کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۵۸۵۹۶
تاریخ خبر:
مرگ و سیاست حریف آواز نیستند

درنگی بر زندگی ایرج و نسبت سیاست فرهنگی با بزرگان موسیقی

درنگی بر زندگی ایرج و نسبت سیاست فرهنگی با بزرگان موسیقی

صدای ایرج هرگز از حافظه مردم بیرون نرفت، حتی در سال‌هایی که حضورش در فضای رسمی کم‌رنگ شد، حالا مرگ او فرصتی است برای پرسیدن اینکه چرا بسیاری از بزرگان موسیقی باید پس از خاموشی دوباره کشف شوند؟

هفت صبح| مرگ یک هنرمند بزرگ همیشه پایان یک زندگی نیست، گاهی آغاز یک پرسش است. حسین خواجه‌امیری در ۹۴ سالگی رفت، همان مردی که نامش روی شناسنامه چیز دیگری بود و در گوش مردم، «ایرج» ماند. مردی با حنجره‌ای که انگار برای سکوت ساخته نشده بود. صدای ایرج فقط خوش نبود، هیبت داشت. اوج که می‌گرفت، آواز در گلویش حالت نمایش قدرت پیدا نمی‌کرد، طبیعی بود مثل موجی که بلند می‌شود چون سرشت دریا همین است.

 

تحریرهایش استوار، کشیده و پرتوان بود و در دل همان صلابت، لطافتی پنهان جریان داشت. شاید همین ترکیب غریب بود که لقب «پهلوان آواز» را چنین برازنده‌اش کرد. در موسیقی ایرانی صداهای زیبا فراوان‌اند اما هر صدای زیبایی صاحب شخصیت نمی‌شود. صدای ایرج شخصیت داشت، چند ثانیه کافی بود که صاحب حنجره شناخته شود.

 

‌کودکی زیر سقف آواز

قصه این حنجره در خالدآباد شکل گرفت، در خانه‌ای که آواز پیش‌تر به آن راه یافته بود. پدر می‌خواند، پدربزرگ با موسیقی آشنا بود و کودک، گوشش را میان صدای خانواده و مجالس تعزیه تربیت کرد. سال‌ها بعد، ایرج با احترام از تعزیه‌خوان‌هایی سخن می‌گفت که بی‌کلاس و جزوه، گوشه‌ها و دستگاه‌ها را به جان او سپردند.

 

تهران مسیر زندگی‌اش را عوض کرد. ابوالحسن صبا استعدادش را شناخت و راه رادیو را پیش پایش گذاشت. ایرج جوان خیلی زود وارد فضایی شد که بهترین نوازندگان و آهنگسازان زمانه در آن نفس می‌کشیدند. از مکتب اصفهان احترام به شعر را آموخته بود، اینکه کلمه در آواز نباید قربانی چهچهه شود. شعر باید شنیده می‌شد، معنا باید می‌ماند و بعد حنجره اجازه داشت قدرتش را نشان دهد.

 

صدایی روی پرده نقره‌ای

دعوت داوود پیرنیا در سال ۱۳۳۶، ایرج را به یکی از مهم‌ترین خانه‌های موسیقی ایران رساند: «گل‌ها». آنجا صدایش کنار ساز فرهنگ شریف، جلیل شهناز، پرویز یاحقی و دیگر بزرگان نشست. رادیو برای ایرج یک رسانه صرف نبود، کارگاهی بزرگ بود که در آن هویت آوازی‌اش صیقل خورد. بعد نوبت سینما بود، جایی که صدای ایرج صاحب چهره شد.

 

محمدعلی فردین لب می‌زد و مردم صدای ایرج را می‌شنیدند. این پیوند آنقدر درست نشسته بود که گویی تصویر و صدا با هم متولد شده‌اند. «گنج قارون» این هم‌نشینی را به حافظه تاریخ سینما سپرد. ایرج توانست فاصله میان محفل موسیقی دستگاهی و سالن شلوغ سینما را کوتاه کند. صدایش هم نزد اهل موسیقی اعتبار داشت، هم میان مردمی که شاید نخستین مواجهه‌شان با آواز ایرانی، روی پرده سینما اتفاق می‌افتاد.

