
هفت صبح| در میان هیاهوی اخبار روزمره، جهان هنر اغلب در سکوتی عمیق و پرمعنا به حیات خود ادامه میدهد؛ جهانی که آینه تمامنمای جامعه خویش است و زخمها، امیدها و تناقضهای آن را باز میتاباند. بابک امجد، هنرمند نقاش و فعال عرصه هنرهای تجسمی، از آن دسته هنرمندانی است که این جهان را نه از برج عاج که از دل میدان و از نزدیکترین فاصله با واقعیتهای ملموس آن میکاود. او که سالهاست در تبریز زندگی و کار میکند، نگاهی دقیق به آسیبشناسی ساختاری هنر ایران دارد؛ از آموزش کج و معوج در آکادمیها گرفته تا گالریهایی که در «سانتیمانتالیسم اقتصادی» غرق شدهاند و فرصتهای نابرابری که بهویژه برای هنرمندان شهرستانی، مسیری صعبالعبور ساخته است.
در این گفتوگو، امجد از ریشههای ناکارآمدی در نظام آموزشی هنر میگوید، تحولات آرام اما امیدوارکننده دهه اخیر را واکاوی میکند و نقش گالریها را به عنوان بازوهای اقتصادی هنر به چالش میکشد. او معتقد است هنر معاصر ایران برای روایت وضعیت پیچیده اجتماعی امروز، نیازمند عبور از ابزارهای سنتی و حرکت به سوی قالبهای مفهومی است. این مصاحبه در میانه روزهای انقطاع اینترنت انجام شد و بخش مهمی از آن به تاثیر این «مصیبت باورنکردنی» بر زیست و خلاقیت هنرمند اختصاص یافت؛ جایی که امجد از «حیرانی منفی» و سکوتی سخن میگوید که کلمات در برابر آن عاجزند. با این حال، او در نهایت به آینده هنر ایران نگران نیست، که «هیجانزده» است تا ببیند این ملت چه «کارتهای زرینی» برای بازی در صحنه جهانی هنر رو خواهد کرد، اگر و تنها اگر، فرصت «نفس کشیدن» و «زیست درست» برایش فراهم شود.
ریشههای کجروی در آموزش هنر
به نظر میرسد ریشه بسیاری از چالشهای امروز هنرهای تجسمی را در نقص سیستم آموزشی میبینید. این نگاه از کجا نشأت میگیرد و منظور دقیق شما از «آموزش ناصحیح» چیست؟
هنرهای تجسمی و شاید تمام شاخههای دیگر هنر در کشور ما، از یک آموزش ناصحیح و کجومعوج رنج میبرند. این آسیب از مقاطع پایین تحصیلی شروع میشود و تا آکادمیها و دانشگاهها ادامه پیدا میکند. آموزش هنر در بسیاری از موارد شکلی اغراقشده و ناکارآمد به خود گرفته است. در نتیجه، هنرمندانی که از این سیستم بیرون میآیند، اغلب انگار در یک زمین، تنها بازی میکنند. ما از یک اکوسیستم جهانی هنر که مبتنی بر تبادل تجربه و دانش است، دور ماندهایم.
برای مثال، در ونیز یا دیگر نقاط اروپا، بیینالها و فستیوالهای معتبری برگزار میشود که محل تلاقی تجربیات، اطلاعات و رویکردهای نوین است. رزیدنسیهای هنری متعددی شکل میگیرد که به هنرمندان امکان زندگی و خلق اثر در فرهنگی دیگر را میدهد. جای خالی تمام اینها، مانند یک دندان کشیدهشده، در فضای هنری ما حس میشود. این خلأها راه را بر رشد یک سری عوامل اساسی و زیربنایی در هنر میبندد. وقتی از این منظر به وضعیت نگاه کنید، میتوانید عمق چالشها را تصور کنید.
منظور دقیق من از «آموزش ناصحیح» این است که در ساحت آموزش، یک نوع دریغکردن سیستماتیک وجود دارد. یا برخی چیزها عامدانه گفته نمیشود، یا برعکس و اشتباه گفته میشود، یا مسیری که به هنرجو نشان داده میشود، راه به جایی نمیبرد. این معضل در شهرستانها بسیار شدیدتر است. حتی در تهران که وضعیت اندکی بهتر است، باز هم مشکلات ساختاری پابرجاست. ما در تبریز بهوضوح این معضل را لمس میکنیم. انگار هم ذهنها و هم مسیرهای آموزشی برای معرفی و ابراز وجود پلتفرمهای جدید هنری بسته است. این انسداد، ادراکات جدید را میبندد. شما در نظر بگیرید که در هنر جدید (New Art)، بسیاری از پایههای نظری و بصری ما شرقی است و میتوان مولفههای شرقی فراوانی در آن یافت، اما ما در این زمینه هیچ آموزش تخصصی و مستقیمی نه در تهران و نه در شهرستانها نداریم.
