
هفت صبح| امروز، یکم اسفند سال خورشیدی، در تحریریه روزنامه «هفت صبح»، میزبان مردی هستیم که تاریخ زنده تلویزیون و هنر تصویر در ایران است. چهرهای که با موهای سپید، لباسهایی که همیشه امضای رنگین او را بر خود دارند و صدایی که از دل دههها تجربه بیرون میآید، روبهروی ما نشسته است. مسعود فروتن، مردی که در دوم اسفندماه چشم به جهان گشود، حالا در آستانه ورود به هشتاد سالگی است اما طراوت، هیجان و نگاه جستجوگرش به زندگی، هر جوان بیست سالهای را به چالش میکشد. گفتوگوی پیش رو، سفری در تونل زمان است؛ سفری ترکیبی از نقلقولهای مستقیم و روایتهای غیرمستقیم، از روزهایی که تلویزیون سیاه و سفید بود تا امروز که او به عنوان یک خالق محتوا، نویسنده، کارگردان و مجری، همچنان میدرخشد.
شادترین پلان زندگیام خبر تولد دخترم بود
وقتی روبهروی مسعود فروتن مینشینیم، اولین سوالی که ذهن را درگیر میکند، تصویر کلی زندگی اوست. از او میپرسیم اگر بخواهد زندگیاش را در این چند دهه در قالب یک پلان سینمایی تصور کند آن پلان چه شکلی خواهد بود؟ فروتن با همان لحن آرام و شمردهاش، لبخندی میزند و میگوید که زندگی او در قواره یک پلان سینمایی نمیگنجد: «نمیشود یک پلان سینمایی باشد. به هر حال من سالهاست کار میکنم. از سال در این عرصه حضور دارم و از زندگی من باید سریالها ساخت؛ به خاطر اتفاقاتی که در آن افتاده، کارهایی که کردهام و کارهایی که هنوز دارم انجام میدهم.»
اما وقتی پای مهمترین و شادترین سکانس این سریال طولانی به میان میآید، چشمانش برق میزند و ما را به مردادماه سال میبرد. فروتن جوان در تبریز در یک ماموریت کاری به سر میبرد که ناگهان خبری به او میرسد؛ خبری که مسیر زندگیاش را تغییر میدهد. او با هیجانی که هنوز پس از گذشت دههها در صدایش موج میزند میگوید: «شادترین پلان زندگی من، مهمترین سکانس زندگیام، موقعی بود که خبر تولد دخترم به من رسید. قرار نبود به آن زودی به دنیا بیاید. به من تلفن شد و گفتند دخترت به دنیا آمده است. حال آن موقع من باید به صورت تصویری گرفته میشد تا آن شادی عمیق دیده شود.»
فروتن با وجود گذشت هشت دهه از عمرش، معتقد است که هیجان هنوز در زندگیاش زنده است و میگوید با اینکه شاید فراوانی این هیجانات کمتر شده باشد، اما هنوز از دیدن صحنه یک سریال جا میخورد، درگیر قصه میشود و با خودش میگوید: «پس اینطور شد!» او راز جوانیاش را در همین هیجانات میداند و تاکید میکند:
«خود این هیجانها باعث میشود که تو جوان بمانی و جوان زندگی کنی. اصلاً لازمه جوان بودن، همین هیجانات است. من این هیجانها را دارم و دوستشان هم دارم. هیچچیز برای من عادی نیست و در مقابل هیچ اتفاقی بیتفاوت نیستم. هنوز از یک ترمز نابهجا در خیابان جا میخورم و از آدمی که با گوشیاش بیهوا وسط خیابان میآید تعجب میکنم. همین واکنشهاست که زندگی را میسازد.»
