
هفت صبح| نویسندگی، شاید تنهاترین شغل دنیا باشد؛ حرفهای که در آن فرد باید داوطلبانه از هیاهوی زیستن در سطح فاصله بگیرد تا بتواند به عمقِ روایتها شیرجه بزند. در عصری که سرعت، معیار سنجش موفقیت است و بازار نشر، تشنه کتابهایی است که مثل فستفود مصرف و فراموش میشوند، «نویسنده بودن» به معنایِ واقعی کلمه، نوعی مقاومت است. مقاومت در برابر وسوسه دیدهشدنهای آنی و تن ندادن به دیکتاتوری الگوریتمها. نویسنده واقعی، نه کارمند کلمات، که کیمیاگر آنهاست؛ کسی که میداند برای تبدیلِ غبار روزمرگی به طلای ادبیات، گاهی باید سالها در غار تنهاییاش بماند، با کابوسها بجنگد و منتظر لحظهای باشد که کلید قفلهای بسته، نه در بیداری که در عالم رویا به دستش داده شود.
«ناتاشا امیری» تصویر تمامعیار چنین نویسندهای است. نامی که با آثاری چون «عشق روی چاکرای دوم» و «هولا هولا» در حافظه ادبیات داستانی معاصر ثبت شده، اما در سالهای اخیر، غیبتی معنادار را تجربه کرده است. اما اشتباه نکنید؛ این غیبت به معنای سکوت نیست. برای امیری، ننوشتن یا منتشر نکردن، بخشی از پروسه خلق است. او در این سالها، به جایِ همسو شدن با جریان شتابزده بازار، به بازتعریف جهان ذهنی خود پرداخته است.
او شبیه معماری است که ناگهان کلنگ برمیدارد و دیوارهای عمارت ساختهشدهاش را فرو میریزد تا بنایی مستحکمتر و مدرنتر بسازد؛ بنایی که در آن، خبری از تکرار مکررات نباشد. گفتوگوی پیش رو، سفری است به لایههای پنهان ذهن این نویسنده. جایی که او با صراحت تیغ جراحی را برمیدارد و بیرحمانه به جان آثار قدیمیِ خودش میافتد. امیری در این مصاحبه از دغدغههای خود در داستان میگوید؛ از اینکه ادبیات اگر نتواند چیزی نو به جهان اضافه کند، بیهوده است. او همچنین با عبور از کلیشههای رایج جنسیتی، تعریف تازهای از «نویسنده» ارائه میدهد، موجودی که باید فاقد جنسیت باشد تا بتواند رنج و شادی هر انسانی را -چه زن و چه مرد- در آغوش بکشد.
رمان جدید در دست انتشار پس از وقفهای طولانی
گفتوگو را با سوالی آغاز کردیم که برای بسیاری از طرفداران جدی ناتاشا امیری در چند سال اخیر ممکن است پیش آمده باشد: «چرا در سالهای گذشته اثری جدید از ناتاشا امیری منتشر نشده است؟» آخرین کتاب او به سالهای ۱۳۹۹ یا ۱۴۰۰ برمیگردد و پس از آن، انتشار آثارش متوقف شده است. اما امیری این توقف را نه به معنای ایستایی که بهعنوان یک دوره گذار و تاثیرات اجتنابناپذیر دنیای بیرون بر دنیای درون نویسنده تلقی میکند. او با اشاره به دوران پاندمی کرونا و تاثیرات روانی و اجتماعی آن میگوید: «واقعیت این است که شرایط بیرونی، از جمله دوران کرونا و وقایع اجتماعی پس از آن، تاثیر مستقیمی بر توان نوشتن میگذارد. نمیشود انکار کرد که این فضا باعث میشود آدم نتواند آنطور که باید، دقیق و متمرکز بنویسد.»
با این حال، او در این سالها بیکار ننشسته است. امیری خبر از نگارش یک رمان و یک مجموعه داستان جدید میدهد که مراحل نهایی خود را طی میکنند. اما نکته جذاب ماجرا، فرآیند خلق این رمان است؛ فرآیندی که با یک بنبست آغاز شد و با یک «رویا» گره گشود. امیری ماجرای شکلگیری رمان جدیدش را اینگونه روایت میکند: «نوشتن این کار را در زمان کرونا شروع کردم. اما بعد از مدتی به بنبست رسیدم و احساس کردم با آن شکل و شمایل اولیه، اصلاً نمیتوانم ادامهاش بدهم. کار تقریباً متوقف شده بود تا اینکه شبی خوابی دیدم. آن خواب انگار کلیدی را دستم داد تا بفهمم باید چه کار کنم. بر اساس آن رویا، تغییرات خیلی کلی در ساختار داستان دادم و حالا حجم زیادی از آن نوشته شده است.»
