
هفت صبح| یک بار از کارگردانی پرسیدم که اگر تئاتر نبود چه میکردی؟ خندید و گفت: «احتمالاً یک کار درستوحسابی پیدا میکردم»، آن خندهاش تلختر از هر دیالوگی بود که تا آن روز روی صحنه شنیده بودم. تئاتر در ایران همیشه اینطور بوده؛ عشقی که با خودش فقر میآورد، اما همه میمانند. حالا سالهاست که تماشاخانههای خصوصی آمدهاند تا این معادله را عوض کنند و تا حدودی هم عوض کردهاند، اما نه به شکلی که آدم بتواند راحت دست بزند و بگوید: «عالی شد.»
در باز برای همه حتی کسانی که نباید بیایند
بگذار از خوبیها شروع کنیم، چون هستند. تماشاخانه خصوصی کاری کرد که دولت در سالها نتوانسته بود: در را باز کرد. آدمهایی که هرگز پایشان به تالار وحدت یا سنگلج نمیرسید، وارد سالنهای کوچک خصوصی شدند. نمایشهایی که در نوبت اجرای دولتی سالها معطل میماندند، روی صحنه رفتند. جریانی مستقل شکل گرفت که بوی تازگی میداد، نه متکی به بودجه و عنایت، نه منتظر اجازه از بالا، این را نباید کم گرفت. اما همین درِ باز، آفت خودش را هم با خود آورد.
تماشاگر جدید خوشآمد است؛ همیشه. اما تماشاگر بیآموزش، معضل است، از آن جهت که کسی هیچوقت به او نگفته تئاتر چیست. او با سینما بزرگ شده با موبایل زندگی میکند و حالا وارد سالنی شده که کارگردانش سه ماه روی هر مکث کار کرده. پفکاش را باز میکند نه از روی بیاحترامی، که واقعاً نمیداند آن صدای ترقتروق میتواند یک لحظه ظریف نمایشی را خرد کند. پچپچهاش با همراهش نه بیادبی که عادت است؛ عادتِ کسی که تئاتر را مثل تلویزیون میبیند چیزی که میشود با آن حرف زد، نه چیزی که آدم در برابرش سکوت اختیار میکند. مشکل اما نه تماشاگر است نه علاقهاش. مشکل این است که تماشاخانههای خصوصی در شتاب فروش، فرصت نکردهاند -یا نخواستهاند - این آموزش را بدهند. هیچ برنامهای برای تبدیل کنجکاو به مخاطب وجود ندارد. در را باز کردند اما راهنما نگذاشتند.
چهار اجرا در یک روز، صحنهای که با دستگاه نفس میکشد
اقتصاد تئاتر خصوصی یک منطق دارد: سالن باید پر باشد تا اجارهاش دربیاید. این منطق، مدیر تماشاخانه را وادار میکند که صحنه را در طول روز بین چند گروه تقسیم کند. سه اجرا، چهار اجرا، گاهی بیشتر. هر گروه نیمساعت وقت دارد صحنه را تخلیه کند تا گروه بعدی ببندد. نتیجهاش آشکار است: دکور سنگین ممنوع، سازه پیچیده ممنوع، هر چیزی که بیش از ربعساعت نصبونصبشدنش طول بکشد ممنوع.طراح صحنهای که روزگاری رویای فضاسازی داشت، حالا کار میکند با چند صندلی جابهجاشونده و یک چراغخواب. نه از سر تنبلی؛ از سر ضرورت. تئاتر با محدودیت کنار میآید - همیشه آمده - اما وقتی محدودیت از جنس پول است و نه هنر، چیزی در روح کار آسیب میبیند. صحنه خالی میتواند پر از معنا باشد؛ اما صحنه خالی از سرِ ناچاری فقط خالی است.
کمدی خوب است، کمدی بیفکر نیست
و اینجاست که باید از سومین آسیب حرف زد؛ شاید مهمترینشان.تماشاخانه خصوصی برای بقا به فروش نیاز دارد. فروش به تماشاگر نیاز دارد. تماشاگر- بهخصوص آن تماشاگر تازهوارد - دنبال چیزی است که بخندد، سبکسر از سالن برود، عکسی با گروه نمایش بگیرد و در استوری بگذارد. نتیجهاش را میشناسیم: موج کمدیهای سادهای که بهجای احترام به ذهن مخاطب، بهدنبال کوتاهترین راه به خندهاش هستند.
کمدی از شریفترین ژانرهای نمایشی است، آریستوفان، مولیر، چخوف. کمدی میتواند برندهترین چاقو باشد. اما کمدیای که از ترس شکست طراحی شده، که هیچ ریسکی نمیپذیرد، که از اول میداند کجا باید دیالوگ سطحی تحویل بدهد تا کف بزنند، این دیگر کمدی نیست. این بازتولید یک فرمول است. فرمولی که هر بار تکرار میشود، کمی از توقع تماشاگر را پایین میآورد، کمی از سطح کل تئاتر. خطر اینجاست: وقتی مخاطب به این سطح عادت کند، دیگر با کار متفاوت کنار نمیآید. نوآوری برایش ناآشناست و ناآشنا برایش ناخوشایند. تماشاخانه خصوصی داشت تماشاگر میساخت؛ اما در این مسیر، گاهی مخاطبی میسازد که دیگر آمادگی دیدن چیز خوب را ندارد.
تئاتر در ایران همیشه در تنگنا زیسته. اما هنر در تنگنا، اگر تنها نباشد، معمولاً راه پیدا میکند. تماشاخانه خصوصی فرصتی بود - هنوز هم هست - که میتوانست تئاتر ایران را از ورشکستگی نجات بدهد بدون اینکه روحش را بفروشد. شاید هنوز دیر نشده. شاید فقط لازم است کسی بایستد و بپرسد: ما تماشاخانه را برای که ساختیم؟ برای کسی که میفروشد، یا برای کسی که میماند؟