مردی که تلویزیون را رنگی کرد
تاریخ تلویزیون ایران با نام مسعود فروتن در بخشهای مهمی گره خورده است. او اولین کارگردانی است که برنامهای رنگی را در تلویزیون روی آنتن برد. وقتی از حس و حال آن روز و رنگ امروز زندگیاش میپرسیم، با ذوقی شبیه ذوق یک دانشآموز ممتاز شروع به تعریف میکند.ماجرا از این قرار بود که صبح یک روز کاری، قرار بود کنسرت یک خواننده را به مدت یک ساعت ضبط کنند. ناگهان به تیم اعلام میشود که مهندسان استودیو را که پیش از آن سیاهوسفید بود برای پخش رنگی آماده کردهاند. فروتن میگوید: «از شانس ما قرار شد برنامه من رنگی بشود. وقتی این را شنیدیم، دویدیم تا ببینیم چه کار باید بکنیم. پرده آویزان کردیم، پلاستیکهای رنگی پیدا کردیم و با دقت همه چیز را تنظیم کردیم تا رنگها درست در بیایند.» حسی که او در آن لحظه داشت، به قول خودش شبیه حس شاگرد اولی بود که اولین نمره بیست ریاضیاتش را گرفته است.
اما آیا زندگی امروز مسعود فروتن هم رنگی است؟ او با اشاره به خاطرهای از دوران تلویزیون آموزشی پاسخ میدهد: «مدیر آن زمان میگفت فروتن آنقدر خوب رنگی میپوشد که ثابت کرده تلویزیون ما رنگی است! بله، من هنوز رنگی زندگی میکنم. اگر فضا خاکستری باشد، من رنگ میپوشم که رنگم دیده بشود و بیشتر به چشم بیایم. اصولاً زندگی من رنگی است، رنگی میبینم و حتی خوابهایم هم رنگی است.»
بچه خلف جامجم و گلایه از قابهای ناآشنا
رابطه مسعود فروتن با تلویزیون، رابطهای از جنس خون و خانواده است. او خود را «بچه خلف تلویزیون» میداند. در حالی که بسیاری از همنسلان او خود را متعلق به سینما یا تئاتر میدانند، فروتن با افتخار میگوید که از سال در تلویزیون است و تحصیلکرده مدرسه عالی تلویزیون و سینماست: «تلویزیون برای من همیشه یک جای عزیز است. جامجم را دوست دارم. جامجم خانه دوم من است، حتی گاهی بیشتر از خانهمان در تلویزیون بودهایم. کسی جرئت ندارد جلوی من از تلویزیون بد بگوید.»
با این حال، او به عنوان یک پیشکسوت و استاد، نقدهای جدی و کارشناسانهای به برنامهسازان نسل جدید دارد. فروتن سعی میکند قضاوت نکند، اما نمیتواند از اصول حرفهای زبان تصویر چشمپوشی کند. او به شدت از کارگردانانی که زبان تلویزیون را نمیشناسند گلهمند است و خاطرهای از یک برنامه تلویزیونی با اجرای صالح علا تعریف میکند: «صالح علا اعلام کرد که میخواهد کتابی را معرفی کند، اما دوربین به جای اینکه روی کتاب زوم کند، رفت روی دکور و در و دیوار و در نهایت به کتاب رسید! کتابی که دست صالح علا بود اتفاقاً کتاب من بود. به کارگردان زنگ زدم و پرسیدم چرا در و دیوار را نشان میدهی؟ گفت خواستم تغییر تصویر بدهم. گفتم تغییر تصویر باید در مسیر قصه باشد.»
کتاب نگهداری نمیکنم. میخوانم و کادو میدهم
مسعود فروتن پیوندی دیرینه با کتاب و کلمه دارد. این پیوند به روزهایی برمیگردد که تازه باسواد شده بود. کتابهای تاریخی و شاهنامه پدرش برای یک کودک دبستانی سنگین بود اما او از مغازههای کرایه کتاب، رمان میگرفت. روزی پدرش مچ او را میگیرد و میپرسد چه میخوانی؟ وقتی میبیند پسرش کتاب میخواند، جلد اول «بینوایان» را به او میدهد و میگوید تا آخر هفته بخوان تا از تو سوال کنم. فروتن با لبخندی که یادآور شیرینی آن روزهاست میگوید: «بخش مشخص شده را خواندم و رفتم برای پدرم تعریف کردم و شخصیتها را تحلیل کردم. پدرم به من ریال جایزه داد. شاید همان ریال باعث شد که من تا امروز کتابخوان بمانم.»
