
مهلا رنجبران| حسن پورشیرازی از همان دست بازیگرانی است که سالها در لایههای میانی اما مهم روایتهای سینمایی و تلویزیونی تنفس کرده؛ از «آرایشگاه زیبا» تا «مهمان مامان»، از نقشهای خاکستری و مردمی تا تیپهای کمیک و حتی کاراکترهای فرعی که بیش از متن، نقشهایی بودند که پورشیرازی در آن زندگی کرد نه بازی!
او فعالیتش را از دهه ۶۰ آغاز کرد؛ ابتدا در مقام بازیگر و همزمان در پشت صحنه، بهعنوان برنامهریز و دستیار کارگردان. بیش از ۹۰ اثر در کارنامهاش ثبت شده؛ کارنامهای که ، به پورشیرازی تجربه و پختگی داد.
«پیرپسر» نه صرفاً یک نقش موفق، بلکه یک بازتعریف کامل از ظرفیتهای بازیگری پورشیرازی است؛ گویی تمام آن تجربه، مقدمهای برای تولد تیپ جدید «غلام باستانی» اند. اما همین نقطهی اوج، حالا به شکلی پارادوکسیکال، به دام تکرار تبدیل شده است. در «زن و بچه» و سریال «بدنام»، ما با پژواکهایی از همان کاراکتر مواجهیم، با تغییراتی در فرم، اما با ثباتی معنادار در محتوا.
«پیرپسر»؛ آناتومی یک پدر-هیولا
«پیرپسر» روایت زندگی غلام باستانی و دو پسرش، علی و رضاست؛ دو فرزند از دو مادر متفاوت که در سایهی پدری زندگی میکنند که نهتنها فاقد عاطفه است، بلکه بهنوعی از تخریب روانی و سلطه بر آنها لذت میبرد. ورود زنی به این خانه، تعادل بیمار این خانواده را بههم میزند و خشونتهای پنهان را عریان میکند.
غلام شخصیتی است که هر لحظهاش تهدید محسوب میشود. نگاههای نافذ، صدای خشن، حرکات فیزیکی سنگین و تیشرتهای چرک که بر تنش زار میزنند، همه با هم تصویری از پلشتی و بیعاری میسازند. همه این ویژگیها نقش «غلام» را به ستون خیمه فیلم اکتای براهنی تبدیل کرده است.
غلام، هر لحظهاش تهدید محسوب میشود. نگاههای نافذ، صدای خشن، حرکات فیزیکی سنگین و تیشرتهای چرک که بر تنش زار میزنند، همه با هم تصویری از پلشتی و بیعاری میسازند. این شخصیت، پدر هوسبازی است که فرزندانش را تحت فشار و کنترل خود نگه میدارد و در عین حال، مخاطب را از خنده تا هراس همراه خود میکند.
وجه هوسباز شخصیت، نه یک ویژگی سطحی، بلکه بخشی از ساختار روانی اوست؛ میل، در غلام، شکلی از قدرت است. او از طریق میل، سلطه اعمال میکند و همین، او را به یک هیولا تبدیل میکند.
«زن و بچه»؛ پدرِ فروپاشیده در آستانهی حذف
فیلم «زن و بچه» سعید روستایی ، داستان مهناز، پرستاری میانسال است که پس از مرگ همسرش، با دو فرزندش زندگی میکند. او در آستانهی ازدواجی تازه قرار میگیرد و برای پیشبرد این رابطه، فرزندانش را موقتاً به پدرشوهر سابقش میسپارد؛ مردی بیمسئولیت، خشن و در عین حال رقتانگیز! این تصمیم، زنجیرهای از بحرانها و فروپاشیهای عاطفی را رقم میزند.
کاراکتر پورشیرازی در این فیلم، ادامهای بر همان تیپ پدر فاقد عاطفه است، اما اینبار در مرحلهی زوال. اگر غلام باستانی در اوج سلطه بود، این شخصیت در حال از دست دادن کنترل است.
حسن پورشیرازی در این فیلم نقش پدری را بازی می کند که در عین میل به کنترل، دچار اضطراب از دست دادن جایگاه است. خشونت او، دیگر از موضع قدرت نیست، بلکه از ترس میآید. همین، لایهای از رقتانگیزی به او اضافه میکند.
پورشیرازی در اینجا، بازیاش را مینیمالتر میکند. بدنش دیگر آن صلابت تهدیدآمیز را ندارد؛ حرکات کندتر، صدا فرسودهتر و نگاهها، بیشتر از آنکه خشن باشند، خالی و خستهاند. اما در عمق، همان بیعاطفگی و بیرحمی باقی است.
