بهروز رضوی در گفت‌وگوی کتبیِ مفصلی که با سردبیر مهمترین برنامه‌اش (کتاب شب) داشت، ماجراهای کودکی، نوجوانی و جوانی‌اش را به طرزی دلنشین شرح داده است.

محمدباقر رضایی ماجرای این دستخط را به ایسنا شرح می‌دهد و اینچنین می‌گوید:

چند سال قبل احساس کردم باید خاطرات بهروز رضوی ثبت شود که اگر چنین نشود، دنیایی از مسایل رسانه‌ای، پنهان و ناگفته می‌مانَد. اما می‌دانستم که این امر در گفت‌وگوی شفاهی ممکن نیست و بسیاری از اتفاقات و ماجراها در سخن گفتن به یاد نمی‌آید.

به او پیشنهاد دادم این گفت‌وگو به صورت کتبی باشد تا بتوان سرِ حوصله همه چیز را به یاد آورد.

استقبال کرد و قرار شد هر دوشنبه که «کتاب شب» را ضبط می‌کنیم من یک سوال روی کاغد بنویسم و او ببرَد خانه و با حوصله به آن جواب بدهد.
من هر دوشنبه یک سوال به او می‌دادم و او دوشنبه بعد جوابش را بسیار ریزبافت و مفصل برایم می‌آورد و سوال بعدی را می‌گرفت.

این گفت‌وگوی کتبی تا حدود ۶۰ صفحه ادامه داشت و او دیگر خسته شد.

گفت به او استراحتی بدهم و دادم. ولی دیگر فرصت نشد که ادامه دهیم، چون او درگیر بیماری شد و حوصله نداشت و به قول خودش نمی‌توانست ریزِ ماجراها را به یاد بیاوَرَد. با این حال برای ضبط برنامه می‌آمد و این برنامه برای او جنبه‌ی حیاتی داشت. 

تصویر یکی از اولین صفحات این گفت‌وگوی کتبی را رضایی در اختیار ایسنا گذاشته است.

مطالب این صفحه نشان دهنده روحیه‌ی جوانمردی و دانش بالای بهروز رضوی در زمینه‌های فرهنگی و رسانه‌ای است.

در ادامه دست‌خطی از زنده‌یاد بهروز رضوی قابل مشاهده است:

در این بخش متن تایپی دست‌ خط قابل مشاهده است:

«...اگر از روراستیم چوبی خورده‌ام، حتماً لقمه نانی هم خورده‌ام، و خود به خود به این نتیجه رسیده‌ام که در این صورت دیگر شرمنده خودم نخواهم بود، چوب و نانش بمانَد که حس و حالش به همه چیز دنیا می‌ارزد.
این حرفهایی که در پیش است اگر بر مبنای راستی و درستی استوار باشد، مخاطب را با خود خواهد برد.
من و شما لابلای این گپ و گفتمان، نخواهیم به کسی طعنه بزنیم. حالا که همین مجال کاغذ سفید و چشم بیگناه خواننده فراهم است، به تسویه حسابها نپردازیم. نخواهیم خودمان را چیز دیگری نشان بدهیم. از کشورگشاییهای ایده آلی و آرزونیمان که هرگز هم صورت نگرفته سخن نگوییم.
خواننده خوشش که نمی آید هیچ، لجش می گیرد. عصبانی می شود، عصبی می شود و عطایش را به لقایش می بخشد.
من آرزو می کنم که طوری از آب درآید که خواننده، خواندنش را به خوانندگان بعدی توصیه کند. بعضی جاهایش را در دست نوشته های شخصی و برداشتهای خوانندگان ببینیم. بعضی عباراتش حتی به sms ها راه پیدا کند. و بعضی خاطرات آنچنان در ذهن مخاطب جاگیر شود که گویی خودش آن را تجربه کرده.
گفتم اگر راست و درست باشد خواننده را با خود خواهد برد چراکه دنیا محل عبرت است و مرور خاطرات و شنیده‌ها و گفته‌ها، گاهی به آدم تسلی می دهد، گاهی به غمخواری وا میدارد، زمانی می خنداند، و امیدوارم که گذر ما به نوع گریه دارش نیفتد که زندگی برای همه ما، حتماً این نوعش را هم تدارک می بیند.
اما من تنها یک شرط دارم با این قید که هر چه میگویم راست باشد یا هر چه میگویم عیناً به همان صورت نقل شود.
البته شما صاحب اختیارید که شسته رفته ترش کتید و احتمالاً اگر لازم بود ویرایشی بفرمایید.»