
هفت صبح| یک صندلی چوبی هست که یکبار تخت پادشاهی بوده، یک شمعدان آهنی که نور صحنهای را حمل کرده که تماشاگرانش حالا پیر شدهاند، یک لباس ابریشمی که رنگش رفته، اما هنوز بوی گریم و عرق و هیجان شب اول را در خودش نگه داشته، اینها در انباری هستند، جایی در پشت صحنه یکی از تئاترهای دولتی تهران، روی هم انباشته در تاریکی، در سکوت. کسی نمیداند دقیقاً چند هزار شیء در این انبارها خوابیدهاند. کسی حسابشان را ندارد. کسی فهرستی تنظیم نکرده. اینها بازماندههای اجراهایی هستند که دههها پیش صحنه را لرزاندند و بعد، مثل هر چیزی که کارش تمام میشود، فراموش شدند. پرده که پایین آمد، اشیاء ماندند. بازیگران رفتند، کارگردانها رفتند، تماشاگران رفتند اما این صندلی چوبی هیچجایی برای رفتن نداشت.
انبار بهجای موزه
در کشورهای دیگر از این اشیاء موزه میسازند. لباس مکبث در ویترین شیشهای قرار میگیرد، نامههای دستنویس کارگردان آرشیو میشوند، طراحی صحنه اهدا میشود به آکادمیهای هنری. اینجا، این اشیاء سر از انبار در میآورند.
اشکال کار این است که وقتی چیزی را درون انباری بگذاری و درش را ببندی، داری به خودت میگویی این اهمیتی ندارد. داری تصمیم میگیری این بخش از تاریخ ارزش دیده شدن ندارد. این نوعی فراموشی آگاهانه است، حتی اگر با بیتفاوتی اتفاق بیفتد، بیتفاوتی شاید بدتر از فراموشی باشد.
تئاتر ایران در دهههای چهل و پنجاه اوج داشت و تا همین اوایل دهه نود با تمام سختیها جسم خود را کشانده بود، بهرام بیضایی نمایشهایی میساخت که اسطوره و واقعیت را در هم میآمیختند و صحنه را به فضایی بدل میکردند که تماشاگر از آن بیرون نمیآمد، جهانش عوض میشد، حمید سمندریان کارگردانی بود که هر اجرایش یک درس بود، هر صحنهآراییاش یک بیانیه، اینها فقط اسم نیستند، اینها آدمهایی بودند که اشیائی ساختند، فضاهایی طراحی کردند، جهانهایی بر صحنه آوردند. آن جهانها رفتند، این اشیاء ماندند و حالا گویی دارند میپوسند.
میراثی که کسی وارثش نشد
وقتی سمندریان در سال 1391 رفت، آنچه از او ماند، در ذهن شاگردانش بود. عکسهایی پراکنده، مصاحبههایی قدیمی، چند فیلم اجرا که کیفیتشان در طول سالها افت کرده. اما آن اشیاء صحنهای، آن دکورها، آن لباسهایی که طراحانشان ساعتها روی هر دوخت فکر کرده بودند، کجا رفتند؟ کسی پرسید؟ بیضایی که ایران را ترک کرد، بخشی از آرشیو شخصیاش را با خودش برد، بخش دیگری ماند،ماندن اما به معنای حفظ شدن نبود. ماندن یعنی رها شدن در فضاهایی که نه نور کافی دارند، نه دمای مناسب، نه دستی که گاهی گردشان را پاک کند.
مشکل فقط بیبودجگی نیست، مشکل نگاه است. در این سرزمین، تئاتر را هنری زنده میدانیم و از همین رو، وقتی میمیرد، جنازهاش را رها میکنیم، انگار حق ندارد آرشیو داشته باشد. انگار حافظه، تجملی است که این هنر لایقش نیست. این تعریف را بهانه میکنیم برای اینکه حفظش نکنیم، به رسمیتش نشناسیم. درست است که تئاتر در لحظه اتفاق میافتد اما حافظهاش را میتوان نگه داشت.
چیزی که با شیء از بین میرود
وقتی یک شیء صحنهای از بین میرود، چیزی بیش از خودش از بین میرود، بافت یک روایت پاره میشود. آن صندلی چوبی بخشی از یک شب بوده، بخشی از لحظهای که تماشاگری نفسش را حبس کرده، بخشی از متنی که کارگردانی ماهها روی هر کلمهاش کشمکش کرده، این شیء شاهد بوده و شاهدها را نباید گذاشت در تاریکی بپوسند.در دنیا، موزههایی هستند که اشیاء صحنهای را با همان احترامی نگه میدارند که نقاشیهای کلاسیک را، موزه ویکتوریا و آلبرت لندن یک بخش مستقل برای تاریخ تئاتر دارد. آرشیو ملی فرانسه اجراهای صحنهای را با دقت یک محقق ثبت میکند. اینجا، حتی فهرست اشیاء موجود در انبارها وجود ندارد. این داستان فقط درباره چند صندلی کهنه و لباس پوسیده نیست. داستان درباره این است که یک ملت با حافظه هنری خودش چه میکند. جواب، فعلاً، تلخ است: آن را در انباری میگذارد، در را میبندد و به کار خودش میرود. در آن انبارها، پشت آن درهای بسته، تاریخ نمایش ایران دارد آرام آرام خاک میشود و ما داریم تماشا میکنیم.






