
هفت صبح| میان انبوه شاعرانی که برای دیده شدن مینوشتند، مردی زندگی میکرد که گویی شعر را برای ناپدید شدن میخواست. هرچه زمان با صدای بلندتر از خود سخن گفت، او آرامتر شد؛ هرچه بازار ادبیات شلوغتر شد، خانهاش خلوتتر ماند. سالها بعد، وقتی دفترهای بستهاش یکییکی گشوده شدند، نسلی تازه دریافت با شاعری روبهروست که سالها زودتر از زمانه خود نفس کشیده بود.
بیژن الهی از آن نامهایی است که حضورش بیش از آنکه در خاطره نشستهای ادبی ثبت شده باشد، میان سطرهای شاعران پس از خود جریان دارد. شاعری که در شانزدهم تیر ۱۳۲۴ در تهران به دنیا آمد، از نوجوانی دل در گرو نقاشی داشت و جهان را نخست با رنگ میدید، بعد با واژه. خانواده آیندهای متفاوت برای او میخواستند، آیندهای با فرمولهای مدرسه و مسیرهای مطمئن. اما ذهن الهی در قاب دیگری زندگی میکرد. کلاسهای نقاشی جواد حمیدی، گالریهای تهران و گفتوگوهای هنری، افقهایی پیش چشمش گشود که کتابهای درسی توان رقابت با آن را نداشتند. مدرسه را پشت سر گذاشت و راهی را برگزید که مقصدش هیچ تضمینی نداشت، جز آزادی خیال.
از بوم نقاشی تا اقلیم واژه
اگر شعرهای بیژن الهی را بتوان دید، دلیلش این است که پیش از شاعر شدن، نگاه یک نقاش را با خود حمل میکرد. تصویر در آثارش پیش از معنا متولد میشود، انگار واژهها رنگ هستند و جملهها قلممو. همین ویژگی سبب شد نخستین شعرهایش در دهه چهل، میان شاعران جوان آن روزگار، اتفاقی متفاوت به شمار بیاید.
انتشار شعر «برف» در جنگ ادبی طرفه، ورود رسمی او به فضای ادبی بود، ورودی آرام، بیهیاهو و در عین حال تعیینکننده. خیلی زود در کنار چهرههایی قرار گرفت که بعدها جریانهای مهم شعر معاصر را شکل دادند. نزدیکی با فریدون رهنما، یدالله رویایی، احمدرضا احمدی، اسماعیل شاهرودی و دیگر شاعران تجربهگرا، الهی را در قلب جنبشی قرار داد که بعدها با عنوان «شعر دیگر» و سپس «شعر حجم» شناخته شد.
با این حال، او هرگز علاقهای به تبدیل شدن به سخنگوی یک مکتب نداشت. دغدغهاش کشف ظرفیتهای ناشناخته زبان بود، زبانی که میتوانست مثل نور از میان شیشههای رنگی عبور کند و هر بار تصویری تازه بسازد. شعر برای او ابزار بیان اندیشه نبود، خودِ اندیشه بود.
مترجمی که زبان فارسی را دوباره کشف کرد
بخش بزرگی از میراث بیژن الهی بیرون از شعرهای خودش شکل گرفت، در ترجمههایی که هنوز هم شبیه هیچ ترجمه دیگری نیستند. او زبانهای فرانسه، عربی، آلمانی و انگلیسی را با سماجتی کمنظیر آموخت و به سراغ شاعران و نویسندگانی رفت که هرکدام دنیایی مستقل بودند، از آرتور رمبو و فدریکو گارسیا لورکا تا هولدرلین، تی. اس. الیوت، مارسل پروست، گوستاو فلوبر و جیمز جویس.
ترجمه برای الهی انتقال واژهها از زبانی به زبان دیگر نبود. او میکوشید روح متن را در کالبد فارسی دوباره متولد کند. برای همین، بارها به متون کلاسیک فارسی رجوع میکرد، از ظرفیتهای فراموششده زبان بهره میگرفت و جملههایی میساخت که در نگاه نخست غریب به نظر میرسیدند، اما اندکاندک موسیقی پنهان خود را آشکار میکردند.
همین وسواس مثالزدنی، انتشار بسیاری از آثارش را سالها عقب انداخت. بارها نوشتههایش را بازنویسی کرد، نسخهها را کنار گذاشت، کتابهایی را آماده چاپ ساخت و دوباره از انتشارشان منصرف شد. گویی هیچ متن، آن اندازه که باید، کامل نمیشد. این کمالجویی، بخشی از شخصیت او بود، شخصیتی که بیشتر به پالایش میاندیشید تا انتشار.
مردی که از هیاهو فاصله گرفت
زندگی شخصی بیژن الهی نیز مانند شعرش، آرام و کمصدا پیش رفت. ازدواج با غزاله علیزاده و سالها بعد با ژاله کاظمی، فصلهایی مهم از زندگی او بودند، اما پس از گذر زمان، خلوت سهم بیشتری از روزهایش یافت. خانهاش را با طنزی تلخ «زندان هارونالرشید» مینامید، جایی که ساعتهای طولانی به خواندن، ترجمه، نوشتن و بازنویسی میگذشت.
در روزگاری که بسیاری از شاعران برای حضور در محافل ادبی رقابت میکردند، الهی حضورش را از صحنه عمومی پس کشید. همین غیبت، پیرامون نامش هالهای رازآلود ساخت. دوستان نزدیکش میدانستند پشت درهای بسته آن خانه، هزاران صفحه شعر، ترجمه، یادداشت و جستار در حال شکل گرفتن است، نوشتههایی که بخش قابل توجهی از آنها پس از درگذشتش به همت شمیم بهار و یاران نزدیکش منتشر شد و تصویری کاملتر از جهان فکری او به دست داد.
مرگش در سال ۱۳۸۹ پایان زندگی مردی بود که وصیت کرده بود بر سنگ مزارش نامی نوشته نشود،انگار حتی پس از رفتن نیز علاقهای به برجسته شدن نداشت. با این همه، سرنوشت مسیر دیگری انتخاب کرد. دفترهایی که سالها در سکوت مانده بودند، به دست نسل جوان رسیدند و ناگهان شاعری که زمانی مخاطبانی اندک داشت، به یکی از پرخوانندهترین نامهای شعر مدرن ایران بدل شد.
امروز، در سالروز تولد بیژن الهی، بیش از هر زمان میتوان دریافت چرا شعرش هنوز پیر نشده است. او برای لحظههای زودگذر ننوشت، برای زمانی نوشت که هنوز از راه نرسیده بود. بعضی شاعران تاریخ ادبیات را دنبال میکنند، بعضی دیگر تاریخ را چند گام جلوتر میبرند. بیژن الهی از گروه دوم بود، شاعری که هنوز هم هنگام خواندنش، احساس میکنیم واژهها اندکی جلوتر از زمان حرکت میکنند و خواننده را آرامآرام به جایی میبرند که زبان، تازه شروع به کشف خودش کرده است.
برای ورود به جهان او، گاهی چند سطر کافی است، سطرهایی که تصویر را جای روایت مینشانند و احساس را از مسیر خیال عبور میدهند.
«آدمهای بهاری،
چه میکنید با برگی که خزان دوست بدارد؟
چه میکنید با پروانهیی که به آب افتد؟»



