به گزارش هفت صبح «دسته‌ی تخریب» یا «The Wrecking Crew» دقیقاً با همین وعده پا به عرصه می‌گذارد: همکاری دو غول عضلانی هالیوود، جیسون موموا و دیو باتیستا، در یک بادی‌اکشنِ تمام‌عیار که یادآور روزهای طلایی دهه‌های ۸۰ و ۹۰ میلادی است. اما آیا این فیلم صرفاً به تکیه بر جذابیت فیزیکی ستاره‌هایش بسنده می‌کند، یا می‌تواند چیزی بیش‌تر از آن برای عرضه داشته باشد؟ پاسخ، مانند خود فیلم، ترکیبی است از لحظات رضایت‌بخش و فرصت‌های ازدست‌رفته.

ساده بگویم، The Wrecking Crew تلاشی است برای احیای همان فیلم‌های رفاقتی-اکشن دهه ۸۰ و ۹۰ میلادی، با تمام موتیف‌های آشنا: دو قهرمان متضاد، یک توطئه نه چندان پیچیده، سکانس‌های اکشن پشت سر هم، و طنزی مبتنی بر موقعیت و خشونت. در کمال تعجب، باید اعتراف کنم که فیلم در همین چارچوب محدود و خودخواسته، نسبتاً موفق عمل می‌کند. کارگردان (آقای آنخل مانوئل سوتو) می‌داند چه می‌سازد و مستقیم سر اصل مطلب می‌رود. از همان ابتدا با سکانس درگیری با رنده کش (!)، قراردادش را با بیننده مشخص می‌کند: این یک کمدی اکشن اغراق‌شده، خشن و بدون ادعای فلسفه‌بافی است.

بازگشت به اصول: وعده و واقعیت یک بادی‌اکشن

در نگاه اول، فرمول داستانی آشنا به‌نظر می‌رسد: دو برادر ناتنی، جانی (جیسون موموا) و جیمز هیل (دیو باتیستا)، سال‌هاست که به دلایلی نامعلوم از هم دوری می‌گزینند. جانی، یک کارآگاهِ به‌هم‌ریخته و الکلی با روحیه‌ای سرکش و پوششی که بیشتر مناسب یک راک‌استار پیر است تا یک مأمور قانون. در مقابل، جیمز سرباز سابق تفنگداران دریایی است که نظم، انضباط و سکوتی سنگین را ترجیح می‌دهد. مرگ مشکوک پدرشان، که خود فردی محترم در جامعه‌ی محلی هاوایی به‌شمار می‌رفته، این دو نیروی متضاد را ناگزیر به همکاری وادار می‌کند تا ضمن حل این معما، حساب‌های قدیمی را نیز با یکدیگر تسویه کنند. سفر آن‌ها برای کشف حقیقت، آن‌ها را به قلب یک توطئه‌ی جنایی می‌کشاند که بازیگران قدرتمندی از یاکوزا تا یک تاجر فرصت‌طلب محلی را در بر می‌گیرد.

فیلمنامه‌نویس، جاناتان تروپر، که سابقه‌ی خلق سریال‌های خشن و پرکشش چون «Banshee» را در کارنامه دارد، بافت اولیه‌ای را می‌چیند که تمام مؤلفه‌های لازم یک فیلم ژانری را داراست: راز، خیانت، درگیری‌های خانوادگی و البته بهانه‌ای برای درگیری‌های فیزیکی پرشمار. با این حال، گاهی به‌نظر می‌رسد فیلم در بخش میانی خود، زیر بار وزن این مؤلفه‌های دراماتیک کمی کند می‌شود. فرآیند آشتی تدریجی برادران و کشف لایه‌های پنهان گذشته‌ی پدر، اگرچه ضروری است، اما با سرعتی کمتر از حد مطلوب پیش می‌رود و گاه تمرکز از ضرباهنگ اصلی فیلم، که باید مبتنی بر اکشن و طنز باشد، منحرف می‌شود. این بخش‌ها هرچند سعی در عمق‌بخشی به شخصیت‌ها دارند، اما گاهی فاقد ظرافت لازم هستند و بیشتر به ارائه‌ی اطلاعاتی صریح می‌پردازند تا کشف واقعی احساسات. ریتم فیلم در این سکانس‌ها شل شده و ممکن است مخاطبی که برای دیدن یک اکشن بی‌وقفه آمده است را بی‌حوصله کند. این ضرب‌آهنگ دوگانه (شتاب در اکشن و تعلیق در درام) یکی از چالش‌های ساختاری فیلم است.

