کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۶۲۴۷۳
تاریخ خبر:
‌جنگ 12 روزه در قاب یک کمدی خانوادگی

این «سقف» ستون کم دارد!

این «سقف» ستون کم دارد!

ابراهیم امینی ایده‌ای جذاب را به دل یک ویلای پرتنش می‌برد‌...

هفت صبح| خراب شدن یک خانه شاید چند ثانیه بیشتر طول نکشد، اما آدمی که سقفش را از دست داده فقط آجر و سیمانش را نباخته است. حریم خصوصی، استقلال، آرامش و حتی بخشی از غرورش هم زیر همان آوار جا می‌ماند. «سقف» ابراهیم امینی درست همین‌جا دست روی ایده‌ای جذاب می‌گذارد. جنگ در مرکز تصویر قرار ندارد، اما موتور اصلی موقعیتی است که آدم‌های قصه را به جان هم می‌اندازد.

 

آرش، استاد دانشگاهی میانسال، پس از آسیب دیدن خانه‌اش همراه همسر و خانواده او تهران را ترک می‌کند. مقصد، ویلای یکی از بستگان در شمال است. جایی که باید پناهگاه باشد، خیلی زود به محیطی برای زنده شدن کدورت‌ها و کشمکش‌های قدیمی تبدیل می‌شود. بیرون خانه جنگی جریان داشته و داخل خانه، نبرد کوچک دیگری شروع می‌شود.

 

روی کاغذ همه‌چیز برای یک کمدی اجتماعی گزنده آماده است، چند آدم گرفتار، یک میزبان نه‌چندان مهربان، اختلاف طبقاتی، گذشته‌ای پرحساب‌وکتاب و مردی که ناگهان مهمان زندگی دیگری شده است. مشکل «سقف» این نیست که چیزی برای گفتن ندارد. اتفاقاً حرف‌های زیادی در سرش دارد. گرفتاری فیلم اینجاست که برای تبدیل این حرف‌ها به درام، ابزار کافی پیدا نمی‌کند.

 

مهمانی که دیگر صاحب زندگی خودش نیست

بهترین لایه «سقف» جایی شکل می‌گیرد که بحران را با مسئله کرامت پیوند می‌زند. آرش در شروع قصه بخش مهمی از کنترل زندگی‌اش را باخته و اقامت در ویلا، باقی‌مانده اقتدار او را هم فرسوده می‌کند. مردی که تا چند روز قبل صاحب خانه و موقعیت اجتماعی مشخصی بوده، حالا باید برای ادامه اقامتش قواعد کسی دیگر را رعایت کند. اینجاست که عنوان فیلم معنایی فراتر از یک نام پیدا می‌کند.

 

داشتن سقف یعنی داشتن قلمرو. کسی که قلمرو خود را از دست می‌دهد، ناچار وارد مناسبات قدرت دیگری می‌شود. صاحب ویلا هم دقیقاً همین قدرت را به رخ مهمانانش می‌کشد. فیلم در نمایش این اختلاف، لحظات خوبی دارد. مسئله زمانی شروع می‌شود که تقریباً همه راه‌ها به یک مقصد ختم می‌شوند: تحقیر آرش. فشار روی شخصیت اصلی آن‌قدر تکرار می‌شود که پس از مدتی خاصیت دراماتیک خود را از دست می‌دهد.

 

شکست یک شخصیت زمانی جذاب است که هر ضربه چیزی را در او تغییر دهد. آرش اما بارها زمین می‌خورد، بی‌آنکه این زمین خوردن‌ها مسیر تازه‌ای در شخصیتش باز کنند. او بیشتر کوچک می‌شود تا پیچیده‌تر. همین موضوع باعث می‌شود مخاطب به جای آنکه مشتاق واکنش بعدی آرش باشد، الگوی رفتاری فیلم را حدس بزند. این برای اثری که بخش بزرگی از جذابیتش باید بر تنش میان آدم‌ها بنا شود، مشکل کوچکی نیست.

 

همه حرف می‌زنند آدم‌ها ساخته نمی‌شوند

«سقف» کم‌دیالوگ نیست. اتفاقاً شخصیت‌ها فراوان حرف می‌زنند، بحث می‌کنند، کنایه می‌زنند و به یکدیگر واکنش نشان می‌دهند. مسئله این است که حجم بالای گفت‌وگو الزاماً به شناخت بیشتر شخصیت‌ها منجر نمی‌شود. فیلم به جای اینکه بخشی از اختلاف‌ها را در رفتار، سکوت، انتخاب و جزئیات رابطه‌ها نشان دهد، آنها را به زبان شخصیت‌ها می‌سپارد. نتیجه این است که بعضی صحنه‌ها بیشتر حامل توضیح‌اند تا حادثه. دعوا تمام می‌شود، اما چیز زیادی در مناسبات آدم‌ها تغییر نکرده است. سام درخشانی در نقش آرش انتخاب قابل توجهی است.

 

تصویر آشنای او در ذهن مخاطب کمک می‌کند شکستگی این شخصیت بیشتر دیده شود و درخشانی نیز تلاش می‌کند مردی را بازی کند که دیگر تسلط سابق را بر محیط اطرافش ندارد. مشکل اصلی بازی او نیست. فیلمنامه آن‌قدر موقعیت‌های مشابه برای آرش می‌چیند که بازیگر نیز در محدوده مشخصی گرفتار می‌شود. انتخاب بیژن بنفشه‌خواه برای نقش صاحب ویلا هم ظرفیت خوبی دارد.

