هفت صبح| همین‌که چراغ‌های سالن خاموش می‌شوند و دو پیکر در پارکینگی تاریک رویاروی هم می‌ایستند، برای یک لحظه گمان می‌کنی قرار است شاهد چیزی باشی که سال‌ها در حافظه‌ات بماند. «پرنده‌ سیاه» با موضوعی تلخ و دردناک آغاز می‌کند: روبه‌رویی یک زن امروز با مردی که کودکی‌اش را دزدیده. چنین متنی ظرفیت لرزاندن تماشاگر را دارد. اما این نمایش در رسیدن به آن لرزش، مسیری ناهموار می‌پیماید.

میکروفونی که صحنه را از پا درآورد


تئاتر از همان روز اول یک قرارداد نانوشته داشته: صدا از پیکر بیرون می‌آید و مستقیم به گوش می‌رسد. «پرنده‌ سیاه» این قرارداد را با استفاده از میکروفون HF می‌شکند؛ و این شکستن، گران تمام می‌شود. بازیگر سمت چپ صحنه است اما صدا از بلندگوی سمت راست می‌آید. این فاصله‌ فیزیکی میان صدا و جسم، هر بار که اتفاق می‌افتد، ریسمان باورپذیری را می‌برد. مخاطب ناخودآگاه شروع می‌کند به جست‌وجوی صدا در هوا، به‌جای آنکه در چشم بازیگر دنبالش باشد.


از این بدتر، قطع‌ووصل‌های مکرر سیستم صوتی است. درست در لحظاتی که دیالوگ باید مثل تیغ فرود بیاید، صدا برای یک چشم‌به‌هم‌زدن می‌رود و برمی‌گردد. این لحظات رفته، دیگر برگشتنی نیستند. در نمایشی که همه‌ وزنش روی کلام سوار است، چنین اختلالی شبیه است به آنکه نقاشی داری می‌کشی و کسی هر چند دقیقه یک بار قلم را از دستت می‌گیرد. میکروفون HF در سالنی کوچک با تماشاگران دو طرف، ابزار نبود؛ مانع بود.

 

 بازیگری که در کارگردانش گم شد


نوید محمدزاده برای بسیاری از ما یک خاطره است؛ نه از جنس تصویر، از جنس حس. مردی که در نقش‌هایش یک جریان پنهانی داشت که از زیر پوست اجرا می‌جوشید و آدم را ساعت‌ها پس از تماشا درگیر می‌کرد. در «پرنده‌ سیاه» اما این جریان کمیاب است. مسئولیت دوگانه‌ کارگردانی و بازیگری او را میان دو صندلی گیر انداخته؛ بخشی از ذهنش انگار پشت صحنه مانده، مشغول نگرانی‌هایی که از جایگاه کارگردان باید داشته باشد. نتیجه، دیالوگ‌هایی است که درست گفته می‌شوند، اما زیسته نمی‌شوند و مخاطب تئاتر این فرق را در پوستش حس می‌کند.


متن لحظه‌هایی دارد که خشم باید از حنجره بجوشد، پشیمانی باید کمر را خم کند، ترس باید از کف دست بیرون بزند. بدن‌ها اما در این لحظات با دیالوگ‌ها هم‌قدم نمی‌شوند. لحنی که یک‌نواخت پیش می‌رود، بار متن را تحمل نمی‌کند. در نمایشی که اوج‌های عاطفی پشت سر هم می‌آیند، مونوتون‌بودن اجرا مثل دیواری است که مخاطب هر بار که می‌خواهد وارد لحظه شود، به آن می‌خورد.


جایی که نور واقعی می‌تابد


با این همه، چشم‌هایی که تنها دنبال ضعف می‌گردند، چیزهایی را از دست می‌دهند. طراحی صحنه با وسواس انجام شده؛ جایگیری بازیگران در هر موقعیت، از کنش و نیت شخصیت‌ها حرف می‌زند. فضای خالی صحنه، به‌جای آنکه کمبود به نظر برسد، دعوتی است به تخیل مخاطب تا خودش آن خلأ را پر کند. این نوع اعتماد به هوش تماشاگر، از کارگردانی می‌آید که می‌داند تئاتر کجا اتفاق می‌افتد:

 

در فضای میان صحنه و ذهن. دو بازیگر در مقابل هم، انسجامی دارند که از تمرین عمیق خبر می‌دهد. پاسخ‌هایشان از روی حفظ نیست، از روی شنیدن است و متن اصلی، آنجا که از زیر سنگینی مشکلات بیرون می‌زند، سوال‌هایی می‌پرسد که پاسخ ساده ندارند: آیا کلمات عاشقانه‌ یک مجرم، از سنگینی جرمش چیزی کم می‌کند؟ آیا کسی که سرتاپا گناهکار است، می‌تواند هم‌زمان انسانی دردمند باشد؟ این خاکستری‌بودن وقتی درست نمایان می‌شود، ارزش نشستن دارد. «پرنده‌ سیاه» بال دارد؛ این را می‌شود دید. اما پروازش هنوز توی سینه‌ خودش مانده است.