دههای از تحولات آرام و پوستاندازی تدریجی
اگر بخواهیم فضای تجسمی امروز را با دهه گذشته مقایسه کنیم، مهمترین تفاوتها و تحولات را در چه میبینید؟ آیا میتوان از پیشرفت صحبت کرد؟
هر هنری لایههای درونی و تخصصی خودش را دارد. در نقاشی، خیلی چیزها میتوانست متحول شود، اما تحولات بسیار کمی رخ داده است. ما میتوانستیم به سمت مولفههای جدیدی حرکت کنیم که امروز در طراحی یا نقاشی معاصر جهان مطرح است، اما این اتفاق نیفتاده یا بسیار کمرنگ بوده است. همان مسائل اندکی هم که مطرح شده، بیشتر از سر دلسوزی یا شوق فردی هنرمندان بوده و مسیر مشخص و حمایتشدهای را طی نکرده است. با این حال، علیالاصول در دهه جدیدی که در آن قرار داریم، تحولات کمی جدیتر شده و جای امیدواری هست که بتوان مسائل جدیدی را ابراز، ایجاد و روی آنها کار کرد. من از کلمه «پیشرفت» استفاده نمیکنم، چون هنر پیشرفت نمیکند، «متحول» میشود. خوشبختانه این تحول، این تغییر و این پوستاندازی، هرچند بسیار آرام، اما در حال انجام است.
گالریها، گرفتار سانتیمانتالیسم اقتصادی
گالریها به عنوان یکی از بازوهای اصلی اقتصاد هنر، چه نقشی در شکلدهی به جریان غالب هنری دارند؟ آیا این نهادها به درستی به وظیفه فرهنگی خود عمل میکنند؟
در شهرستانها وضعیت بسیار ضعیف است. من از اصفهان و شیراز اطلاع دقیقی ندارم، اما در تبریز که محل زندگی من است، شاید فقط یک گالری درستوحسابی با فضای مناسب و نور استاندارد وجود داشته باشد. اما مشکل بزرگتر حتی در تهران هم دیده میشود. عموم گالریهای ما گرفتار و دستوپاگیر یک «سانتیمانتالیسم» عجیب هستند. آنها از شأن رویکردهای جدید هنری فاصله گرفتهاند. برای یک هنرمند جوان، بهویژه اگر شهرستانی باشد، راه پیدا کردن به گالریهای تهران و اینکه بتواند کارهایش را ارائه دهد، دیده شود و روی او سرمایهگذاری شود، دو یا سه برابر سختتر از یک هنرمند ساکن پایتخت است.
البته استثناهایی هم وجود دارد. برای مثال، خانم ارکیده درودی در گالری «اُو» نگاه تخصصیتری به مقوله گالریداری دارند. به عقیده من، کارکرد یک گالری صرفا در بضاعت خرید و فروش خلاصه نمیشود. گالریها میتوانند مانند نمونههای موفقشان در لندن، یک زمینه فرهنگی و دیداری جدید ایجاد کنند و افقهای تازهای را تعریف نمایند.
متاسفانه اینجا این اتفاق نمیافتد. روال حاکم اینگونه است که هرکس بیشتر بفروشد، بهطور نامرئی در اذهان به عنوان هنرمند بهتری شناخته میشود، نه کسی که واقعا ایده یا مورد جدیدی را خلق کرده است. بیشتر گالریها نیز به همین سمت میروند، چون کارکردهای اقتصادی برایشان در اولویت است و باید خودشان را سرپا نگه دارند. این رویکرد، یک فضای نیمهمسموم اقتصادی را بین هنرمندان ایجاد کرده است. بنابراین، پاسخ به سوال شما این است که نه، شانس برابری برای همه جهت دیدهشدن وجود ندارد.
زیست معیوب، هنر معیوب میآفریند
در شرایط اجتماعی کنونی، هنر تجسمی تا چه اندازه توانایی روایتگری و بازتاب وضعیت جامعه را دارد؟ آیا ابزارهای سنتی مانند نقاشی همچنان برای این کار کافی هستند؟
البته که این توانایی را دارد. هنر میتواند و باید راوی زمانه خود باشد، اما در قالبهای معاصر و با رویکردهای نوین. برای مثال، با الهام از اتفاقاتی که پس از دهه ۶۰ میلادی در هنر جهان افتاد. ما هنرمندانی داریم که در این زمینه فعالیت میکنند. نمونه برجسته جهانی آن، هنرمند انگلیسی، بنکسی است که خودش دیده نشده اما کارهایش جهان را تکان داده است. از این طریق میتوان اتفاقات واقعا عجیبی را که در سطح جامعه رخ میدهد، به شیوهای خلاقانه و بسیار موثرتر از صرفا کشیدن یک تابلوی نقاشی نشان داد. شما در فرآیند خلق هنری به جایی میرسید که برای بیان برخی مفاهیم و ساختارها، دیگر باید از نقاشی عبور کنید. باید به نقطهای برسید که مفاهیم را درخور وجود و حضورشان و با ابزار متناسب خودشان مطرح کنید. ما اینجا با کمبود آموزش در این حوزهها مواجهیم. آکادمیهای هنری ما به لحاظ انتقال مفاهیم فرهنگی و هنری معاصر، به نوعی افلیج هستند و رفرنسهای اجتماعی ما نیز در این مورد چندان یاریگر نیستند.