 

ارزش تاریخی ایرج را باید همین‌جا جست‌وجو کرد، در توانایی عبور میان جهان‌ها. او در حصار یک گونه، یک طبقه مخاطب یا یک رسانه نماند. آواز ردیفی، برنامه «گل‌ها»، ترانه و سینما در کارنامه‌اش کنار یکدیگر نشستند و از او صدایی ساختند که مخاطبان متفاوت می‌توانستند سهمی از آن داشته باشند.

 

 میراثی که سیاست‌گذاری با آن چه کرد؟

مرگ ایرج، در کنار اندوه فقدان، پرسشی قدیمی را نیز دوباره پیش روی سیاست‌گذاران موسیقی ایران می‌گذارد: ما با سرمایه‌های فرهنگی خود در دوران حیاتشان چه می‌کنیم؟

 

سال‌های طولانی، بخش مهمی از نسل ایرج در فضایی میان حضور و غیاب زندگی کرد، نامشان در حافظه مردم بود، آثارشان دست‌به‌دست می‌شد، صدایشان شنیده می‌شد، اما امکان حضور متناسب با وزن تاریخی‌شان همیشه فراهم نبود. این تناقض، یکی از مسائل جدی سیاست فرهنگی ماست، هنرمند را گاه پس از مرگ با واژه‌هایی چون «استاد»، «چهره ماندگار» و «میراث موسیقی ایران» بدرقه می‌کنیم، در حالی که همین میراث در زمان حیات صاحبش می‌تواند سال‌ها در حاشیه بماند.

 

مسئله ایرج، مسئله یک خواننده نیست. مسئله، فقدان سیاستی منسجم برای مواجهه با نسل‌هایی است که بخشی از تاریخ شنیداری این سرزمین را ساخته‌اند. سیاست‌گذاری فرهنگی اگر قرار است حافظ میراث موسیقی باشد، باید میان داوری درباره یک دوره تاریخی و حفظ دستاورد هنری آن تفاوت قائل شود. حذف یا کم‌رنگ‌کردن یک صدا، تاریخ را تغییر نمی‌دهد فقط امکان شناخت دقیق‌تر تاریخ را از نسل‌های بعد می‌گیرد.

 

ایرج به تمرین اعتقادی سخت‌گیرانه داشت. ساعت‌ها می‌خواند و باور داشت صدا باید هر روز تربیت شود. حتی در سال‌های پیری با موسیقی مانند یادگاری متعلق به جوانی رفتار نمی‌کرد. هنوز از شعر، نفس، تحریر و اجرای بهتر حرف می‌زد. این استمرار، شاید مهم‌ترین درس زندگی هنری او باشد: هنرمند تا آخرین سال‌های زندگی می‌تواند زنده و خلاق بماند، اگر جامعه و ساختار فرهنگی نیز او را زنده ببیند.

 

حالا ایرج رفته است. احتمالاً دوباره آرشیوها گشوده می‌شوند، آوازها پخش می‌شوند، تصویرها بیرون می‌آیند و از «پهلوان آواز» بسیار خواهیم شنید. اما احترام واقعی به ایرج، پخش چند آواز در روزهای سوگواری نیست. احترام به او یعنی پرسیدن اینکه با ایرج‌های زنده چه می‌کنیم، با صداهایی که هنوز نفس دارند، هنوز می‌توانند بخوانند، آموزش دهند، روایت کنند و بخشی از گسست میان نسل‌های موسیقی ایران را ترمیم کنند.

 

مرگ برای خواننده بزرگ تعریف عجیبی دارد، حنجره خاموش می‌شود و صدا در هزاران نقطه دوباره جان می‌گیرد. پهلوان دیگر در میدان نیست اما پرسشی که رفتنش پیش روی ما گذاشته، همچنان در میدان ایستاده است.


 

کدخبر: ۶۰۱۵۸۵۹۶
تاریخ خبر:
ارسال نظر