هفت صبح، ملک میرمهدی| یک‌بار در این شهر، موسیقی مجلسی زبان مشترک طبقه‌ای بود که کتاب می‌خواند، شعر می‌دانست و فرقِ سه‌گاه و چهارگاه را با گوش تشخیص می‌داد. در خانه‌های شمال تهران در باغ‌های قدیمی در مجالسی که شمع روشن می‌کردند و مهمان‌ها ساکت می‌نشستند و گوش می‌دادند، موسیقی مجلسی یک آیین بود، نه یک پس‌زمینه صوتی. حالا آن آیین رفته، آنچه مانده خاطره‌ای است که حتی کسانی که آن را تجربه کرده‌اند گاهی شک می‌کنند واقعی بوده یا تصویری از فیلمی قدیمی.

 

موسیقی مجلسی در ایران از آن دست چیزهایی است که مرگش را کسی اعلام نکرد. جنازه‌ای نبود که بر سرش عزاداری کنند. آرام رفت، همان‌طور که آدم‌های سالخورده می‌روند، در سکوت، در حاشیه، بدون اینکه کسی دقیقاً بفهمد لحظه آخر کجا بود. این مرگ نه یک‌شبه اتفاق افتاد و نه با یک رویداد مشخص گره خورد. چیزی بود شبیه فرسایش، لایه‌ای نازک از هر نسل کنده شد تا آنچه ماند، صدایی بود که دیگر شنونده‌اش را نمی‌شناخت.

 

مجلسی که منحل شد


موسیقی مجلسی به شکل و فضا نیاز داشت. به مجلسی که تشکیل بشود، به میزبانی که بداند چرا دعوت می‌کند، به مهمانانی که بدانند چرا آمده‌اند. این مجلس در ایران به تدریج منحل شد، دلایلش پیچیده‌اند و به یک اتفاق یا یک دهه خلاصه نمی‌شوند.بخشی از ماجرا اقتصادی است. نوازنده‌ای که سال‌ها تار یا کمانچه آموخته، در فضایی که کنسرت‌های مجلسی نه سالن دارند و نه بازار، از کجا زندگی‌اش را تأمین کند؟ بسیاری رفتند سراغ تدریس، بسیاری رفتند سراغ موسیقی فیلم، بسیاری رفتند از ایران. این مهاجرت موسیقیدانان مجلسی یکی از خاموش‌ترین خون‌ریزی‌های فرهنگی این سرزمین بوده. آدم‌هایی که دهه‌ها وقت گذاشتند تا سازی را در سطحی بنوازند که مجلس را از جای خودش بلند کند، در نهایت تصمیم گرفتند در شهری دیگر، برای مخاطبانی دیگر بنوازند و کسی رسماً از رفتنشان حساب نگرفت.


بخش دیگری از ماجرا ذائقه است. نسلی که با موسیقی پاپ بزرگ شد، با موسیقی استریمینگ زندگی می‌کند، با هدفون در گوش در خیابان راه می‌رود، دیگر آن شکیبایی را ندارد که در مجلسی بنشیند و به ریزه‌کاری‌های یک اجرای زنده گوش بسپارد. موسیقی مجلسی به توجه نیاز دارد، توجه کامل، بی‌تقسیم و توجه کامل در این روزگار کمیاب‌ترین چیز است. وقتی اسکرول کردن جایگزین نشستن می‌شود، وقتی سی ثانیه اول هر صدایی برای قضاوت کافی است، موسیقی‌ای که گاهی ده دقیقه طول می‌کشد تا به اوجش برسد، از همان ابتدا در موضع ضعف است.

 

  آنچه با این موسیقی از بین رفت


شجریان در اوج، لطفی در اوجی که کمتر کسی حالا عمقش را درک می‌کند، ناظری با آن حجم از احساسی که در صدایش موج می‌زد، اینها در فضای موسیقی مجلسی رشد کردند. در آن فضا بود که گوشِ شنیدن پرورش پیدا می‌کرد. مخاطبی که می‌دانست به چه چیزی گوش می‌دهد، هنرمند را وادار می‌کرد عمیق‌تر برود. این رابطه دوطرفه بود، مجلس هنرمند می‌ساخت و هنرمند مجلس را، یکی بدون دیگری معنایش را از دست می‌داد.

 

وقتی این فضا از بین رفت، چیزی بیش از یک ژانر موسیقی از بین رفت. نوعی گوش دادن از بین رفت، نوعی حضور جمعی از بین رفت، آن لحظه‌ای که در یک اتاق، ده نفر با هم در سکوت به یک صدا گوش می‌دادند و هر کدام چیزی می‌شنیدند که دیگری نمی‌شنید‌، آن لحظه دیگر به این راحتی‌ها اتفاق نمی‌افتد. این نوع از سکوت مشترک، این نوع از حضور هم‌زمان در یک فضای صوتی، خودش یک شکل از فرهنگ بود، فرهنگی که با رفتن مجلس، رفت.

 

  صدا هست، مجلس نیست


امروز موسیقی مجلسی در ایران به پدیده‌ای موزه‌ای تبدیل شده. گاهی کنسرتی برگزار می‌شود که بلیت‌اش زود تمام می‌شود و تماشاگرانش اغلب از نسل‌هایی هستند که آن فضای قدیمی را به یاد می‌آورند. گاهی آلبومی منتشر می‌شود که منتقدان از آن تعریف می‌کنند و مخاطب عام آن را پیدا نمی‌کند. گاهی کسی در فضای مجازی از نوازنده‌ای قدیمی یاد می‌کند و پست هزاران لایک می‌گیرد‌، همان لایک‌هایی که هیچ‌کدامشان معادل نشستن در یک مجلس و گوش دادن نیست.

 

نسل جوان‌تر نوازندگانی هستند که با اشتیاق کار می‌کنند، که سنتور و عود و سه‌تار را جدی می‌گیرند، که می‌خواهند این موسیقی را زنده نگه دارند اما این اشتیاق در خلأمجلس، در فضایی که شنونده واقعی‌اش کم است و بازارش محدود، گاهی به تکاپویی شبیه می‌شود که انرژی زیادی می‌برد و بازگشت اندکی دارد. صدا هنوز هست در آرشیوها، در ضبط‌های قدیمی، در گوشی موبایل کسانی که گاهی در اتوبوس شجریان گوش می‌دهند. آنچه رفته مجلس است. آنچه رفته آن فضایی است که صدا را معنا می‌داد و بدون آن فضا، حتی بهترین صداها هم در هوا معلق می‌مانند، شنیده می‌شوند، اما آن‌طور که باید، فرود نمی‌آیند.