آتش و یخ: جادوی تقابل ستاره‌ها

 

اما جایی که فیلم واقعاً می‌درخشد و تعهد خود را به سرگرم‌سازی محض نشان می‌دهد، در رابطه‌ی بین دو شخصیت اصلی است. جیسون موموا در نقش جانی، از همان فریم اول، تمام انرژی حیوانی و سرخوشی خود را به صحنه می‌ریزد. او موجودی است غیرقابل کنترل، همیشه در آستانه‌ی انفجار، با شوخ‌طبعی زمخت و علاقه‌ی وافر به نوشیدنی‌های الکلی. عملکرد او یادآور همان نقش‌آفرینی‌های کاریزماتیکی است که او را به ستاره‌ای محبوب بدل کرد، با این تفاوت که اینجا فضای بیشتری برای بازی با جنبه‌های کمدی نقش خود دارد. حرکات اغراق‌شده، نگاه‌های شیطنت‌آمیز و لحن طعنه‌آمیز او، حتی در موقعیت‌های خطرناک، شخصیتی می‌سازد که با وجود تمام بی‌مسئولیتی‌اش، به‌شدت دوست‌داشتنی است.

در مقابل، دیو باتیستا در نقش جیمز، ستونی از آرامش و وقار است. سکوت او گویا و نگاه‌های سنگینش گاهی از دیالوگ‌های طولانی هم اثرگذارتر است. باتیستا به‌طرز ماهرانه‌ای از فیزیک عظیم‌الجثه‌ی خود نه برای ترساندن، که برای نمایش نوعی آسیب‌پذیری کنترل‌شده استفاده می‌کند. او نقش «راک» متعادل‌کننده‌ی «رول» پرسر و صدای موموا را به عهده می‌گیرد و این تقابل، منبع اصلی طنز و نیز صمیمیت غیرمنتظره‌ی فیلم است. صحنه‌هایی که این دو با هم مشاجره می‌کنند، سکوت می‌کنند یا مجبور می‌شوند به یکدیگر تکیه کنند، با وجود سادگی، به لطف حضور باورپذیر و شیمی غیرقابل انکار این دو بازیگر به‌خوبی عمل می‌کنند. موفقیت فیلم در گرو همین شیمی است و در این زمینه تردیدی نیست که به هدف خود می‌رسد.

کارگردانی و مشت‌ها: احترام به یک فرمول کهنه

کارگردانی اثر بر عهده‌ی آنخل مانوئل سوتو است. سوتو که پیش از این با فیلم «سوسک آبی» یا «Blue Beetle» تجربه‌ای در دنیای ابرقهرمانی داشت، اینجا زمین بازی متفاوتی را انتخاب کرده است. جهت‌گیری او در این فیلم، ایجاد فضایی است خاکی‌تر، خشن‌تر و ملموس‌تر. او وسوسه‌ی افتادن به دام جلوه‌های بصری اغراق‌شده را کنار می‌گذارد و ترجیح می‌دهد تا حد ممکن اکشن را در فضایی واقع‌گرایانه و با تأکید بر درگیری بدنی به تصویر بکشد. قابل تحسین است که فیلم برای چندین سکانس کلیدی، از طراحی بدلکاری پیچیده و فیلمبرداری بلند و پویا استفاده می‌کند تا مخاطب بتواند جغرافیای صحنه، سختی مبارزه و مهارت بدلکاران را به‌وضوح درک کند، رویکردی که در مقابل تدوین‌های تند و آشفته‌ی رایج در بسیاری از اکشن‌های مدرن، غنیمتی است.

