هفت صبح|‌ ‌در سه سال آخر جنگ جهانی دوم يعنی ۱۳۲۱ تا ۱۳۲۴ ‌بيش از ۱۴۰ هزار لهستانی، اوكراينی و بلاروسی توسط نيروهای اتحاد شوروی اسير و به بيگاری كشيده شده بودند. از ميان آنها بيشتر زنان و كودكانی كه از كارهای سخت ناتوان بودند، به ايران فرستاده شدند. از میان آنها داستان امیلیا وویچه‌هوفسکا را از قول پسرش فریدون روایت می‌کنیم؛ دختری ۱۸ ساله ‌‌که دو سال با خانواده‌اش در اردوگاه سیبری بود. ‌

پدر امیلیا را که افسر ارتش لهستان بود،‌ اعدام کرده بودند. وقتی امیلیا از اردوگاه نجات می‌یابد، با قطار باری به ازبکستان ‌می‌رود. ‌بیماری مادر باعث می‌شود او در سمرقند کنار مادرش بماند و خانوده‌اش را گم کند. ‌امیلیا پس از مرگ مادر با آخرین گروه از لهستانی‌های مهاجر به ایران وارد می‌شود و مدتی بعد در تهران با فردی به نام حبیب‌الله فریدوش‌، گاراژداری که برای لهستانی‌ها مواد موردنیاز را به دوشان‌تپه می‌برده، ازدواج می‌کند. ‌امیلیا ابتدا اصرار داشت به لهستان بازگردد ولی حبیب‌الله او را راضی می‌کند که وقتی خواهران و برادرانت را گم کرده‌ای و جنگ هم تمام نشده، بیا ازدواج کنیم و در ایران بمان.‌

 

امیلیا هم ‌درخواست او را قبول می‌کند. ‌خانواده حبیب‌الله ‌سنتی بودند و امیلیا تلاش کرد با آنها هماهنگ شود و سبک زندگی آنها را قبول کند. آنها هر ماه روضه‌خوانی داشتند که نسل به نسل منتقل شده بود‌، امیلیا هم در این مراسم‌ شرکت می‌کرد و بعدها خودش روضه‌ را ادامه داد. امیلیا با تمام وجود از پسر کوچکش که سندرم داون داشت مراقبت می‌کرد. ‌

 

حبیب‌الله گاهی به امیلیا می‌گفت هیتلر این جنگ جهانی را راه انداخت که تو زن من بشوی. در سالی که لهستان استقلال پیدا کرد‌، امیلیا سکته قلبی کرد و فریدون ‌سعی کرد با یافتن نشانی از خانواده‌ مادرش دوباره روحیه از دست رفته‌ را به او بازگرداند. بعد از اولین حضور امیلیا در سفارت لهستان، کم‌کم او را به سفارت دعوت می‌کردند و او خیلی خوشحال بود که لهستانی‌ها را می‌بیند و احساس می‌کرد بعد سال‌ها به خانه‌اش برگشته ...

 

تقدیر اما اجازه نداد امیلیا دوباره به لهستان برود اما با تلاش‌های پسرش‌، خانواده امیلیا که در نیوزیلند ساکن شده بودند، پیدا می‌شوند و امیلیا بعد از ۵۰ سال دوباره خواهران و برادرانش را در ایران می‌بیند. القصه... ‌حبیب‌الله در سال ۷۱ و امیلیا سال ۸۸ فوت می‌کنند و در قبری دو طبقه دفن می‌شوند. (عکس: ایلنا)