نکتهی مهم اینجاست: ما با نسخهی تضعیفشدهی غلام باستانی مواجهیم.تفاوتها در شدتاند، نه در ماهیت.
«بدنام»؛ پدرِ مقدسنما اما هوسباز و خشونتِ پنهان
سریال «بدنام» روایت شبکهای از روابط قدرت، مذهب و فساد است که در آن «حاج ابراهیم» بهعنوان یکی از مهرههای کلیدی، نقش مهمی در هدایت و کنترل دیگران دارد. او مردی است با ظاهر مذهبی و اعتبار اجتماعی، اما با لایههایی از تاریکی که بهتدریج آشکار میشود.
«حاج ابراهیم» برخلاف نمونههای عریان، قادر است خشونت و تمایلات خود را در ساختارهای اجتماعی پنهان کند.
او همچنان پدری سرد و مردی با تمایلات تاریک است، اما این تمایلات، در لفافهای از دین، اخلاق و اعتبار اجتماعی پیچیده شدهاند. اینجا، میل و قدرت، بهصورت زیرپوستی عمل میکنند.
پورشیرازی در این نقش، بهسمت یک بازی درونی و کنترلشده حرکت میکند. سکوتها، مکثها و نگاههای طولانی، جایگزین فریاد و اغراق شدهاند. تهدید، دیگر در کنشهای بیرونی نیست، بلکه در حضور اوست.
با این حال، در سطح تیپشناسی، باز هم با همان الگوی آشنا مواجهیم: پدری فاقد مهر، مردی با میلهای کنترلنشده، و شخصیتی که در مرز فساد اخلاقی حرکت میکند.
در مقایسه با «حاج ابراهیم» با «پیرپسر» میتوان گفت: هر دو مردانی مسن، صاحب قدرت و دارای لایههایی از تاریکی درونی. اما ، نحوه فاصلهگذاری و رفتارهای او با نقش قبلی هوشمندانه است.
اگر «غلام» در «پیرپسر» واجد نوعی خشونت عریان و بیپرده بود، «حاج ابراهیم» در «بدنام» نماینده خشونتی پنهان، کنترلشده و در لفافه است؛ خشونتی که در پس نقاب مذهب، اعتبار اجتماعی و آرامش ظاهری پنهان شده است.اما در هر دو شخصیت پدر نامحبوب و حتی پلید و مردی هوس باز را ایفا می کند.
در مقایسه «حاج ابراهیم» با نقش پورشیرازی در «زن و بچه» می توان گفت: «حاج ابراهیم» شخصیتی است که بیش از آنکه مانند نقشش در«زن و بچه» بر ترس استوار باشد، بر نفوذ و شبکه قدرت تکیه دارد. او بازیگری است که بازی قدرت را بلد است و همین موضوع، نیازمند نوعی بازی ظریفتر و پیچیدهتر است.
تکرار تیپ پدر پلید و مری هوسباز از کجا میآید؟
مسئلهی اصلی، نه در انتخابهای پورشیرازی، بلکه در نحوهی نوشتن نقشهاست. موفقیت «پیرپسر» باعث شد یک تیپ کارآمد کشف شود و حالا این تیپ در حال تکثیر است؛ گویی موفقیت «غلام باستانی» خیال نویسندگان و کارگردانان را برای استفاده از این قالب شخصیتی راحت کرد و قصه را برای پورشیرازی این چنین قلم میزنند؛ قالبی که اگرچه هنوز هم کار میکند و پورشیرازی در هر سه اثر، تلاش کرده با ابزارهای بازیگری اش چون بدن، صدا، ریتم و سکوت تفاوت ایجاد کند. اما این تفاوتها، در سطح اجرا باقی میمانند و به عمق ساختار شخصیت نفوذ نمیکنند، چرا که متن، اجازهی این گسترش را نمیدهد.
از یک سو، بازیگری در اوج پختگی که قادر است پیچیدهترین لایههای روانی را به تصویر بکشد و از سوی دیگر، صنعتی که تمایل دارد این توانایی را در یک قالب مشخص حبس کند.
مرز میان امضای بازیگری و تکرار تیپ بسیار باریک است و پورشیرازی با همهی توانمندی هایش، امروز، دقیقاً روی این مرز ایستاده است!
منبع: سلام سینما







