هفت صبح| ‌پس از بیش از یک دهه انتظار، Avatar: Fire and Ash سرانجام روی پرده رفت؛ فیلمی که بار دیگر جهان پاندورا را به میدان اصلی سینمای جریان‌ساز بازمی‌گرداند. تازه‌ترین ساخته جیمز کامرون از همان نخستین دقایق، تماشاگر را با همان امضای آشنای کارگردان روبه‌رو می‌کند: جاه‌طلبی بصری، وسواس تکنیکی و اصرار بر تجربه‌ای که سینما را به رخ فناوری می‌کشد. با این حال، پرسش اصلی فیلم دقیقا همین‌جاست؛ آیا این حجم از شکوه دیداری، به تقویت روایت منجر شده یا داستان زیر سایه تصویر کم‌رمق مانده است؟

 

«آتش و خاکستر» ادامه مستقیم مسیر دو فیلم قبلی است و پاندورا را وارد مرحله‌ای تیره‌تر می‌کند؛ جهانی که این بار با طبیعتی خشمگین‌تر، قبیله‌هایی جنگجوتر و شکاف‌هایی عمیق‌تر در دل روابط انسانی و ناوی روبه‌روست. کامرون می‌کوشد مفهوم بقا را از سطح تقابل انسان و طبیعت فراتر ببرد و آن را به جدال درونی شخصیت‌ها بکشاند؛ جدالی میان انتقام، وفاداری و انتخاب اخلاقی.

 

شکوه بصری؛ سینما در اوج مهندسی تصویر


از منظر تصویر، «آتش و خاکستر» یکی از کامل‌ترین محصولات سینمای معاصر است. طراحی جهان آتش‌محور پاندورا، با رنگ‌های تیره، بافت‌های آتشفشانی و نورپردازی خشن، تجربه‌ای متفاوت از دو قسمت پیشین می‌سازد. دوربین در دل میدان‌های نبرد می‌لغزد، در آسمان معلق می‌ماند و زیر خاکستر فرو می‌رود؛ انگار که تماشاگر نه شاهد، که ساکن این جهان است.
این سطح از کنترل بصری، نشان می‌دهد کامرون همچنان استاد خلق فضاست. هر پلان با دقت مهندسی شده و هر حرکت دوربین کارکردی مشخص دارد. مسئله جایی آغاز می‌شود که این کمال تکنیکی، بیش از آنکه در خدمت روایت باشد، خود به هدف بدل می‌شود. تصویر آن‌قدر مسلط است که گاهی داستان را به عقب می‌راند و شخصیت‌ها در میان انفجارها، آتش و حرکت‌های عظیم گم می‌شوند.

 

روایت و شخصیت‌ها؛ تلاش برای عمق، گرفتار در تکرار


فیلم در سطح ایده، جاه‌طلبانه عمل می‌کند. معرفی قبیله آتش و خاکستر و رهبر کاریزماتیک آن، فرصتی برای گسترش جهان پاندورا فراهم می‌آورد. دشمنان دیگر سیاه مطلق نیستند و تلاش شده مرز خیر و شر خاکستری‌تر شود. این تصمیم، در تئوری می‌تواند به غنای درام کمک کند. در عمل، روایت با انباشت اطلاعات مواجه است. توضیح تاریخچه‌ها، انگیزه‌ها و مناسبات جدید، ریتم فیلم را در بخش‌هایی کُند می‌کند. شخصیت‌ها بیش از آنکه با کنش تعریف شوند، با دیالوگ معرفی می‌شوند و همین مسئله باعث می‌شود برخی لحظات احساسی به اوج نرسند. فیلم می‌خواهد هم حماسه باشد، هم تراژدی، هم بیانیه زیست‌محیطی و هم درام خانوادگی؛ این چندپارگی، تمرکز روایت را تضعیف می‌کند.

 

 آتش، خاکستر و آینده یک فرنچایز


«آتش و خاکستر» بیش از هر چیز نشان می‌دهد که آواتار اکنون به مرحله تثبیت رسیده است. جهان پاندورا همچنان جذاب است، فناوری خیره‌کننده باقی مانده و مخاطب عام همان تجربه عظیم سینمایی را دریافت می‌کند‌ اما عنصر شگفتیِ مطلق که قسمت اول را به پدیده‌ای جهانی بدل کرد، دیگر تکرار نمی‌شود. این فیلم یک هشدار آرام هم در دل خود دارد؛ اینکه اتکای بیش از حد به فناوری، اگر با جهش روایی همراه نشود، ممکن است در ادامه مسیر به فرسایش منجر شود.

 

«آتش و خاکستر» اثری ضعیف نیست، حتی در بسیاری لحظات تحسین‌برانگیز است اما یادآور این واقعیت است که سینما، در نهایت، به داستان زنده می‌ماند نه به رزولوشن تصویر. آواتار ۳ یک تجربه سینمایی پرهیبت است؛ فیلمی که سالن را به لرزه درمی‌آورد، چشم را مسحور می‌کند و ذهن را درگیر می‌سازد، با این امید که در فصل‌های بعدی، روایت بتواند هم‌قدِ تصویر رشد کند. اگر پاندورا قرار است زنده بماند، آتش آن باید از دل قصه شعله بکشد، نه صرفا از دل جلوه‌های ویژه.