هفت صبح، الهه کاکایی| درگذشت راجر آلرز پایان زندگی حرفه‌ای فیلمسازی است که قصه را با موسیقی، تصویر و احساس در هم تنید و به حافظه جمعی چند نسل شکل داد. آلرز از آن دست هنرمندانی بود که اثرشان در تیترهای زودگذر خلاصه نمی‌شود و در خاطره کودکی‌ها و بازخوانی‌های بزرگسالی دوام می‌آورد. او در ۷۶ سالگی از جهان رفت، در حالی که هنوز در سفر، مکاتبه و خیال‌پردازی بود؛ رفتنی آرام برای کسی که همواره به حرکت باور داشت.

 

قصه‌ای که بر شانه موسیقی ایستاد


نام آلرز بیش از هر چیز با شیرشاه پیوند خورده است؛ اثری که همراه با راب مینکاف ساخته شد و با تلفیق روایت کلاسیک، ترانه‌های ماندگار و شخصیت‌هایی که به‌سادگی فراموش نمی‌شوند، به نماد دوره‌ای درخشان از انیمیشن بدل شد. «شیرشاه» در اکران سال ۱۹۹۴ فروشی خیره‌کننده داشت و سال‌ها بعد، بازسازی لایو-اکشن آن نشان داد این جهان داستانی هنوز زنده است. راز ماندگاری فیلم در توانایی آلرز برای پیدا کردن ضرباهنگ احساس نهفته بود؛ جایی که موسیقی مسیر روایت را هدایت می‌کرد و تصویر، حس را به مقصد می‌رساند.

 

معمار رنسانس انیمیشن دیزنی


دهه‌ای که امروز با عنوان رنسانس انیمیشن دیزنی شناخته می‌شود، بدون نقش آلرز قابل تصور نیست. او حضور موثرش را فقط به صندلی کارگردانی محدود نکرد و در اتاق‌های توسعه داستان نیز نقشی تعیین‌کننده داشت؛ از همکاری در شکل‌گیری علاءالدین تا پرداخت جهان طنزآلود زندگی جدید امپراتور. این مسیر نشان می‌دهد نگاه او به انیمیشن در یک قالب ثابت نمی‌گنجید؛ قصه برایش میدان تجربه بود، جایی برای تغییر لحن و ساختن گفت‌وگویی تازه با مخاطب.

 

میراثی فراتر از گیشه


آلرز در سال‌های بعد سراغ پروژه‌هایی بیرون از دیزنی هم رفت؛ از ماجراجویی فصل باز تا فیلم کوتاه شاعرانه دخترک کبریت‌فروش که نامزد جایزه اسکار شد و سویه‌ای لطیف از جهان‌بینی او را آشکار کرد. واکنش‌ها پس از درگذشتش نیز بر همین نکته تاکید داشتند: درک عمیق قصه‌گویی، احترام به احساس تماشاگر و باور به هم‌نشینی تصویر و موسیقی.وداع با آلرز فرصتی است تا معنای «کلاسیک» دوباره مرور شود.

 

کلاسیک نتیجه نوستالژی صرف نیست، حاصل تصمیم‌های دقیق روایی و اخلاق حرفه‌ای است. فیلم‌های او نشان دادند انیمیشن می‌تواند سرگرم‌کننده باشد و هم‌زمان ظرفیت تامل داشته باشد؛ مخاطب کودک را به وجد بیاورد و بزرگسال را به بازاندیشی دعوت کند. میراث آلرز در همین تعادل ظریف خلاصه می‌شود؛ تعادلی که با گذر زمان فرسوده نشد و هنوز الهام‌بخش است. وقتی سالن تاریک می‌شود و اولین نت‌ها به گوش می‌رسند، قصه‌ای آغاز می‌شود که یاد او را زنده نگه می‌دارد.