کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۱۶۹۶
تاریخ خبر:
نگاهی به سیر تحولات جریان اصولگرایی پیش و پس از محمدرضا مهدوی کنی

‌پایان شیخوخیت؛ آغاز استحاله اصولگرایی

‌پایان شیخوخیت؛ آغاز استحاله اصولگرایی

محمدرضا مهدوی‌کنی با رویکردی عملگرایانه اختلافات اصولگرایان را مهار می‌کرد. پس از درگذشت او، قدرت‌گیری پایداری، سهم‌خواهی انتخاباتی و انشعاب‌های سیاسی، وحدت این جریان را تضعیف کرد

‌هفت صبح|‌  12 سال از فوت آیت‌‌الله محمدرضا مهدوی‌‌کنی می‌گذرد؛ چهره‌ای که می‌توان او را شیخ اصولگرایان نامید؛ فردی که برای جبهه اصولگرایی حلقه وصل بود و می‌توانست همه اختلافات داخلی این جبهه سیاسی را مدیریت کند و شاید بتوان به تعبیری گفت که او واپسین نماد شیخوخیت در جریان اصولگرایی بود. اویی که از ابتدای انقلاب مسئولیت‌های مهمی داشت و هم آنکه در کنار مسئولیت‌های اجرایی-سیاسی همیشه در بطن و متن سیاست حرکت می‌کرد و تا پایان عمرش جدای از مهم‌ترین رخدادهای سیاسی کشور حرکت نکرد.

 

مهدوی‌کنی در ساختار جمهوری اسلامی کم مسئولیت نداشت؛ از عضویت در حلقه اولیه شورای انقلاب و سرپرستی کمیته انقلاب اسلامی در اوایل انقلاب گرفته تا عضویت در دو دوره شورای نگهبان به عنوان یکی از فقهای شش نفره، وزیر کشور دولت محمدعلی رجایی، عضویت در مجمع تشخیص مصلحت نظام و عضو مجلس خبرگان و بعدتر رئیس این مجلس و البته مؤسس، بنیان‌گذار و دبیرکل جامعه روحانیت مبارز.

 

قطب سیاسی اصولگرایان

با این کارنامه می‌توان او را یکی از چهره‌های مهم و کلیدی انقلاب و بعدتر جمهوری اسلامی دانست؛ فردی که در کنار کار اجرایی به کار حزبی و تشکیلاتی نیز علاقه داشت و همین بود که او برای جریان راست در کنار شخصیت‌هایی مانند اکبر هاشمی رفسنجانی و علی‌اکبر ناطق نوری هم بسیار مورد احترام بود و هم حرفش بسیار بُرش داشت؛ حتی زمانی هاشمی رفسنجانی قطب سیاسی جناح راست محسوب می‌شد اما این مهدوی کنی بود که شیخ اصولگرایان قلمداد می‌شد.

 

او برخلاف چهره‌ای چون آیت‌الله مصباح، وحدت سیاسی را به معنای غیرسیاسی و فلسفی گره نمی‌زد و دنبال وحدت حداکثری نیز نبود؛ بلکه وحدت سیاسی را در جهت یافتن راهبردی سیاسی قلمداد می‌کرد؛ چنانکه می‌گفت که منظور از وحدت اصولگرایان، یکی شدن کامل یا وحدت فلسفی نیست، بلکه وحدت سیاسی و اجتماعی حول محور اشتراکات و اهداف مشترک است. به گفته او، همه سلایق نمی‌توانند یکی شوند، اما باید برای اهداف مشترک کنار هم کار کنند یا او بارها از اصولگرایان خواسته بود که «خرده‌گیری‌ها» و مسائل جزئی را کنار بگذارند و بر مسائل اصلی و مبانی مشترک تمرکز کنند.

 

او معتقد بود که این اختلافات جزئی باعث تشتت افکار عمومی و جدایی اصولگرایان می‌شود. مهدوی کنی حتی نسبت به ایجاد تشکل‌های جدید و موازی در درون جریان اصولگرایی انتقاد داشت و آن را موجب انشعاب می‌دانست و از همه اصولگرایان می‌خواست که از اختلاف و انشعاب پرهیز کنند. حتی در سال‌های پایانی عمرش که جبهه پایداری نیز تشکیل شده بود، می‌گفت اگر اصولگرایان نمی‌توانند به وحدت برسند، دست‌ِکم به ائتلاف دست یابند.