این نویسنده همچنین به ترجمه و انتشار آثارش در بازارهای جهانی اشاره میکند. دو کتاب او، از جمله مجموعهای با عنوان «گربهها تصمیم نمیگیرند» (شامل داستانهای برگزیدهای از مجموعههای قبلی مانند «ما سکوت» از مجموعه «هولا هولا» و آثار برنده جایزه)، به زبان انگلیسی ترجمه و در آمازون منتشر شدهاند. فرآیندی که به گفته خودش وقت و انرژی زیادی برای بازبینی و تطبیق سطحبهسطح داستانها طلب کرده است.
نویسندهای که تغییر نکند، شبیه مردابی ساکن است
یکی از بخشهای کلیدی این گفتوگو، واکاوی تغییرات سبکی و ذهنی ناتاشا امیری در طول دو دهه فعالیت ادبی است. از او پرسیدیم: «ناتاشا امیری امروز که مشغول کار روی دو اثر جدید است، چه تفاوتی با نویسنده «هولا هولا» در دهه هشتاد دارد؟» پاسخی که داد اعترافی صادقانه به تغییر و بلوغ بود. امیری معتقد است نویسندهای که تغییر نکند، شبیه مردابی ساکن است. او میگوید هنگام بازخوانی آثار قدیمیاش برای ترجمه، گاهی احساس میکرده که انگار فرد دیگری آنها را نوشته است: «بعضی قسمتها را اصلاً یادم نبود، برخی را احساس کردم باید تغییر دهم و البته از بعضی بخشها هم هنوز خیلی راضی بودم.»
تغییر عمده در سبک امیری، حرکت از «توصیف» به سمت «ایجاز و کنش» است. او با نقبی به داستان معروف «موش کور» میگوید: «در آن دوره همه داستان موش کور را یکی از قویترین کارهایم میدانستند، اما الان که نگاه میکنم میبینم خیلی به حاشیه پرداخته بودم. توصیفات زیاد بود. اگر الان آن داستان را مینوشتم، آنقدر حاشیه نمیرفتم.» این نویسنده تاکید میکند که در کارهای جدیدش به دنبال «معجزهتر» نوشتن است: «سعی میکنم داستان در حال حرکت باشد. از توصیفات ایستا پرهیز میکنم و بیشتر دوست دارم ماجراها را بگویم. اگر چیز جدیدی در داستان - چه در فرم و چه در روایت - ایجاد نشود، نوشتن فایدهای ندارد.»
خط بطلان بر افسانه «نوشتار زنانه»
شاید چالشبرانگیزترین بخش گفتوگوی ما، بازگشت به نظریهای بود که امیری سالها پیش (حدود سال ۸۳) مطرح کرده بود: «انکار وجود چیزی به نام نوشتار زنانه». آیا پس از گذشت نزدیک به دو دهه و تغییرات عظیم فرهنگی و اجتماعی، او هنوز بر این باور است؟ پاسخ امیری قاطعانه «بله» است چرا که با تعجب از تکرار این دستهبندیها میگوید: «اصلاً نمیفهمم این کلمه یعنی چه! ببینید، من داستان «موش کور» را از زبان یک مرد نوشتم. نویسنده باید بتواند قالب فکری و حتی جسمی خودش را کنار بگذارد. اگر من زنم، دلیل نمیشود که مدام زنانه بنویسم. لحن داستان را خود شخصیت میسازد، نه جنسیت نویسنده.»
