نگاهی انتقادی به چهار قسمت منتشر شده سریال «یل»
تغییر جغرافیا و زمان داستان هنوز نتوانسته برای سریال تازه برادران محمودی هویتی مستقل بسازد؛ اثری که جذابیتهای بصریاش زیر فشار فیلمنامهای کمجان رنگ میبازد
هفت صبح| وحشت در روستا خانه کرده است. دخترکی ربوده شده، قربانی تعرضی هولناک شده و حالا روی تخت بیمارستان، میان مرگ و زندگی دستوپا میزند. سایه جنایت بر سر اهالی سنگینی میکند و مردی که با عنوان مأمور کشف حقیقت قدم به ماجرا گذاشته، خودش چهرهای هراسآورتر از بسیاری از مظنونان دارد. همهچیز برای شکلگیری یک تریلر جنایی نفسگیر مهیاست؛ روستایی دورافتاده، زخمی عمیق بر وجدان جمعی، کارآگاهی با نیتهای آلوده و قهرمانی که آرامآرام در تله گرفتار میشود. بااینحال، سریال «یل» ساخته جمشید محمودی که تاکنون چهار قسمت آن منتشر شده، تصویری متناقض پیش روی تماشاگر گذاشته است.
اثری که گاهی با یک نگاه، سکوت یا برخورد کوتاه ضربان داستان را بالا میبرد و چند دقیقه بعد، با تصمیمی عجیب یا گفتوگویی فرساینده، تمام آن التهاب را هدر میدهد. برادران محمودی پس از موفقیت «پوست شیر»، بار دیگر به سراغ جنایت، انتقام، رازهای خانوادگی و آدمهای زخمخورده رفتهاند. این بار تهران معاصر جای خود را به روستایی در دهه پنجاه داده و فضای شهری به جغرافیایی غبارآلود تبدیل شده است. تغییر ظاهری چشمگیر است، ولی مسئله اصلی جای دیگری قرار دارد. «یل» هنوز میان داشتن یک داستان مستقل و تکرار فرمولی امتحانپسداده مردد است. گویی سازندگان مصالح یک ساختمان تازه را فراهم کردهاند، ولی هنگام معماری، مدام به نقشه خانه قبلی نگاه میکنند.
معمایی که زیادی حرف میزند
مهمترین گرفتاری «یل» در شیوه روایت آن ریشه دارد. فیلمنامه میخواهد تماشاگر را در وضعیت تعلیق نگه دارد، ولی برای رسیدن به این هدف، اطلاعات را بیش از اندازه قطرهچکانی عرضه میکند. تفاوت بزرگی میان پنهان ماندن حقیقت و مبهم ماندن داستان وجود دارد. اولی کنجکاوی میآفریند و دومی بهتدریج حوصله مخاطب را تحلیل میبرد. «یل» بارها این مرز باریک را گم میکند. شخصیتها پیوسته درباره خطر، خیانت، گذشته و نقشههای پنهانی حرف میزنند.
گاهی چند نفر در موقعیتهای مختلف، اطلاعاتی مشابه را تکرار میکنند؛ اطلاعاتی که تماشاگر قبلاً دریافت کرده است. نتیجه، روایتی است که به جای حرکت، درجا میزند. گفتوگوهای طولانی سعید و سهراب نمونهای از همین مشکل هستند. کلمات فراواناند، ولی اتفاق دراماتیک چندانی رخ نمیدهد. عجیبتر آنکه سریال در لحظاتی که به تصویر اعتماد میکند، بسیار مؤثرتر ظاهر میشود.
مواجهه خاموش ملک با پری و واکنش غریزی زنی که فرزندش را به آغوش میکشد، از چندین صفحه دیالوگ تهدیدآمیز قدرت بیشتری دارد. این صحنه نشان میدهد سازندگان توانایی خلق اضطراب بصری را دارند، ولی فیلمنامه مرتب وسوسه میشود همهچیز را توضیح بدهد. ریتم کند بهخودیخود ایراد محسوب نمیشود. بسیاری از آثار جنایی ماندگار با حوصله پیش میروند. مسئله آنجاست که مکث باید چیزی به شناخت شخصیت یا عمق موقعیت اضافه کند. در «یل»، بخشی از مکثها بیشتر شبیه توقفهای اجباری برای کش دادن معما هستند.
کارآگاهی که خودش قانون را مسخره میکند
شخصیت ملک ظرفیت تبدیل شدن به یکی از چهرههای هراسآور سریال را دارد. مأموری که قرار است حقیقت را کشف کند، در عمل به دنبال ساختن حقیقت مطلوب خودش است. چنین وارونگی جذابی میتواند تصویری تکاندهنده از فساد قدرت بسازد؛ قدرتی که لباس قانون پوشیده و برای رسیدن به مقصود، قربانی انتخاب میکند. مشکل از جایی آغاز میشود که شرارت ملک گاهی جای منطق را میگیرد.
نقشه جعل شواهد علیه سهراب، دستکاری موتور و تلاش برای انداختن ردپای او در محل جنایت، بیشتر به شیطنتی ناشیانه شباهت پیدا میکند تا طراحی حسابشده مأموری خطرناک. ماجرای اسلحه نیز همین ضعف را آشکار میکند؛ قرار دادن سلاح مقابل فردی خشمگین با امید اینکه دست به اقدامی مرگبار بزند، نقشهای است که احتمال شکستش از همان ابتدا فریاد میزند. در سوی دیگر، آزادی آسان زندانی سابق و رفتارهای غیرقابلپیشبینی دستگاه انتظامی، پرسشهای تازهای درباره منطق حاکم بر داستان ایجاد میکند.
