فرسودگی معلمان، فقط خستگیِ آخر سال تحصیلی نیست؛ بحرانی خاموش است که هر روز در کلاس‌های درس عمیق‌تر می‌شود. معلم امروز، زیر بار کمبود نیرو، فشار کاری، بخشنامه‌های پی‌درپی و مسئولیت‌هایی که ربطی به آموزش ندارد، تدریس می‌کند؛ آن‌هم با ذهنی خسته و معیشتی ناپایدار. ذهنی که مدام پر است از تصحیح برگه‌ها، گزارش‌های تکراری، کلاس‌های شلوغ و برنامه‌هایی که هر لحظه تغییر می‌کنند.

در کلاس‌هایی با ۳۰ یا ۴۰ دانش‌آموز، معلم باید هم آموزش بدهد، هم نظم را حفظ کند، هم پاسخ‌گوی والدین باشد و هم نقش‌های اداری و فرهنگی را به دوش بکشد. نتیجه روشن است: آموزش عمیق جای خود را به آموزش حداقلی می‌دهد و معلم، احساس بی‌اثری می‌کند.

وقتی تدریس شغل دوم یا سوم می‌شود، وقتی حقوق کفاف زندگی را نمی‌دهد و احترام حرفه‌ای رنگ می‌بازد، انگیزه هم فرسوده می‌شود. خطرناک‌تر آنجاست که این خستگی «عادی» تلقی شود و نام فشار، «تعهد» گذاشته شود.

فرسودگی معلم، مستقیماً کیفیت آموزش را نشانه می‌گیرد. اگر این هشدار شنیده نشود، باید منتظر نسلی باشیم که در کلاس‌هایی بی‌انرژی، آینده‌اش را می‌سازد؛ آینده‌ای که از همین حالا، زنگ خطرش به صدا درآمده است.