امیری معتقد است تفکیک جنسیتی در ادبیات، بحثی انحرافی است که گاهی برای ایجاد موجهای خبری مطرح میشود و در این باره توضیح میدهد: «خیلیها میگویند من داستانهای زنانه زیادی نوشتهام. بله، چون خودم زنم و سختیهای زنان را درک کردهام، آنها را ترسیم میکنم. اما اگر بخواهم درباره یک مرد بنویسم، دیگر «زنانه نویسی» معنایی ندارد. در رمان «مردهها در راهاند» شخصیت مرد دارم. آنجا زنانه نویسی یعنی چه؟»
از نگاه این نویسنده، هنر نویسندگی در قدرت «همذاتپنداری» و خروج از خویشتن است. او استدلال میکند که اگر نویسندهای نتواند شخصیت جنس مخالف را خلق کند، هنرمند نیست: «ما نویسندگان مردی داریم که حسهای زنانه را بسیار قوی درآوردهاند. این هنر است. نویسنده باید فاقد جنسیت باشد و به تناسب شخصیتی که خلق میکند، باورپذیر بنویسد. نویسندگانی که فقط میتوانند جنسیت خودشان را بنویسند، در واقع در همذاتپنداری ناتوانند.» امیری باور دارد که اصول داستاننویسی با تغییر زمانه عوض نمیشود و داشتن دید زنانه یا مردانه، در خلق یک اثر ادبی اصیل جایگاهی ندارد؛ بلکه نویسنده باید بتواند از کالبد خود بیرون بجهد و در کالبد شخصیتش حلول کند.
کارگاههای داستاننویسی و خطر کپیکاری
در ادامه، بحث به وضعیت نویسندگان نسلهای جدید (دهه هفتادیها و هشتادیها) کشیده شد. امیری با احتیاط در این باره نظر میدهد و میگوید به دلیل حجم بالای مطالعاتش در حوزههای خاص، فرصت نکرده تمام آثار نسل جدید را رصد کند، اما به تکجرقههایی امیدوارکننده اشاره میکند: «یادم میآید داستانی به نام «قلعه مرغی» خواندم که بسیار قشنگ بود. در دورههایی که داور جشنوارهها بودم، تک و توک داستانهای خوبی از این نسل میدیدیم، اما برای قضاوت قاطع نیاز به اشراف کامل است.»
اما نظر او درباره کارگاههای داستاننویسی و نقدی که میگوید این کلاسها خلاقیت را میکشند و نویسندهها را شبیه هم میکنند، شنیدنی است. امیری که خود تجربه حضور در کارگاهها و حتی آموزش را دارد، معتقد است همه چیز به «استعداد» برمیگردد: «اگر میبینید همه شبیه هم مینویسند و کوششی به نظر میرسند، یعنی طرف استعدادی نداشته و فقط رفته اصولی را یاد گرفته و زور میزند که داستان بنویسد. در نوشتن کوششی، این شباهتها طبیعی است. اما در نوشتن جوششی، امکان ندارد آثار شبیه هم شوند.» این نویسنده کارگاهها را برای آغاز مسیر مفید میداند، به ویژه برای آشنایی با فضای ادبی و کلیشهزدایی از ذهنهایی که پر از کپیبرداریهای ناشیانه از ترجمههاست: «کارگاه میتواند زبان خود آدم را به او بدهد، اما فقط تا یک جایی کمک میکند. بعد از آن، خودت هستی و کاغذ و قلم. هیچکس با صرف کلاس رفتن داستاننویس نمیشود.»
حسرتی به نام «انگل» و پیشنهادی برای خواندن
از ناتاشا امیری خواستیم اگر قرار باشد تنها یک کتاب از کارنامهاش را به مخاطبی که تا به حال اثری از او نخوانده پیشنهاد دهد، کدام را انتخاب میکند؟ انتخاب او مجموعه داستان «عشق روی چاکرای دوم» بود. امیری این مجموعه را به مراتب قویتر از سایر آثارش میداند و معتقد است چند داستان بسیار قدرتمند در آن گرد آمدهاند. و اما سوال آخر؛ آیا ناتاشا امیری حسرت ادبی بزرگی دارد؟ آیا سوژهای بوده که آرزو میکرده کاش او آن را نوشته بود؟
پاسخ او نه به دنیای ادبیات که به جهان سینما بازمیگشت. این نویسنده با اشاره به فیلم کرهای «انگل» ساخته بونگ جون-هو میگوید: «من حسرت نانوشته ماندن کاری از خودم را ندارم، چون معتقدم اگر نویسنده در مسیر درست باشد، همه چیز سر ساعت خودش اتفاق میافتد. اما گاهی آدم به برخی آثار غبطه میخورد. وقتی فیلم «انگل» را دیدم، با خودم گفتم ای کاش این فیلمنامه را من نوشته بودم! این تنها موردی بود که چنین حسی داشتم.» و دلیل این غبطه را دیدگاه بینظیر و ساختار دراماتیک فیلم میداند، هرچند در نهایت تاکید میکند که خوشحال است این شاهکار ساخته شد و مورد استقبال جهانیان قرار گرفت.






