
هفت صبح| روایتهایی از این روزهای جنگ؛ برخی شیرین هستند و البته تعدادشان کم و خیلی از آنها هم دردناک. امروز راجع به دو عکس مینویسم.
قاب امروز 1
این یکی عکس هم دردناک است؛ خیلی...؛ برگه سونوگرافی و عروسک صورتی و باقی ماجرا... زن بخت برگشته چه آرزوها که نداشته. نمیدانم جنین در شکمش چند ماهه بوده؟ اما حتما برنامهها داشته بعد از اینکه سونوگرافی رفته و تعیین جنسیت کرده.

شاید میخواسته از این سورپرایزهای بادکنکی کند؛ از آنها که بادکنک را پر از زرورقهای صورتی یا آبی میکنند، بعد بالای سر زن و شوهر میترکانند تا به همه بگویند فرزندشان پسر است یا دختر! اما حالا جای آن زرورقهای رنگی، بمبهای ائتلاف آمریکایی-صهیونی روی سرشان ریخته نشده. میدانم حالا این جشن را در بهشت خدای مهربان برایشان میگیرد. اما روایت امدادگر از این عکس در صحنه حادثه: «وقتی به محل حمله هوایی رسیدیم، چند برگه آزمایش، سونوگرافی و یک عروسک صورتی را کنار پیکر یک خانم پیدا کردیم.عکسهایی که نشان میدادند یک فرزندی در راه است...»
قاب امروز 2
اینجا تهران است؛ زندگی جریان دارد. هیچ چیز نمیتواند این مردم را از پا دربیاورد؛ گعده دو دختر و یک پسر در حاشیه خیابان و مقابل کافیشاپی که شیشههایش را چسب زده. فارغ از هیاهوی جنگ، سیگار میکشند؛

دختر لباس سفید، لبخندی به لب دارد و خب لابد راجع به موضوع جالبی هم حرف میزنند... امثال این دختر و پسرها با ظاهری متفاوت را این روزها و شبها زیاد میبینیم. همین جوانان با این پوشش و ظاهر، شب خیابان را رها نمیکنند. پرچم ایران را به دست میگیرند و بعضیهاشان درست است که شال یا روسری ندارند اما سربند رهبر شهید یا لبیک یا خامنهای میبندند و این شکلی پشت وطن و نظام ایستادهاند.






