
هفت صبح، ملک میرمهدی| در حافظه سینمای ایران، یک صدا همیشه زنده است؛ صدای زنی که برای نخستینبار روی پرده حرف زد و تماشاگران را شگفتزده کرد. نامش روحانگیز سامینژاد بود؛ زنی که ورودش به سینما بیشتر از آنکه آغاز یک مسیر باشد، به شکل غریبی شبیه پایان یک زندگی عادی شد. امروز سالروز خاموشی اوست؛ بازیگری که در نقطهای ایستاد که تاریخ سینما تغییر کرد، اما سهم خودش از این تغییر، سکوت و انزوا بود.

هزینه «اول بودن»
سال ۱۳۱۲، «دختر لر» روی پرده رفت و اتفاقی تازه رقم خورد؛ نخستین فیلم ناطق ایرانی با حضور زنی که به زبان فارسی حرف میزد. سامینژاد در نقش گلنار، ناگهان به چهرهای شناختهشده تبدیل شد. تماشاگران برای دیدن این تجربه تازه به سینماها هجوم بردند، اما بیرون از سالنها، قصه دیگری در جریان بود.
در روزگاری که حضور زنان در صحنه نمایش با محدودیتهای جدی همراه بود، این تصویر تازه، جامعه را دچار واکنشهای تند کرد. تحسین و هیجان، در کنار قضاوت و خشم قرار گرفت. همان لحظهای که نامش ثبت شد، زندگیاش زیر سایه سنگین نگاهها تغییر کرد.
شهرتی که به انزوا رسید
آنچه برای بسیاری یک رویا به نظر میرسد، برای او به تجربهای تلخ بدل شد. پس از اکران فیلم، موجی از فشارهای اجتماعی و خانوادگی به سمتش روانه شد. روایتهایی از سنگپرانی، توهین و حتی حملههای فیزیکی در خاطرات او نقل شده است؛ تا جایی که برای حضور در خیابان به محافظ نیاز داشت.

او میتوانست مسیر بازیگری را ادامه دهد. پیشنهادهایی هم وجود داشت، اما ترجیح داد فاصله بگیرد. این تصمیم بیشتر شبیه عقبنشینی از میدان بود؛ میدانی که قواعدش برای او نوشته نشده بود. در نتیجه، ستارهای که میتوانست ادامهدار باشد، به یک تصویر ثابت در تاریخ تبدیل شد؛ تصویری که تکثیر نشد.
پایان در سکوت، آغاز یک پرسش
سالهای پایانی زندگیاش، در سکوتی عمیق گذشت. خبری از او در رسانهها نبود، خاطرهاش هم کمکم کمرنگ شد. وقتی خبر درگذشتش در دهم اردیبهشت ۱۳۷۶ منتشر شد، حتی نزدیکان دور نیز با شگفتی فهمیدند که او تا همین اواخر زنده بوده است. میراثش، به روایت شاهدان، بسیار اندک بود: چند وسیله ساده و یادگاریای از همان فیلمی که زندگیاش را تغییر داد.
قصه روحانگیز سامینژاد، فراتر از یک زندگی شخصی است؛ قصه مواجهه جامعه با پدیدهای تازه است. او در نقطه تلاقی سنت و مدرنیته ایستاد، بیآنکه پناهی داشته باشد. سینما برای او درِ تازهای گشود، اما پشت آن در، جهانی بود که هنوز آماده پذیرش چنین حضوری نبود.
امروز، وقتی از «اولینها» حرف میزنیم، نام او با احترام برده میشود؛ زنی که صدایش، بخشی از تاریخ شد. با این حال، شاید مهمتر از این یادآوری، پرسشی باشد که زندگی او باقی گذاشت: وقتی تاریخ ساخته میشود، سهم سازندگانش از آن چقدر است؟



