یک غروب شلوغ تابستانی، ناگهان با صدای گلوله و فریاد، به صحنهای از ترس و خون تبدیل شد. صاحب مغازه ایستاد تا از داراییاش دفاع کند، اما همانجا جانش را از دست داد.
سالها گذشت تا یک اعتراف در زندان، این پرونده فراموششده را دوباره زنده کرد. حالا حقیقت، بعد از این همه سکوت، دوباره در آستانه آشکار شدن است.


