کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۵۰۳۹
تاریخ خبر:
ازدواج و استقلال فرزندان، برای مادرانی که تمام هویتشان را وقف خانواده کرده‌اند، بحران تازه‌ای می‌سازد

میراث ناگفته سال‌های مراقبت و فداکاری

میراث ناگفته سال‌های مراقبت و فداکاری

انتظار جبران فداکاری‌های گذشته گاهی با استقلال فرزندان برآورده نمی‌شود و به دلخوری، خشم و احساس تنهایی در مادران می‌انجامد

هفت صبح | تصور کنید زنی را که تمام زندگی‌اش را در یکسری «ساعت‌های تنظیم‌شده» گذرانده است. ساعت شش صبح برای گرم کردن نان، ساعت هفت برای بیدار کردن فرزندان، ساعت هشت برای مدیریت هرج‌ومرج‌های کوچک خانه و تا دیروقت برای گوش دادن به دردهای فرزندان و همسر. 

 

او سال‌هاست که یاد گرفته است «من» را در انتهای لیست اولویت‌ها قرار دهد. او در واقع یک «مدیر بحران» است که در لباس یک مادر و همسر، هر روز جنگی را برای آرامش خانه می‌برد. او هرگز برای خودش لباس نخرید چون فرزندش به کفش جدید نیاز داشت؛ هرگز به رویاهای تحصیلی‌اش فکر نکرد چون فرزندش باید در بهترین مدرسه می‌خواند.

 

اما حالا، یک تلنگر ساده همه چیز را زیر سوال برده است: آخرین فرزند هم ازدواج کرده و از خانه رفته است. در اتاق‌ها بسته شده، لباس‌های شستنی کم شده و صدای خنده‌ها جای خود را به یک سکوت سنگین و خفقان‌آور داده است. حالا او در میان همین دیوارهای آشنا، در حالی که دست‌هایش دیگر کاری برای انجام دادن ندارد، با یک سوال مهم و ویرانگر روبه‌رو شده است: «من، خودم، کجای این زندگی هستم؟»

 

این وضعیت، در روان‌شناسی به پدیده «آشیانه خالی» معروف شده است؛ اما در واقعیت، این پدیده چیزی فراتر از یک اصطلاح است. این یک «سقوط آزاد» است از دنیای «مورد نیاز بودن» به دنیای «فراموش شدن».

 

وقتی نقش‌ها، هویت را می‌بلعند

گوهر یسنا انزانی، روان‌شناس، در همین رابطه در خصوص بحران یاد شده از روندی می‌گوید که بسیار خطرناک‌تر از یک غم ساده است. او معتقد است آنچه در میانسالی بر سر این زنان می‌آید، یک «اضطراب وجودی» عمیق است؛ اضطرابی که ریشه در سال‌ها «به تعویق انداختنِ خود» دارد.

 

وی در تحلیل خود می‌گوید: «داستان حس پوچی و بیهودگی، یکی از عمیق‌ترین تجربه‌های روان‌شناختی است. این زنان سال‌ها برای همسر، فرزند، والدین و حتی برای حفظ ساختار خانواده زندگی کرده‌اند. آن‌ها در مسیر زندگی، هویت خود را در قالب نقش‌های دیگران تعریف کرده‌اند: مادرِ خوب، همسرِ فداکار، دخترِ مسئولیت‌پذیر و حلالِ مشکلات.»

 

اما نکته تکان‌دهنده اینجاست که در این فرآیند طولانی «مراقبت از دیگران»، آن زن، تمام علاقه‌ها، رویاها و حتی خواسته‌های شخصی‌اش را به حاشیه رانده است. او چنان در نقش‌هایش غرق شده که دیگر حتی نمی‌داند «من» کی هستم؟ چه دوست دارم؟ چه می‌خواهم؟ او دیگر یک «فرد» با میل و رغبت‌های شخصی نیست؛ او تبدیل به یک «کارکرد» شده است. او فقط «مادر فلانی» یا «همسر بهمانی» است. وقتی فرزندان می‌روند، این «کارکرد» از بین می‌رود و آنچه باقی می‌ماند، یک پوچی عظیم است که جای خالی هویت گم‌شده را پر می‌کند.

 

تراژدی «فداکاری نادیده گرفته شده»

یکی از تلخ‌ترین بخش‌های این بحران، همان لحظه‌ای است که فرزند استقلال پیدا می‌کند. در این مرحله، یک مکانیسم روانی فعال می‌شود که انزانی آن را «انتظار جبران» می‌نامد. او می‌گوید: «فردی که سال‌ها محبت کرده، از خواسته‌هایش گذشته و فداکاری کرده، در اعماق وجودش، ناخودآگاه انتظار داشته که روزی این فداکاری‌ها دیده شود یا جبران گردد. او فکر می‌کرد که این «سرمایه‌گذاری عاطفی» در آینده به شکلِ توجه و همراهی فرزندان بازمی‌گردد.»