او هنوز هم شبها بدون کتاب نمیخوابد. با وجود فراگیر شدن کتابهای صوتی، معتقد است کتاب را باید لمس کرد، بویید و کلمات را با چشم روی کاغذ دید. نکته جالب و آموزنده در سبک زندگی فرهنگی فروتن این است که او کتابها را احتکار نمیکند:
«من کتاب نگهداری نمیکنم. میخوانم و کادو میدهم به دوستانم یا میبخشم به جاهایی که نیاز دارند. یادم هست چند چمدان کتاب به کتابخانه یک دانشکده دادم. چرا باید کتابها را نگه دارم؟ که پز بدهم بگویم من چند هزار کتاب دارم؟ کتاب باید در ذهن من باشد. داشتن کتابخانه فاخر برای من پز نیست.» وقتی از او درباره کتابی میپرسیم که ارزش بارها خواندن را دارد، بیدرنگ به سراغ «کلیدر» اثر محمود دولتآبادی میرود و از «بیگانه» آلبر کامو یاد میکند.
این روزها مسعود فروتن دست به قلم هم شده است. او تعریف میکند که در دوره جنگ 12روزه تعطیلی تلویزیون و بیکاری مطلق، به جای کلافه شدن، نشسته و یک قصه بلند نوشته است که به زودی چاپ میشود. اکنون نیز روی مجموعه داستانهای کوتاهی کار میکند که بیشتر بر پایه خاطرات خودش و دوستانش است.
شجریان در قاب خاطرات عزیز
در هشتاد سالگی، چه چیزی حال مسعود فروتن را خوب میکند؟ پاسخ او به این سوال مانیفستی برای زیبا زیستن است: «حال خوب را خودم برای خودم میسازم. همسایه خوب، آدمهایی که با آنها معاشرت میکنم، گل و گلدانی که در محوطه میبینم، بچهای که دارد بازی میکند؛ همه اینها حال مرا خوب میکنند. صبح که تمیز و مرتب از خانه بیرون میآیم، به همه سلام میکنم، چون جواب سلام حتماً یک لبخند است.»
موسیقی بخش جدانشدنی از زندگی اوست. فروتن کلاسیکپسند است و روزش با روشن شدن رادیو آغاز میشود. او سالهاست که صبحها به جای تلویزیون، رادیو را روشن میکند. در ماشین رادیو آوا گوش میدهد تا با خوانندگان جوان و موسیقیهای محلی ارتباط برقرار کند. ترجیح میدهد هنگام کار، موسیقی بیکلام گوش دهد تا کلمات حواسش را پرت نکنند.
وقتی بحث به موسیقی باکلام و خوانندههای محبوب میرسد، با احترام و شیفتگی از استاد محمدرضا شجریان و پسرش همایون یاد میکند: «نمیشود انکار کرد که صدای شجریان اوج میسازد. همایون هم آنقدر خوب و درست میخواند که رشکبرانگیز است. صدای علیرضا قربانی هم عالی است؛ دکلاماسیون او آنقدر بینقص است که کلمه به کلمه را برایت تصویر میکند.»
فروتن خاطرهای ناب از همکاری با استاد شجریان در سال در جشن هنر شیراز روایت میکند. سالها بعد، وقتی فروتن دیگر کارمند تلویزیون نبود و به عنوان کارگردان برای کنسرت شجریان در وزارت کشور دعوت شده بود، همسر استاد شجریان او را میشناسد: «شجریان یادش بود که سال پیش با هم کار کرده بودیم. خیلی خوشحال شدم که فهمیدم اگر شجریان در این سی سال رشد کرده و به اوج رسیده، من هم رشد کردهام و آنقدر در اوج هستم که میتوانم تصویر او را در بالاترین سطح نشان دهم.»
