعی میان ادبیات، موسیقی، نقاشی و زندگی وجود نداشت. خودش گفته بود دوست دارد ادبیات، موسیقی و نقاشی با یکدیگر برقصند.
همین روحیه سبب شد ترجمه کند، شعر بنویسد، نقد هنری منتشر کند، جلد کتاب طراحی کند و شعر فارسی را به زبانهای دیگر ببرد. حافظ، نیما، پروین اعتصامی، ایرج میرزا و میرزاده عشقی در جهان زبانی او دوباره متولد شدند.
هنر یعنی غمخواری
مهمترین کلید فهم جهان الخاص شاید همان جمله مشهور خودش باشد: «غمخوارگی بنیاد همه هنرهاست.»غمخواری برای او ژست روشنفکری نبود. ریشه نگاهش به انسان بود. نقاشی باید چشمش به آدم بیخانه، انسان تنها، طبیعت زخمی و جهانی داشته باشد که چیزی را گم کرده است. در عین حال دوست نداشت هنر در اندوه دفن شود. از صلح، نور، امید و زیبایی حرف میزد و باور داشت حذف هنر از زندگی شهری، شبیه خالی کردن شهر از اکسیژن است.
دستهایش از کودکی میلرزیدند. همان لرزش که میتوانست مانع نقاش شدنش شود، بعدها بخشی از امضای تصویری آثارش شد. الخاص ضعف جسم را به زبان بدل کرد، همانطور که بیقراری ذهنیاش را به انبوه پیکرهها، خطها و صورتها سپرد.
ماههای پایانی زندگی هم نقاشی رهایش نکرد. کنار بستر بیماری کاغذهای کوچک نگه میداشت و هر زمان توان داشت چیزی میخواند، گوش میداد و تصویری ثبت میکرد. شاید بهترین تصویر برای یاد کردن هانیبال الخاص همین باشد: مردی بیمار، کاغذی کوچک کنار دست، دستی لرزان و خطی که هنوز حاضر نیست متوقف شود. هنرمندی که تمام عمر، آدمها را نقاشی کرد چون باور داشت هنر جایی آغاز میشود که انسان، دیگری را میبیند.