درخشان‌ترین نمونه در این زمینه، سکانسی است که جیمز (باتیستا) در یک راهروی تنگ، تنها با یک چکش، با گروهی از مأموران یاکوزا درگیر می‌شود. این سکانس که آشکارا ادای دینی است به فیلم کالت «اولدبوی» ساخته‌ی پارک چان-ووک، موفق می‌شود همان حس کلستروفوبیک، خستگی و خشونت بی‌پایان صحنه‌ی اصلی را تا حد قابل قبولی بازآفرینی کند. حرکت دوربین که اغلب در نمای بلند و میانه باقی می‌ماند، صدای کوبنده و واقعی ضربات، نمایش فرسودگی فیزیکی قهرمان و نماهای بسته از چهره‌های خسته و مصمم، همگی به ایجاد یک سکانس اکشن به‌یادماندنی کمک می‌کنند. این احترام به اصول اکشن فیزیکی، ستودنی است.

صحنه‌های اکشن دیگر فیلم، از درگیری‌های خیابانی گرفته تا تعقیب‌وگریزهای خودرو، اگرچه به پای آن سکانس راهرو نمی‌رسند، اما عموماً سر راست، خوش‌ساخت و رضایت‌بخش هستند. فیلم به‌درستی درک کرده که مخاطبش برای دیدن مبارزات نفس‌گیر، انفجارهای پرحجم و شلیک گلوله به پای صفحه‌ی نمایش خانگی آمده است و از این نظر کم‌وکاستی ندارد. حتی بودجه‌ی محدود استریمینگ هم مانع از حضور یک تعقیب‌وگریز با هلیکوپتر نشده است. با این حال، گاه‌به‌گاه استفاده از جلوه‌های بصری کامپیوتری در پس‌زمینه یا برای برخی آسیب‌ها، آن‌چنان که باید متقاعدکننده نیست و می‌تواند لحظاتی از باورپذیری را از بین ببرد. اما در کل، روحیه‌ی فیلم بیشتر متکی بر فیزیکالیته‌ی ستاره‌هایش، بدلکاری عملی و طراحی عملی صحنه است تا تصاویر تولیدشده توسط کامپیوتر، و این رویکرد مطمئناً مورد تحسین طرفداران پر و پاقرص ژانر خواهد بود.

هاوایی: فراتر از یک منظره‌ی زیبا

 

یکی از جنبه‌های قابل تقدیر فیلم که آن را از بسیاری از بادی‌اکشن‌های مشابه متمایز می‌کند، تلاش آن برای ریشه دواندن در یک مکان و فرهنگ خاص است. برخلاف بسیاری از فیلم‌ها که هاوایی را صرفاً به‌عنوان پس‌زمینه‌ای زیبا و استوایی برای تعقیب‌وگریزهای خود استفاده می‌کنند، «دسته‌ی تخریب» می‌کوشد تا حدی بافت اجتماعی و فرهنگی جزایر هاوایی را نیز به تصویر بکشد. اشاره‌هایی به مفهوم «اوهانا» (خانواده و جامعه در فرهنگ پولینزی) که فراتر از روابط خونی است، مناقشات بر سر زمین و توسعه میان ساکنان بومی و سرمایه‌گذاران بیرونی، و حضور جامعه‌ی محلی در قالب شخصیت‌های فرعی، هرچند گذرا و در خدمت پیرنگ اصلی، اما حاکی از نیتی فراتر از استفاده‌ی ابزاری از لوکیشن است. این امر به فیلم حس هویت و مکانی معین می‌بخشد. همچنین حضور بازیگرانی از خود منطقه و استفاده از المان‌های محلی در طراحی صحنه، لباس و حتی موسیقی متن، بر این اصالت می‌افزاید و فیلم را از حالت یک تولید کلیشه‌ای بین‌المللی کمی متمایز می‌سازد.

ضربه‌ی نهایی: قهرمانان قوی، شروران ضعیف

متأسفانه، نقطه‌ضعف اصلی فیلم در جایی است که بسیاری از هم‌نوعانش نیز در آن زمین می‌خورند: شخصیت‌پردازی آنتاگونیست‌ها. کلاس بنگ در نقش تاجر شرور فیلم، با وجود کوشش بازیگر، شخصیتی تک‌بعدی، فاقد عمق روانشناختی و انگیزه‌های پیچیده است. او بیشتر به‌عنوان یک نیروی محرکه‌ی مکانیکی در داستان عمل می‌کند تا تهدیدی واقعاً به‌یادماندنی یا خطرناک. به همین ترتیب، شخصیت رئیس یاکوزا نیز آن‌چنان که باید پرورش نیافته و به یک کلیشه‌ی بصری تقلیل یافته است. در نتیجه، نبرد نهایی فیلم اگرچه از نظر فنی قابل قبول و پر از اکشن است، اما فاقد آن وزن احساسی و دراماتیکی است که بتواند پرداخت طولانی و پرطمطراق فیلم را به نتیجه‌ای باشکوه و رضایت‌بخش برساند. ما برای قهرمانانمان نگران هستیم، اما این نگرانی به‌خاطر مهارت یا هوشمندی استثنایی دشمنان نیست، بلکه صرفاً به این دلیل است که برایشان احساس صمیمیت کرده‌ایم. این فقدان یک شرور قوی، آخرین پرده را از اوج احساسی لازم محروم می‌کند.