بهای دوست داشته شدن
چندین دهه حضور درخشان در مقابل و پشت دوربین، از مسعود فروتن چهرهای محبوب و شناختهشده ساخته است. مردمی که او را در خیابان میبینند، به او اظهار لطف میکنند و با او عکس میگیرند. او با روی گشاده با این موضوع برخورد میکند و میداند که اگرچه برای او یک لحظه است اما برای آن هوادار، یک عکس خاطرهانگیز برای تمام عمر است.
مسعود فروتن را به همراه ویلیام وایلر کارگردان معروف میبینید؛ عکس در حاشیه برگزاری جشنواره فیلم تهران درسال 54 یا 55 گرفته شده که وایلر مهمان جشنواره بود و برای گفتوگو به ساختمان تلویزیون آمده بود.

اما این محبوبیت، بهای سنگینی هم داشته است. فروتن معتقد است هنرمندی که مردم او را دوست دارند، حق ندارد ژولیده و نامرتب در انظار عمومی ظاهر شود و خاطرهای از رفتن به اداره پست تعریف میکند؛ روزی که وقت نکرده بود به خودش برسد. در صف پست، متوجه نگاههای خیره مردم میشود و میشنود که آقایی به همسرش میگوید: «این آقای فروتن است؟ تو تلویزیون چقدر خوشتیپتر است!» فروتن میگوید: «همانجا فهمیدم که دیگر حق ندارم به خودم نرسم. مردم توقع دارند تو را همانقدر تمیز و درخشان ببینند. یک بار هم در گوشه پارکی سیگار میکشیدم که خانمی جلو آمد و گفت آقای فروتن شما الگوی بچههای ما هستید! بلافاصله سیگار را خاموش کردم. بهای دوست داشته شدن این است که برای این احساس مردم ارزش قائل شوی.» وقتی از اشتباهات حرفهایاش در این دههها میپرسیم، با شجاعت میگوید که بیاشتباه نبوده و همیشه سعی کرده آنها را جبران کند. او رویای نزیستهای در کارنامه کاریاش ندارد. با بزرگان بیتکرار تئاتر و سینما مثل زندهیاد جمیله شیخی و محمدعلی کشاورز کار کرده است و به پرونده کاریاش میبالد.
غمی از جنس پدر بودن
در پس این چهره خندان و پرانرژی، اندوهی عمیق نیز پنهان است. دختر مسعود فروتن سالهاست که در آن سوی دنیا زندگی میکند. او با صدایی که رگههایی از بغض در آن است، اما با منطقی پدرانه میگوید: «سالهاست دخترم از من جداست و این اندوه بزرگی است. یک عمر دلتنگ بودم و تا اسمش میآمد اشکم درمیآمد. اما با خودم حساب و کتاب کردم؛ او آنجا دو رشته پزشکی و روانپزشکی خوانده، ازدواج کرده، شوهرش پزشک است و دو بچه دارد. چرا من باید غمگین باشم؟ من باید به موفقیت او پز بدهم. گاهی دلم به شدت تنگ میشود اما آن را کنار میگذارم و ناشکری نمیکنم.»
آرزویی از جنس خوشبختی تمام جوانان ایران
به پایان مصاحبه نزدیک میشویم. به عنوان تحریریه هفت صبح، با یک کیک تولد او را غافلگیر میکنیم. این اولین کیک تولد هشتاد سالگی اوست. وقتی از او میخواهیم تفاوت مسعود فروتن امروز را با مسعود فروتن آغاز راه بگوید، با لحنی پخته و باوقار پاسخ میدهد: «امروز من یک آدم پخته و فولاد آبدیده هستم. شاید آن سالها اگر متلکی درباره کارم میشنیدم دو روز به من برمیخورد، اما الان میگذرم. من برای رسیدن به اینجا سال زحمت کشیدهام. تکبر ندارم، اما جواب زحماتی که تلویزیون برایم کشید را دادهام.»