 

اما واقعیت زندگی چیز دیگری است. فرزندان به دنبال ساختن زندگی جدید خود می‌روند و مادر را در همان «نقش قدیمی» رها می‌کنند. حالا زن حس می‌کند که هیچ‌کس او را نمی‌بیند. او برای همه جزئی ضروری بود، اما برای خودش زندگی نکرد. اینجاست که آن «خلأ عاطفی»، به یک «خشم پنهان» تبدیل می‌شود. خشمی که ابتدا نسبت به فرزندانی است که «ناسپاس» به نظر می‌رسند، اما در نهایت به سمت خود فرد برمی‌گردد. او از خودش می‌پرسد: «چرا من اینقدر ساده بودم؟ چرا اجازه دادم سال‌ها از من استفاده کنند؟» 

 

  از غرغرها تا بیماری‌های خیالی

بسیاری از فرزندان و همسران، رفتارهای این زنان را درک نمی‌کنند. آن‌ها می‌بینند که مادرشان ناگهان تغییر کرده است؛ مدام «نق می‌زند»، «غر می‌زند»، بر سر مسائل کوچک دعوا می‌کند یا هر روز یک درد جدید در بدنش پیدا می‌شود. آن‌ها ممکن است بگویند «مادران در این سن بدقلق می‌شوند» یا «او فقط می‌خواهد توجه جلب کند.»

 

اما از نگاه روان‌شناسی و تحلیل‌های روانشناسان، این‌ها در واقع «فریادهای بی‌کلام» هستند. وقتی زنی ابزاری برای بیان دردش ندارد یا احساس می‌کند حرف‌هایش شنیده نمی‌شود، بدنش شروع به صحبت می‌کند. دردهای مفصل، سردردهای مزمن و بی‌خوابی‌ها در بسیاری از موارد، تظاهراتِ جسمی یک «افسردگی پنهان» هستند. 

 

غر زدن‌ها و شکایت‌ها در واقع پیام‌های رمزگذاری شده‌ای هستند که می‌گویند: «من هنوز اینجا هستم! من هنوز به شما نیاز دارم! لطفا من را ببینید، چون من دیگر نمی‌دانم چه هستم!» این زنان با ایجاد تنش یا نمایش بیماری، تلاش می‌کنند همان «نقش مورد نیاز بودن» را دوباره به دست آورند؛ حتی اگر این نقش، نقشِ یک «بیمار» یا «مادر بدقلق» باشد، چون هر چیزی بهتر از «نامرئی بودن» است.

 

از «آشیانه خالی» تا «پروازِ شخصی»

اما آیا این یک بن‌بست ابدی است؟ آیا هر زنی که فرزندش از خانه می‌رود، محکوم به پوچی است؟ انزانی تأکید می‌کند که راه نجات در «بازتعریف هویت» نهفته است. اولین قدم، پذیرش این واقعیت است که «مراقبت از خود، خودخواهی نیست.» بحران آشیانه خالی، اگر درست مدیریت شود، می‌تواند به یک «رنسانس شخصی» تبدیل شود. این دوران، در واقع فرصتی طلایی است برای اینکه زن، تمام آن رویاهای خاک‌گرفته را به شیوه‌های زیر از دل آوارهای مسئولیت‌ها بیرون بکشد.

 

۱. بازگشت به علایق فراموش‌شده: زنی که سال‌ها نقاشی را دوست داشت اما وقت نداشت، اکنون می‌تواند بوم و رنگ بخرد.

۲. ساختن روابط مستقل: ایجاد حلقه‌های دوستی که بر پایه «مادر بودن» نباشد، بلکه بر پایه «علاقه مشترک» باشد.

۳. پذیرش استقلال فرزند: درک این مطلب که موفقیت فرزند در استقلال اوست، نه در وابستگی به مادر.

 

  آشیانه‌ای برای «خود»

در نهایت، باید به این نکته توجه کرد که پدیده «آشیانه خالی»، در واقع آینه‌ای است که نقص‌های ساختاری تعریف «زن بودن» در جامعه ما را نشان می‌دهد. جامعه‌ای که به زن یاد داده است «فداکاری» یعنی «ناپدید شدن». 

 

ما باید به زنان یاد بدهیم که در کنار اینکه مادری عالی باشند، «انسانی» هم باشند که برای خودش هدف، علاقه و دنیایی دارد. آشیانه شاید خالی شده باشد، اما این خالی شدن، در واقع ایجاد فضایی است برای اینکه زن، خانه‌ای در درون خودش بسازد؛ خانه‌ای که در آن، او دیگر فقط یک «سایه» یا یک «مراقب» نیست، بلکه فرمانروای زندگی خودش است.

 

بنابراین فرزندان اگر مشاهده کردند که مادرشان ناگهان تغییر کرده، بدانند که او در حال جنگ با یک «هیولای نامرئی» به نام پوچی است. او نیازمند این است که بداند حتی اگر دیگر به او برای پختن غذا یا شستن لباس‌ها نیاز ندارید، اما هنوز به «خود او» نیاز دارید.


 

کدخبر: ۶۰۱۷۵۰۳۹
تاریخ خبر:
ارسال نظر