در میان نقش‌های فرعی، مورنا باکارین در نقش یک دوست و عشق قدیمی شخصیت جیسون موموا، اگرچه حضوری کوتاه دارد، اما درخششی آنی ایجاد می‌کند و نشان می‌دهد که می‌توان در چند دقیقه محدود نیز شخصیتی با گذشته و احساس ساخت. استفان روت به‌عنوان رئیس پلیس بداخلاق و عصبانی، کلیشه‌ای اما خوش‌اجرا است و چند خنده‌ی مختصر را تضمین می‌کند. فرانکی آدامز نیز به‌عنوان یکی از اعضای خانواده، انرژی و روحیه‌ی جنگنده‌ی خوبی به صحنه‌های گروهی تزریق می‌کند. اما در نهایت، این فیلم بی‌چون‌وچرا به موموا و باتیستا تعلق دارد. آن‌ها نه تنها جسم، بلکه قلب، روح و شوخ‌طبعی این پروژه را تشکیل می‌دهند و موفقیت آن را تضمین می‌کنند.

نتیجه‌گیری: یک همبرگر آبدار و رضایت‌بخش

 

در جمع‌بندی باید گفت، فیلم «دسته‌ی تخریب» ادعای بازتعریف یا احیای ژانر بادی‌اکشن را ندارد. بلکه، همان کاری را انجام می‌دهد که از ابتدا وعده داده بود: دو ساعت سرگرمی سر راست، پر از مشت‌و لگد، انفجار، شوخی‌های مردانه و یک داستان ساده درباره‌ی خانواده و انتقام. فیلم تحت تأثیر سبک فیلم‌سازانی چون دیوید لیچ است، اما سرعت، شدت و نوآوری بصری آثار او را ندارد. با این حال، در اجرای صحنه‌های اکشن خود صادق است و مهم‌تر از آن، از جذابیت ذاتی و شیمی بین دو ستاره‌ی اصلی خود نهایت استفاده را می‌برد. تماشای موموا و باتیستا در کنار هم، با تمام تفاوت‌های فیزیکی و رفتاری‌شان، لذتی ساده اما غیرقابل انکار است.

اگر در جست‌وجوی فیلمی با عمق فلسفی، شخصیت‌پردازی پیچیده یا نوآوری در فرم هستید، مسلماً این فیلم انتخاب شما نخواهد بود. اما اگر مشتاقانه منتظرید تا دو غول عضلانی را ببینید که ضمن خرد کردن استخوان دشمنان، با یکدیگر لجبازی می‌کنند، یک‌دیگر را مسخره کنند و گاهی هم بر احساسات رقیق و آسیب‌پذیر خود غلبه کنند، «The Wrecking Crew» گزینه‌ای کاملاً مناسب برای یک شب فراغت در خانه است. این فیلم مانند یک همبرگر چرب و خوشمزه با پنیر ذوب‌شده و سیب‌زمینی سرخ کرده است: ممکن است مواد تشکیل‌دهنده‌ی آن چیز جدید یا سالمی نباشد، اما وقتی به درستی و با عشق آماده شود، همان حس رضایت بخش و کودکانه‌ی اولیه را به شما می‌دهد. در نهایت، این فیلم موفق می‌شود به هدف اصلی خود دست یابد و مخاطب را، حداقل برای مدتی، با مشت‌های بالا آمده، انفجارهای مهیب، منظره‌های زیبا و لبخندهای رضایت‌بخشش سرگرم کند. در دوران هجوم فیلم‌های پرادعا و پیچیده، گاهی چنین سادگی صادقانه‌ای، به‌تنهایی یک فضیلت محسوب می‌شود.