هفت صبح| سیزدهم خرداد، روز تولد مردی‌ست که هرگز به هنر دروغ نگفت. اسماعیل شنگله در ۱۳۱۵ چشم به جهانی گشود که تئاتر ایران هنوز داشت راه رفتن یاد می‌گرفت. پسری که پدرش را در خردسالی از دست داد و مادرش سرپرستی او و خواهر کوچکترش را به عهده گرفت، روزی از کوچه‌های لاله‌زار به آکادمی‌های وین رسید و از پشت صحنه‌های چوبی و ارزان قیمت نمایش‌های روز جمعه‌، به یکی از ماندگارترین چهره‌های هنر نمایشی این سرزمین تبدیل شد.

 لاله‌زار؛ کلاس اول یک بازیگر


هنوز نوجوان بود که جمعه‌ها پول توجیبی‌اش را برای بلیت تئاتر خرج می‌کرد، می‌گفت روزهای جمعه ارزان‌تر بود. همان ردیف‌های ارزان قیمت سالن‌های لاله‌زار، کلاس اول اسماعیل شنگله بود. آدمی که بعدها گفت آن روزها فکرش را هم نمی‌کرد که روزی خودش روی همین صحنه‌ها بایستد. در ۱۳۳۲ به جامعه باربد پیوست، جایی که تعداد شاگردانش انگشت‌شمار بود و فضایش سخت‌گیر.

بیشتر تازه‌واردها ماه‌ها در نقش سربازی با نیزه‌ای در دست می‌ایستادند و منتظر می‌ماندند تا پادشاهی از مقابلشان بگذرد و تعظیم کنند. شنگله اما مسیر متفاوتی پیش رو داشت. سه سال بعد وارد هنرستان هنرپیشگی شد و همزمان در بانک ملی کار می‌کرد؛ جوانی که یک پایش روی صحنه بود و پای دیگرش پشت میز اداری، تا اینکه سرانجام میز اداری را برای همیشه رها کرد.


 وین، جایی که بازیگر به کارگردان بدل شد


در دهه چهل، وقتی بیشتر همکارانش در همان مدار آشنا می‌چرخیدند، شنگله تصمیم گرفت آلمانی یاد بگیرد و راهی اروپا شود. اتریش، وین، آکادمی هنرهای نمایشی. نه برای فرار از ایران، برای برگشتن با دستی پر. سال‌ها آنجا ماند و در ۱۳۴۸ با مدرک کارگردانی به ایران بازگشت. از همان ابتدا پشت میز تدریس نشست و در دانشکده هنرهای دراماتیک به شاگرد پروردن پرداخت.

بعدها در رادیو تلویزیون ملی مشغول شد و در آثاری ماندگار حاضر شد؛ از «دایره مینا»ی داریوش مهرجویی گرفته تا «سگ کشی» بهرام بیضایی، از «سام و نرگس» تا «پارتی» و «آبی». کارنامه‌ای که از پنجاه اثر نمایشی، سینمایی و تلویزیونی می‌گذرد و در دهه‌های هفتاد و هشتاد، نامش در شمار پرکارترین بازیگران این دیار بود.

 

آرام‌تر از همهمه، عمیق‌تر از تصویر


شنگله از آن دست هنرمندانی بود که به کمیت اعتقادی نداشت. می‌گفت کم‌کاری اثربخش را به پرکاری بی‌رمق ترجیح می‌دهد. وقتی سال‌های آخر از سرطان روده رنج می‌برد و پزشکان توصیه کردند از آب‌وهوای تهران دور بماند، با همسرش به گیلان رفت و در روستایی آرام گرفت. پیشنهادها می‌رسیدند و او رد می‌کرد. این را ضعف نمی‌دانست، این را انتخاب می‌دانست.

 

درست همان‌طور که یک‌بار خطاب به بازیگران جوان گفته بود: «امثال عزت‌الله انتظامی یک‌شبه نخبه نشدند؛ رفته‌رفته و در طول مسیر پخته شدند.» این جمله، خلاصه یک عمر بود. 4 سال پیش در تیرماه ۱۴۰۱، دخترش لیلا با دو کلمه خبر داد: «پدر رفت.» و صحنه، یک بازیگر کمتر داشت. اما تئاتر ایران یک درس بیشتر.