اتفاقاً نمایش فساد و قانونگریزی میتواند چنین رفتارهایی را توجیه کند، مشروط بر اینکه سازوکار قدرت برای مخاطب قابلفهم باشد. ملک قرار است ترسناک باشد، ولی ترس واقعی زمانی شکل میگیرد که تماشاگر هوش، نفوذ و قدرت پیشبینی حریف را باور کند. شروری که هر لحظه هر کاری دلش بخواهد انجام میدهد، شاید خطرناک جلوه کند، ولی بهتدریج اعتبار دراماتیک خود را از دست میدهد.
روستایی بیشناسنامه، آدمهایی سیاهوسفید
انتخاب دهه پنجاه و محیط روستایی میتوانست مهمترین امتیاز «یل» باشد. چنین بستری فرصت پرداختن به روابط طبقاتی، مناسبات قدرت، تعصب، آبرو و خشونت پنهان در اجتماعات کوچک را فراهم میکند. بااینحال، روستای سریال هنوز شخصیت مستقلی پیدا نکرده است. خانهها، لباسها و رنگهای خاکی تصویری نسبتاً خوشساخت ساختهاند، ولی زندگی اجتماعی پشت این تصاویر کمرنگ است. لهجهها، روابط روزمره، واکنش جمعی مردم و نشانههای تاریخی، انسجام کافی ندارند.
حتی وقوع جنایتی هولناک نیز گاهی تأثیر محسوسی بر جریان عادی زندگی اهالی نمیگذارد. روستایی که یکی از دختران خردسالش قربانی جنایتی هولناک شده و اکنون میان مرگ و زندگی است، باید اضطراب را در کوچهها، نگاهها و مناسبات انسانی خود حمل کند. شخصیتپردازی نیز از همین کمبود رنج میبرد. سهراب تقریباً تمام ویژگیهای قهرمان آشنا را دارد؛ جوانمرد، محبوب و گرفتار بیعدالتی.
ملک در مقابل، مجموعهای از صفات منفی است. این تقابل برای شروع یک قصه عامهپسند کارآمد است، ولی ادامه آن به تناقضهای انسانی احتیاج دارد. آدمهای واقعی گاهی در اوج شرافت اشتباه میکنند و حتی شخصیتهای فاسد نیز برای رفتار خود توجیهاتی دارند. «یل» هنوز فرصت کافی برای کشف این لایهها فراهم نکرده است. آدمها بیشتر مطابق وظیفهای که فیلمنامه بر دوششان گذاشته حرکت میکنند؛ یکی باید قربانی باشد، دیگری ظالم و نفر سوم حامل رازی برای قسمت آینده.
بازیگرانی که به داد قصه میرسند
با وجود ضعفهای روایی، «یل» دست خالی نیست. جمشید محمودی در ترکیببندی قابها و خلق فضای بصری توانایی قابلاعتنایی نشان میدهد. نورهای گرم، سایههای سنگین و چشماندازهای روستایی در لحظاتی حس خفقان را تقویت میکنند. البته تداوم رنگبندی زرد و خاکی، بهمرور تنوع عاطفی تصاویر را کاهش داده و گاهی فضاسازی را به تکرار یک زیبایی بصری آشنا محدود کرده است. در میان بازیگران، میلاد کیمرام یکی از چهرههای موفق مجموعه است.
او در نقش سهراب، بهویژه در لحظات مواجهه با تهدید و تحقیر، بازی کنترلشده و قابلقبولی ارائه میدهد. کیمرام تلاش کرده است قهرمان قصه را از قالب یک جوانمرد کلیشهای بیرون بکشد و با استفاده از نگاه، سکوت و واکنشهای سنجیده، به او وجوهی انسانی ببخشد. حسین یاری نیز حضوری مؤثر دارد. بازی او در نقش محسن، بهخصوص در نمایش اندوه، خشم فروخورده و درماندگی یک پدر، واجد کیفیتی باورپذیر است.
یاری بدون پناه بردن به اغراقهای نمایشی، احساسات شخصیت را منتقل میکند و در برخی لحظات، بار عاطفی داستان را بر دوش میکشد. بابک حمیدیان نیز با تکیه بر تجربه و شناخت درست از جزئیات بازیگری، تا اینجا حضوری قابلاعتنا دارد. در مقابل، نوید محمدزاده به یکی از ناامیدکنندهترین عناصر مجموعه تبدیل شده است، بازیگری که روزگاری با جسارت، انرژی مهارنشدنی و توانایی غافلگیر کردن مخاطب شناخته میشد، حالا چنان در الگوهای تکراری خود گرفتار شده که گویی دیگر برگ تازهای برای رو کردن ندارد. همان پوزخندهای آشنا، مکثهای تصنعی، بازی با لحن صدا و نگاههایی که قرار است هراس ایجاد کنند، بار دیگر تکرار میشوند.
شخصیت ملک میتوانست فرصتی برای نمایش وجهی تازه از تواناییهای محمدزاده باشد، ولی او ترجیح داده در محدوده امن بازیهای قبلی خود حرکت کند. حاصل کار، شخصیتی است که به جای ایجاد ترس، گاهی تماشاگر را متوجه تلاش بازیگر برای ترسناک جلوه کردن میکند. مسئله، کمبود استعداد محمدزاده نیست؛ تکرار مداوم شیوهای است که زمانی امضای بازیگری او محسوب میشد و امروز خطر تبدیل شدن به نقطهضعف حرفهایاش را دارد. «یل» در پایان چهارمین قسمت همچنان قابلیت غافلگیر کردن دارد.