محمود گلابدرهای| خانه بهدوش در سرزمین کلمات
زندگی برای او پیشنویس داستان بود، داستانهایی که بوی کوچههای شمیران، جاده، مهاجرت و آدمهای فراموششده را با خود داشتند
هفت صبح| محمود گلابدرهای هر جا میرفت، بخشی از زندگیاش را جا میگذاشت، روی نیمکت یک ایستگاه قطار، در اتاقی اجارهای در سوئد، میان خیابانهای کشدار آمریکا، داخل فولکس استیشنی که شبها سقفش میشد و روزها وسیله عبورش از شهری به شهر دیگر. دارایی ثابتش چند دفتر، چند طرح رمان و ایمانی سمج به نوشتن بود. جهان برای او جغرافیایی امن نداشت.
هر بار که جایی آرام میگرفت، اتفاقی تازه از راه میرسید و زندگیاش را مثل کاغذی مچاله به گوشه دیگری پرتاب میکرد. نامش با گلابدره و شمیران گره خورده بود، با کوچههایی که هنوز باغ از دیوارهایشان بالا میرفت و بچهها خاک را بهتر از آسفالت میشناختند.
همان جغرافیا بعدها وارد داستانهایش شد و زیر پوست شخصیتهایش دوید. آدمهای او اغلب از محلههایی میآمدند که سهمشان از شهر، کار بیشتر و آسایش کمتر بود. گلابدرهای دردشان را از دور تماشا نکرده بود، سالها کنار همان آدمها نفس کشیده، کار کرده، گرسنه مانده و آواره شده بود. سالروز رفتنش، یادآور نویسندهای است که زندگی را خرج ادبیات کرد و ادبیات، حتی یک اتاق امن برایش فراهم نکرد.
رمانهایی با بوی خیابان
گلابدرهای از آن نویسندههایی نبود که زندگی را پشت پنجره مطالعه کنند. کفش میپوشید، راه میافتاد و جهان را با پاهایش میخواند. شبانی کرد، بلال فروخت، بنایی رفت، در کارخانه کار کرد، اپراتور سازمان نقشهبرداری شد، قصههای کودکان را در کانون پرورش فکری خواند، به جبهه رفت، در اروپا چرخید و سالهایی طولانی را در آمریکا از این ایالت به آن ایالت گذراند. این همه تجربه در آثارش رسوب کرد.
«سگ کورهپز» از حاشیههای تهران آمد، از کودکی، فقر و خشونتی که پشت دیوارهای شهر پنهان مانده بود. «پرکاه» فاصله طبقاتی را در قالب سفری شهری نشان داد، سفری از شمال تهران به جنوب، از خانههای پرزرقوبرق به اتاقهایی که چند خانواده در هوای سنگینشان زندگی را تحمل میکردند.
«دال» سرمای مهاجرت را روایت کرد و «لحظههای انقلاب» خیابان را همانطور ثبت کرد که دیده بود، پرآشوب، پرصدا و بیفرصت برای آرایش ادبی. قلمش گاهی خشن، گاهی آشفته و گاهی شتابزده بود. همین بیقراری بخشی از هویت نوشتههایش شد. نثر او از خیابان میآمد، با نفسهای بریده، جملههای بلند و صدایی که انگار میخواست پیش از خاموش شدن، هرچه دیده بود روی کاغذ بریزد.
شاگردی که در سایه استاد نماند
جلال آلاحمد معلم انشای نوجوانی او در دبیرستان باغ فردوس بود. این آشنایی بعدها به دوستی و رفتوآمدی طولانی رسید. گلابدرهای از جلال تأثیر گرفت، از حساسیت اجتماعی، حضور در میدان و پیوند میان نوشتن و زندگی عمومی. با این حال، رابطهاش با جلال شکل مرید و مرادی پیدا نکرد. نقد میکرد، بحث میکرد و گاهی روبهروی معلم سابقش میایستاد.
کتاب «آقا جلال» حاصل همین نزدیکی پرتنش است، تصویری زنده از نویسندهای که بیرون کتابها راه میرود، حرف میزند، عصبی میشود و با اطرافیانش درگیر است. گلابدرهای جلال را از قاب رسمی بیرون آورد و به اتاقها و گفتوگوهای روزمره بازگرداند. با وجود این پیوند، جهان داستانی خودش را داشت. قهرمانانش از شمیران میآمدند، از کارگاههــا، کوچهها و خانههای شلوغ. او میراث ادبی خود را میان هدایت، گلستان و جلال تقسیم میکرد، تیرگی را از یکی، حساسیت به نثر را از دیگری و عصب اجتماعی را از سومی میگرفت. حاصل این ترکیب، صدایی شد که هرچند صیقلیافته و آرام نبود، امضای خودش را داشت.
نویسندهای در جستوجوی یک اتاق
سالها قلم زد، دهها کتاب منتشر کرد، دستنوشتههایی گم شد، آثاری در آتش سوخت و رمانهایی پشت درهای نشر ماند. با این همه، بزرگترین خواستهاش در سالهای پایانی عمر، چیزی عجیب یا دور از دسترس نبود؛ اتاقی برای نشستن و نوشتن.
در نامهای خطاب به وزیر مسکن، زندگیاش را در چند سطر خلاصه کرد: نویسندهای سالخورده با دهها کتاب، درآمدی اندک و صاحبخانهای که پول بیشتری میخواست. لحن نامه، از جنس شکایتهای اداری نبود. صدای مردی بود که هنوز طرح چند رمان را در سر داشت و هر جابهجایی، بخشی از توانش را میبلعید. انگار از مدیران کشور خانهای کامل طلب نمیکرد، گوشهای میخواست که کاغذهایش را باد نبرد.
تلخی زندگی او در فقر خلاصه نمیشود. درد اصلی جایی شکل میگیرد که نویسندهای پس از چند دهه کار، برای ابتداییترین امکان نوشتن دست به نامهنگاری میزند. ادبیات برای گلابدرهای افتخار رسمی و عنــوان فرهنگی نبود، کاری روزانه، فرساینده و حیاتی بود. اگر نمینوشت، بخشی از وجودش از حرکت میایستاد.
رمانی که هرگز تمام نشد
گلابدرهای در جایی نوشته بود هنوز خیال رمانی را دارد که مردم سراسر جهان دوستش داشته باشند. آن جمله، بیش از هر عنوان و جایزهای، او را معرفی میکند. مردی سالخورده، دور از فرزندان و نوهها، میان کتابهای چاپنشده و اجارهخانههای موقت، همچنان به رمانی فکر میکرد که جهان را تکان دهد.
شاید آن رمان هیچگاه نوشته نشد. شاید هم تمام عمرش همان رمان بود، از گلابدره تا لندن، از سوئد تا آمریکا، از جبهه تا فولکس استیشن، از دفترهای گمشده تا نامه درخواست خانه. زندگیای تکهتکه که هر فصلش بوی خاک، برف، دود، مهاجرت و جوهر میداد.
محمود گلابدرهای درگذشت، اما قصهاش در لحظه مرگ بسته نشد. هنوز میتوان صدایش را در جملههای بیقرار کتابهایش شنید، صدای مردی که هر بار سقفی را از دست میداد، کاغذی باز میکرد و خانه تازهای میساخت.