
هفت صبح| در هر فیلم، آدمهایی حضور دارند که داستان بر مدارشان میچرخد و آدمهایی که به آن داستان وزن میدهند. تماشاگر معمولاً چشم به قهرمان میدوزد، اما حقیقت فیلم جای دیگری ساخته میشود؛ میان چهرههایی که بیادعا وارد قاب میشوند و کاری میکنند جهان قصه واقعی به نظر برسد. جمال اجلالی از همان جنس بازیگران بود. حضورش احتیاج به اعلام نداشت. کافی بود وارد صحنه شود تا فضا اندکی تغییر کند؛ انگار اتاقی که تا چند لحظه قبل ساخته شده بود، یکباره صاحب گذشته میشد.

صورتش چیزی را پنهان نمیکرد. رد سالها تجربه، شکست، دلخوشی و فرسودگی روی چهرهاش نشسته بود و همین، شخصیتهایش را از کاغذ جدا میکرد. دوربین با او احساس غریبی نداشت؛ گویی سالهاست یکدیگر را میشناسند. بسیاری از بازیگران میکوشند شخصیت را به اندازه خودشان بزرگ کنند. اجلالی مسیر دیگری را انتخاب کرده بود؛ خودش را به اندازه شخصیت کوچک میکرد تا آن آدم فرصت نفس کشیدن پیدا کند. این نگاه از صحنه تئاتر آمده بود؛ از سالهایی که دانشجوی دانشکده هنرهای زیبای دانشگاه تهران بود و زیر نظر حمید سمندریان، بازیگری را بهعنوان شیوهای برای شناخت انسان آموخت. برای او، نقش از لحظه گفتن نخستین دیالوگ آغاز نمیشد؛ خیلی پیشتر شکل میگرفت، جایی میان سکوت، مشاهده و کشف جزئیاتی که معمولاً از چشم دیگران دور میماند.
بازیگری که به جزئیات اعتماد داشت
وقتی با «تمام وسوسههای زمین» وارد سینما شد، همان تربیت تئاتری را با خود آورد. بعدتر در «مدرسه پیرمردها»، «باد در علفزار میپیچد»، «تابو»، «گینس» و آثار دیگر، هر بار وجهی تازه از تواناییاش آشکار شد. تلویزیون نیز با مجموعههایی مانند «در قلب من»، «مسافر» و «برای آخرین بار»، فرصت دیگری برای تماشای همین جنس بازی فراهم کرد؛ بازیای که تماشاگر را با خود همراه میکرد، بیآنکه دنبال جلب توجه باشد.
در «آرایش غلیظ»، این شیوه به پختگی کامل رسید. پزشک سالخوردهای که میان آگاهی، فرسودگی و طنزی تلخ سرگردان بود، با اجرای او به انسانی قابل لمس تبدیل شد. هیچ حرکت اضافهای دیده نمیشد. هر مکث دلیل داشت، هر نگاه مقصدی مشخص و هر تغییر در لحن، بخشی از سرگذشت شخصیت را آشکار میکرد. او به تماشاگر اعتماد داشت و همهچیز را توضیح نمیداد؛ بخشی از داستان را در فاصله میان دو جمله رها میکرد تا مخاطب خودش آن را کشف کند.
غیبت یک شیوه
سالهای پایانی زندگی با بیماری گره خورد؛ روزهایی که توان جسمیاش را فرسوده کرد، پیوندش را با هنر از میان نبرد. هر بار که امکان حضور پیدا کرد، همان دقت و وقار قدیمی همراهش بود؛ انگار بازیگری برای او مهارتی آموختنی نبود، شیوه زیستن بود.امروز، وقتی نام جمال اجلالی به میان میآید، بیش از فهرست فیلمها و سریالها، نوع نگاهش به این حرفه اهمیت پیدا میکند. او یادآور نسلی است که پیش از هر چیز، به شخصیت احترام میگذاشت؛ نسلی که باور داشت بازیگر باید در خدمت جهان اثر باشد، بیآنکه خودش را بر آن تحمیل کند.
شاید به همین دلیل، جای خالی او را با مرور کارنامهاش احساس نمیکنیم؛ این غیبت در لحظهای آشکار میشود که فیلمی را میبینیم و حس میکنیم چیزی در میان آدمهایش کم است؛ حضوری آرام که با چند کلمه، یک نگاه یا حتی سکوتی کوتاه، میتوانست به تمام تصویر عمق ببخشد. جمال اجلالی از همان بازیگرانی بود که هنرشان با پایان سکانس تمام نمیشد؛ اثر حضورشان دیرتر خود را نشان میداد و دیرتر نیز از ذهن بیرون میرفت.