او معتقد است هشتاد سالگی فرقی با هفتاد سالگی ندارد، به شرطی که توان جسمی را با ورزش و رسیدگی حفظ کنی، زیرا این «کار کردن» است که انسان را زنده نگه میدارد. مسعود فروتن چشمانش را میبندد، برای سلامتی، موفقیت و خوشبختی تمام جوانان ایران آرزوی خیر میکند، شمع هشتاد سالگی را فوت میکند و میگوید: «امیدوارم این حرفها در خاطرتان بماند… در بند آنیم که به دشنام یا دعاست، یادش بخیر هر که مرا یاد میکند.»
«امیرعلی نبویان» خواهرزاده من نیست!
مسعود فروتن با وجود اختلاف سنی زیاد، ارتباطی بینظیر و عمیق با نسل جوان دارد. او میگوید تیمی که هماکنون با آنها کار میکند همه زیر سال هستند، اما او هرگز احساس غربت نمیکند. راز این ارتباط در این است که فروتن سن خودش را نمیشمارد. در میان جوانان مستعدی که در این سالها درخشیدهاند، نام امیرعلی نبویان به عنوان خواهرزاده و یکی از کشفهای مسعود فروتن میدرخشد. سالهاست که همه امیرعلی را خواهرزاده تنی مسعود فروتن میدانند، اما او در این گفتوگو پرده از یک راز جالب خانوادگی برمیدارد و با خنده خط بطلانی بر این شایعه شیرین میکشد:

«ببینید، امیر خواهرزاده تنی من نیست! ماجرای فامیلی ما از این قرار است که مادربزرگ امیرعلی (یعنی مادر مادرش) دخترعموی مادر من است. ما در یک محل و منطقه بزرگ شدیم و بچههایمان همسن بودند و در مدرسه همدیگر را میدیدند. وقتی دخترهای آن خانواده ازدواج کردند و بچهدار شدند، طبق رسم و احترام به من میگفتند «دایی مسعود». این دایی مسعود گفتن روی امیرعلی ماند.»
اما داستان ورود این «خواهرزاده ناتنی» اما عزیز به دنیای هنر بسیار شنیدنی است. فروتن تعریف میکند که امیرعلی پس از فارغالتحصیلی در رشته مهندسی برق، از آمل پیش او آمد و گفت: «من این مدرک مهندسی را گرفتم و تحویل پدر و مادرم دادم که خیالشان راحت شود؛ حالا میخواهم بروم دنبال عشق و علاقه خودم، یعنی کار هنر!» فروتن که استعداد و هوش او را میدید، با موسسه معتبر «کارنامه» تماس گرفت و او را معرفی کرد: «امیرعلی رفت و آقای امجد و آقای رحمانی از او تست گرفتند. او آنقدر باهوش بود که همان موقع خانم مدیر کارنامه به من زنگ زد و گفت: مسعود فروتن، خواهرزادهت قبول شد! بعد از آن هم کارش را با منصور ضابطیان در رادیو هفت شروع کرد. بعدها مجلات آمدند از ما عکس گرفتند و روی جلد تیتر زدند خواهرزاده مسعود فروتن و من هم اعتراضی نکردم و گذاشتم بماند.
چون داشتن خواهرزادهای به این باهوشی، منطقی و خوشتیپی واقعاً یک امتیاز است و من مثل یک خواهرزاده واقعی دوستش دارم.» البته دایی مسعود در مسیر حرفهای امیرعلی همیشه یک راهنمای سختگیر هم بوده است. او میگوید یک بار که امیرعلی با ذوق و شوق آمده بود تا خبر بازی در یکی از سریالهای مهران مدیری را بدهد، او قاطعانه مخالفت کرد. فروتن با خنده یادآوری میکند: «به او گفتم بیخود کردی! تو الان تازه داری یاد میگیری. حیف است نوشتن را رها کنی. گفتم حق داری در فضای هنر کار کنی، اما تو فعلاً بازیگر نیستی، به نوشتنت و اجرا بپرداز.» فروتن معتقد است شخصیت امیرعلی بیشتر به یک نویسنده و مجری هوشمند میخورد و امروز از این مخالفت سرسختانه و جهتدهی درستش کاملاً دفاع میکند.