 

دوگانه مهدوی‌کنی و مصباح یزدی

نگاه مهدوی‌کنی در عرصه سیاست‌ورزی کاملا عملگرایانه بود و مقوله انتخابات را برای اصولگرایان مهم قلمداد می‌کرد و برخلاف مصباح یزدی که در سال 92 یعنی یک سال پیش از درگذشت مهدوی‌کنی طرح صالح مقبول و اصلح را مطرح کرد، مهدوی‌کنی باور داشت که همه اصولگرایان باید بر سر اشتراکات حداقلی خود برای رسیدن به یک توفیق سیاسی به وحدت یا حداقل ائتلاف برسند اما مصباح یزدی چنین فکر نمی‌کرد و به نوعی در واکنش به نگاه مهدوی‌کنی و هم‌نظران او در جناح اصولگرایی می‌گفت:

 

«از دهه هفتاد انتخاب اصلح و بعد از آن صالح مقبول یکی از موضوعات مورد بحث در میان طیف اصولگرا در مواقع انتخابات بوده است. بر مبنای گزینه صالح مقبول، گروه‌های سیاسی و مردم باید بر روی گزینه‌ای که اقبال بیشتری در بین مردم دارد را انتخاب کنند اما مدافعان تئوری اصلح می‌گویند باید اصلح را به مردم معرفی کرد تا مردم به او رای دهند. الحمد‌الله افراد صالحی در صحنه وجود دارند که ما به وجود آنها افتخار می‌کنیم، اما ما باید به دنبال اصلح باشیم».

 

احمدی‌نژادی‌ها و آغاز شکاف‌ها

با این وصف می‌توان دریافت که زمینه‌های نگاه‌های متفاوت در جبهه اصولگرایی نه پس از درگذشت مهدوی‌کنی بلکه در زمانی که او نیز در قید حیات بود، وجود داشت اما به دلیل یکپارچگی اصولگرایان و البته در محوریت قرار داشتن جامعه روحانیت مبارز به عنوان تشکیلات اصلی اصولگرایان عملا طیف‌های غیرهمسو یا نظراتشان شنیده نمی‌شد یا آنکه تأثیر چندانی نداشت اما پس از فوت او فضا به کلی متفاوت شد. البته می‌توان گفت بروز و ظهور طیف نوظهور اصولگرایی با روی کار آمدن محمود احمدی‌نژاد در سال 84 شکل گرفت. طیف احمدی‌نژاد سعی می‌کرد علیه اصولگرایان سنتی قد علم کند و آنها را به حاشیه براند.

 

هم این عامل و هم گریز اصولگرایان میانه‌رویی مانند هاشمی و ناطق از تندروی طیف نوظهور باعث شد، میان اصولگرایان که ماه عسل خود را با احمدی‌نژاد طی می‌کردند با هاشمی و ناطق فاصله بیفتد که این فاصله پس از انتخابات سال88 تبدیل به اختلاف هم شد. در این بین گرچه در میان اصولگرایان طیف‌بندی‌های تازه‌ای در حال شکل‌گیری بود اما به دلیل حضور مهدوی کنی آنها در بزنگاه‌های حساس مانند انتخابات دچار مشکل نمی‌شدند و وحدت تشکیلاتی‌شان برهم نمی‌خورد. مهدوی‌کنی در سال 84 مانند همه اصولگرایان از احمدی‌نژاد حمایت کرد اما می‌شود او را جزو اولین اصولگرایانی دانست که سعی کرد از احمدی‌نژاد فاصله بگیرد.

 

در واقع تا مهدوی‌کنی بود، فرصت زیادی به حامیان احمدی‌نژاد برای تعیین‌کنندگی در میان اصولگرایان نمی‌رسید. همین شرایط برای جبهه پایداری هم وجود داشت که در سال 90 اعلام موجودیت کرد. در واقع مهدوی کنی نقطه ثقل اصولگرایان محسوب می‌شد و او باتوجه به روحیات اعتدالی خود سعی می‌کرد اصولگرایان را از افراط و تفریط پرهیز دهد. البته که ممکن است در این مسیر گاهی به طور کامل موفق عمل نمی‌کرد اما فضای کلی اصولگرایان تا سال 93 یعنی زمان فوت او متکی بر نظر نهایی مهدوی‌کنی بود.

 

به بیان دیگر اگر اختلافی هم بود با اجماع‌سازی مهدوی‌کنی رفع می‌شد یا اگر نمی‌شد ذیل استراتژی سیاسی و عملگرایانه مهدوی‌کنی، همه با یکدیگر کنار می‌آمدند اما این شرایط بعد از فوت او به کلی متفاوت شد. او در شرایطی فوت کرد که جبهه پایداری به تدریج در میان اصولگرایان قدرت می‌گرفت و با درگذشت مهدوی‌کنی بهترین فرصت را برای خود دید که نقشی تعیین‌کننده در بین اصولگرایان پیدا کند.

