نگاهی به «داستانهای موازی» تجربه اصغر فرهادی در سینمای فرانسه
فرهادی قصهای پرظرفیت را پشت پنجره یک آپارتمان پاریسی میچیند اما فیلم هرچه پیچیدهتر میشود، فاصلهاش با هیجان و زندگی بیشتر میشود
هفت صبح| پنجرهای که زیادی معنا دارد: سیلوی با تلسکوپ آدمهای ساختمان روبهرو را میپاید. آنجا نیکولا، تئو و نیتا در استودیوی صدا کار میکنند. شغل آنها اتفاقی انتخاب نشده است. در استودیو صدایی مصنوعی ساخته میشود تا روی پرده واقعی شنیده شود. این طرف خیابان هم سیلوی تکههایی واقعی میبیند و برایشان روایتی خیالی میسازد.
ایده روی کاغذ درخشان است. مشکل اینجاست که فیلم به درخشندگی آن اعتماد ندارد و مدام دورش خط میکشد. پنجره، تلسکوپ، نویسندگی، صدای جعلی، زندگی همسایهها، حقیقت و خیال، همه باید یک مفهوم را یادآوری کنند. استعارهای که ابتدا زیرپوستی و لذتبخش است، کمکم تبدیل به تابلویی بزرگ میشود که فیلم مرتب به آن اشاره میکند. این وسواس، تعلیق را هم ضعیف میکند. تماشای مخفیانه زندگی آدمها ذاتاً میتواند اضطرابآور باشد. کافی است سیلوی اشتباه ببیند، دیده شود یا خیال خودش را حقیقت فرض کند.
فیلم چنین ظرفیتهایی دارد، ولی به جای فشردن گلوی تماشاگر، بیشتر ذهن او را مشغول حل معمای مفهومی میکند.رد «پنجره عقبی» هیچکاک را میشود اینجا دید، اما فاصله مهم است. آنجا نگاه کردن خودش حادثه بود. اینجا نگاه کردن بیشتر موضوع بحث است. همین تفاوت سبب میشود فیلمی که میتوانست ضربان داشته باشد، در بخشهایی به یک تمرین روشنفکرانه خوشساخت شبیه شود.
آدمها زیر آوار ایدهها
ورود آدام قرار است خون تازهای وارد قصه کند. مردی با گذشتهای پرمسئله وارد خانه سیلوی میشود، دستنوشته کنارگذاشتهشده او را برمیدارد و قصهای که قرار بود روی کاغذ بماند، راهش را به جهان واقعی باز میکند. حالا دیگر مسئله فقط سرک کشیدن به زندگی دیگران نیست. پای مالکیت قصه، سرقت، مسئولیت نویسنده و حق آدمهای واقعی هم وسط میآید.
این بخش میتوانست موتور اصلی فیلم باشد. فرهادی هم موقعیتهای اخلاقی جذابی میچیند. اگر نویسنده زندگی کسی را ببیند و آن را تغییر دهد و بنویسد، صاحب داستان کیست؟ اگر آن نوشته به زندگی همان آدمها آسیب بزند، نویسنده هنوز میتواند پشت واژه «تخیل» پنهان شود؟ پرسشها جذاباند، اما تعدادشان آنقدر زیاد میشود که فیلم فرصت جان دادن به همه آنها را پیدا نمیکند. هر دری که باز میشود، پشت آن دری دیگر قرار دارد. نتیجه در بخشهایی به جای پیچیدگی، شلوغی است.
ایراد جدیتر به شخصیتها برمیگردد. فرهادی معمولاً آدمهایی میسازد که یک تصمیم کوچکشان فاجعهای کاملاً باورپذیر به راه میاندازد. اینجا گاهی مسیر برعکس شده است. فیلمنامه ابتدا میداند چه بحران اخلاقی میخواهد و بعد شخصیت را به سمت آن هل میدهد. برخی رفتارها بوی طراحی میدهند. دست نویسنده پشت سر شخصیتها حس میشود و برای فیلمی که درباره مرز ساختگی و واقعی حرف میزند، این ضعف کوچکی نیست.
معمایی که زیادی خودش را دوست دارد
ایزابل هوپر بزرگترین سرمایه فیلم است. سیلوی میتوانست در حد تصویر آشنای «نویسنده مرموز و منزوی» باقی بماند، اما هوپر با سردی حسابشده، مکثها و نگاههایش به او جان میدهد. با این حال، حتی بازی او هم همیشه نمیتواند فاصله عاطفی فیلم را جبران کند. ما سیلوی را تماشا میکنیم، دربارهاش فکر میکنیم، رفتار او را قضاوت میکنیم، اما نزدیک شدن به او دشوار است.
مشکل زمان هم جدی است. فیلمی با چنین موقعیتی به فشردگی احتیاج دارد. هر دقیقه اضافه باید سوءظنی تازه، خطری تازه یا تغییری واقعی ایجاد کند. «داستانهای موازی» بارها مکث میکند، دوباره به ایدههای قبلی سر میزند و مسیرهایی را طولانی میکند که مقصدشان زودتر قابل حدس بوده است. فیلم در جاهایی به جای پیچیده بودن، پیچخورده است.
این همان نقطهای است که جاهطلبی فرهادی علیه خودش کار میکند. فیلم میخواهد هم معمای روانشناختی باشد، هم درباره اخلاق نویسندگی حرف بزند، هم بازی حقیقت و خیال راه بیندازد، هم مسئله مالکیت هنری را پیش بکشد، هم تماشاگر را شریک نگاه سیلوی کند. این حجم ایده فرصت نفس کشیدن را از درام میگیرد. با این همه، نمیشود «داستانهای موازی» را تجربهای بیرمق دانست. فیلم تصویر دارد، مسئله دارد، بازیگر دارد و جرئت ورود به منطقهای تازه در سینمای فرهادی را نشان میدهد.
لحظاتی هم هست که همه قطعات دقیق کنار هم قرار میگیرند و همان فرهادی آشنا ظاهر میشود، فیلمسازی که میتواند یک سوءبرداشت کوچک را به بحران اخلاقی بزرگی تبدیل کند. مشکل آنجاست که این لحظات پیوسته نیستند. «داستانهای موازی» فیلمی است که شاید بیشتر تحسینش کنیم تا دوستش داشته باشیم. معماریاش را میبینیم، هوشش را تشخیص میدهیم و بازیهایش را دنبال میکنیم، اما ضربان آدمهای درون این معماری همیشه شنیده نمیشود. فرهادی این بار تلسکوپ را به سمت زندگی دیگران گرفته، ولی آنقدر سرگرم تنظیم عدسی شده که گاهی خود زندگی در قاب تار میشود.