 

لحن، نگاه و جنس حضور او برای مردی که از موقعیت برترش لذت می‌برد مناسب است و در چند صحنه، رگه‌ای از طنز تلخ به فیلم اضافه می‌کند. با این حال شخصیت به مرور آن‌قدر روی خودخواهی و سلطه‌گری بنا می‌شود که از یک انسان خاکستری به تیپی قابل پیش‌بینی نزدیک می‌شود. فریبا نادری، گیتی قاسمی و دیگر بازیگران نیز لحظات قابل قبولی دارند، ولی مسئله بزرگ‌تر، خود روابط است. قرار است این آدم‌ها خانواده باشند، با سابقه‌ای طولانی از علاقه، دلخوری و وابستگی. فیلم اما کمتر موفق می‌شود وزن این گذشته مشترک را به تماشاگر منتقل کند.

 

تصویر جلوتر از قصه حرکت می‌کند

«سقف» در بخش بصری وضعیت بهتری دارد. فیلمبرداری، نور و طراحی صحنه کمک کرده‌اند ویلای محل وقوع بخش اصلی داستان، هویت تصویری پیدا کند. خانه‌ای که در ابتدا باید مأمن باشد، کم‌کم حس محصورشدگی پیدا می‌کند و این تغییر حال‌وهوا یکی از موفقیت‌های فیلم است. اما فیلم گاهی بیش از اندازه به جلوه‌های فرمی اعتماد می‌کند. حرکت‌های آهسته متعدد نمونه روشن آن هستند.

 

اسلوموشن قرار است لحظه‌ای را برجسته کند که خود آن لحظه وزن کافی داشته باشد. تکرار آن در «سقف» گاهی نتیجه معکوس می‌دهد و ضرباهنگ صحنه‌هایی را که همین حالا هم انرژی زیادی ندارند، کندتر می‌کند. مشکل ریتم در بخش‌های دیگری نیز دیده می‌شود. چند موقعیت پتانسیل تبدیل شدن به نقطه عطف دارند، اما درست جایی که باید تنش بالا برود، فیلم عقب می‌کشد. موتور قصه روشن است، صدایش را هم می‌شنویم، ولی شتاب لازم را نمی‌گیرد. اینجا فاصله میان ایده و اجرا بیشتر خودش را نشان می‌دهد. امینی می‌داند چه فضایی می‌خواهد، اما همیشه نمی‌تواند آن فضا را به حادثه تبدیل کند.

 

نویسنده‌ای که این بار متن یاری‌اش نمی‌کند

نام ابراهیم امینی خواه‌ناخواه سطح انتظار را بالا می‌برد. نویسنده‌ای که سابقه حضور در آثاری مانند «ماجرای نیمروز»، «لاتاری» و «درخت گردو» را دارد، با جهان بحران و شخصیت‌های گرفتار در موقعیت‌های دشوار بیگانه نیست. «سقف» دومین تجربه بلند او در مقام کارگردان پس از «چشم‌بادومی» است و همین فیلم نشان می‌دهد فاصله میان مهارت نوشتن برای دیگری و ساختن جهان شخصی پشت دوربین، فاصله کمی نیست.

 

طنز ماجرا اینجاست که آسیب اصلی «سقف» دقیقاً جایی دیده می‌شود که انتظار داشتیم نقطه اتکای فیلم باشد: فیلمنامه. موقعیت اولیه خوب طراحی شده، انتخاب جنگ به عنوان نیرویی بیرونی برای برهم زدن مناسبات خانواده قابل اعتناست و مفهوم خانه نیز ظرفیت استعاری زیادی دارد. فیلم حتی رگه‌هایی از مسئله طبقه اجتماعی، مالکیت و کرامت را وارد داستان می‌کند.

 

اما هیچ‌کدام آن‌قدر پرورش پیدا نمی‌کنند که ستون اصلی روایت شوند. پایان فیلم هم می‌خواهد پس از آن همه اصطکاک، مخاطب را به نقطه‌ای عاطفی برساند، ولی احساسی که در دقایق آخر طلب می‌کند، در طول مسیر به اندازه کافی ساخته نشده است. به همین دلیل پایان بیشتر شبیه تصمیم نویسنده برای بستن پرونده ماجراست تا نتیجه طبیعی تغییر آدم‌ها. «سقف» را نمی‌توان تجربه‌ای فاقد جذابیت دانست. فیلم جسارت دارد جنگ را در پس‌زمینه نگه دارد و به زندگی آدم‌های معمولی خیره شود.

 

چند موقعیت بامزه، قاب‌های قابل توجه و بازی‌هایی که گاهی جان می‌گیرند هم در آن پیدا می‌شود. مشکل آنجاست که میان مواد اولیه خوب و محصول نهایی فاصله افتاده است. فیلم درباره آدم‌هایی است که دنبال جایی امن برای ماندن می‌گردند، اما خودش هم انگار چنین نقطه امنی در روایت پیدا نمی‌کند. «سقف» خانه‌ای است که نمای بیرونی‌اش آدم را برای ورود کنجکاو می‌کند و چند اتاقش هم تماشایی است، اما ستون‌های قصه توان تحمل همه حرف‌هایی را که سازندگان روی آنها گذاشته‌اند، ندارند.


 

کدخبر: ۶۰۱۶۲۴۷۳
تاریخ خبر:
ارسال نظر