 

اصولگرایان پس از مهدوی‌کنی

غیاب مهدوی‌کنی فرصت را برای محمدتقی مصباح یزدی، پدر معنوی پایداری‌ها هم باز کرد تا او نقش شیخ اصولگرایان را عهده‌دار شود اما عملا چنین نشد زیرا مصباح یزدی صرفا حامی پایداری بود چون اندیشه پایداری منبعث از آراء مصباح بود. به همین دلیل اصولگرایان به هیچ وجه نمی‌پذیرفتند که حرف مصباح فصل‌‌الخطاب اصولگرایان باشد؛ چه آنکه مهدوی کنی هم چندان موافق تفکرات پایداری‌ها نبود؛

 

مثلا بر سر مقوله اصلح‌بودن نامزدهای انتخاباتی با خوانشی که پایداری‌ها داشتند که محدودکننده حق انتخاب‌شدن و انتخاب‌کردن بود، اساسا مشکل داشت. در چنین شرایطی از یک سو جبهه پایداری خط خود را رفت و از سوی دیگر بدنه اصلی اصولگرایی هم دچار تشتت شد و سنتی‌ها غالبا محدود به جامعتین شد و بخش‌های دیگر یا به صورت فردگرایانه جلو می‌رفتند یا در بین این گروه و آن گروه سیال بودند. اختلافات اصولگرایان در همه سال‌های بعد از فوت مهدوی‌کنی در انتخابات‌های مختلف به وضوح دیده شد و رسیدن به لیست انتخاباتی عملا تبدیل به یک بحران برای اصوگرایان شد.

 

شکل‌گیری سهم‌خواهی‌های انتخاباتی

نکته دیگر سهم‌خواهی در میان اصولگرایان پس از فوت مهدوی‌کنی است. تا وقتی او حضور داشت وحدت اصولگرایان ملاک اول بود اما بعد از او اصولگرایان به سمت سهم‌خواهی در دو ساحت رفتند؛ ساحت اول سهم‌خواهی درون‌جناحی؛ به این معنی که هر گروه می‌خواستند سهم بیشتری از لیست‌های انتخاباتی به دست بیاورند و ساحت دوم سهم‌خواهی از قدرت سیاسی؛ به نحوی که اصولگرایان کوشیدند از هر ابزاری که شده برای رسیدن حداکثری به قدرت استفاده کنند.

 

وضعیت آنها به قدری آشفته و پرتنش شد که حتی در دوره‌ای که هم دولت در اختیار اصولگرایان قرار داشت، هم مجلس و هم شوراها و اصلاح‌طلبان در حدفاصل سال 1400 تا 1403 هیچ نهادی را در اختیار نداشتند و حتی خود اصولگرایان نوید می‌دادند که در «حاکمیت یکدست» کارها بهتر جلو می‌رود اما شاهد بودیم که اختلافات درونی اصولگرایان بیش از همیشه اوج گرفت و هر گروه دیگری را متهم به تمامیت‌خواهی می‌کرد و حتی شروع به اتهام‌زنی علیه یکدیگر کردند.

 

روزگار کنونی اصولگرایان

اکنون نیز اصولگرایان به هیچ وجه کلی واحد نیستند تا حدی که بسیاری از نیروهای جبهه پایداری، گروه شریان یا افرادی نزدیک به این دو گروه اساسا خود را اصولگرا نمی‌دانند و اصرار دارند که به آنها گفته شود؛ نیروهای انقلاب. جالب است اختلاف در میان اصولگرایان به قدری تشدید شد که حتی جبهه پایداری نیز دچار انشعاب شد و گروهی تحت عنوان شریان از میان آنها به وجود آمد؛ گروهی متشکل از نیروهای تازه سیاسی و نیروهای نسل اول جبهه پایداری زیرا شریانی‌ها می‌گفتند حتی پایداری نیز به قدر کافی «انقلابی» عمل نمی‌کند و بر سر اینکه چرا در انتخابات مجلس دوازدهم پایداری و با قالیباف و نیروهای نزدیک به او لیست مشترک انتخاباتی دادند، اختلاف داشتند.

 

البته تغییر آرایش سیاسی در جبهه‌های سیاسی تا میزانی طبیعی است؛ کمااینکه اکنون با یک کل واحد اصلاح‌طلبی نیز روبه‌رو نیستیم و از نیروهایی که در عمل از جمهوری اسلامی عبور کرده‌اند تا نیروهایی معتقد به ولایت فقیه همه و همه خود را اصلاح‌طلب می‌دانند! به بیان دیگر انشعاب و انشقاق در میان اصلاح‌طلبان نیز کم نبوده است اما تفاوت آنها با اصولگرایان آن بوده است که محمد خاتمی تا حدی هنوز توانسته است نقش شیخوخیت را در میان اصلاح‌طلبان چپ و راست ایفا کند؛

 

حالتی که هاشمی‌ رفسنجانی و مهدوی کنی در دهه 70 و مهدوی کنی به تنهایی در دهه 80 برای اصولگرایان ایفا می‌کرد اما بعد از فوت او اصولگرایان هیچ‌وقت نتوانستند چهره‌ای مانند او برای خود پیدا کنند و البته شاید تمایلی به ادامه شیخوخیت در جبهه سیاسی خود نیز نداشتند زیرا همان‌طور که گفته شد طیف‌هایی از آنها بعد از مهدوی‌کنی عرصه را برای تاخت و تاز خود مناسب دیدند و دیگر نخواستند خود را ذیل یک نگاه واحد در نظر بگیرند.

 

کدخبر: ۶۰۱۷۱۶۹۶
تاریخ خبر:
ارسال نظر