«همه‌چیز در چند ثانیه فرو ریخت؛ صدای گلوله‌ها، فریاد مردم و نگاه‌هایی که روی یک مغازه قفل شد…»

در غروب شلوغی از تابستان سال ۱۳۹۰ در شهریار، حمله‌ای مسلحانه به یک طلافروشی، شهری آرام را به صحنه‌ای از وحشت و خشونت بدل کرد. سارقان با شلیک‌های پیاپی، نه‌تنها نقشه سرقت خود را پیش بردند، بلکه در برابر چشمان ده‌ها شاهد، جان صاحب مغازه‌ای را که برای دفاع از دارایی‌اش ایستادگی می‌کرد، گرفتند. سال‌ها بعد، در دل یک زندان، لاف‌زدن یک سارق از گذشته‌اش، سرنخی شد که این پرونده نیمه‌تمام را دوباره زنده کرد. حالا با شهادت زندانیان و شناسایی متهم از سوی شاهدان عینی، راز آن غروب خونین بار دیگر روی میز عدالت قرار گرفته؛ جایی که حقیقت، پس از سال‌ها، آماده آشکار شدن است.