
هفت صبح، حدیث ملاحسینی| در روزهایی که حملات نظامی آمریکا و اسرائیل علیه ایران ادامه دارد، زندگی برای بسیاری از شهروندان شکل دیگری به خود گرفته است. جنگ تنها در میدانهای نظامی جریان ندارد؛ اثرات آن در خیابانها، خانهها و ذهن مردمی دیده میشود که این روزها با نگرانیها، خاطرات تلخ و تجربههای تازهای روبهرو هستند. در چنین شرایطی هر شهروند میتواند روایتگر بخشی از واقعیتی باشد که در میان اخبار و تحلیلها کمتر دیده میشود؛ واقعیت زندگی مردمی که زیر سایه صدای انفجارها و اضطراب ناشی از جنگ روزگار میگذرانند.
در این میان، احساسات متنوع و گاه متناقضی شکل گرفته است؛ از نگرانی و دلهره تا امید به پایان یافتن روزهای سخت. بسیاری از مردم تجربههایی را پشت سر میگذارند که شاید سالها در ذهن و حافظه آنان باقی بماند. روایت این تجربهها میتواند تصویری روشنتر از آنچه بر جامعه میگذرد ارائه دهد.
گزارش پیش رو تلاشی است برای بازتاب بخشی از این روایتها؛ روایت شهروندانی که در روزهای اخیر با پیامدهای روحی و روانی ناشی از حملات و فضای جنگی روبهرو شدهاند و تلاش میکنند در میان شرایط دشوار، زندگی روزمره خود را ادامه دهند.
لحظات جنگی و اضطراب بیسابقه کودکان
با صدایی ظریف و لطیف، درحالی که تلاش میکند ترس و اضطرابش را پنهان نگه دارد در حد چند جمله کوتاه صحنه فراموش نشدنی که در حیاط مدرسه شاهدش بود را اینگونه توصیف میکند. صحنهای که از یادآوری و بازگو کردنش اکراه دارد، چرا که روحیه حساسش را به شدت آزرده و زلزلهای در وجودش به پا کرده است. «هانا» دختر ده سالهای است که وقتی صبح روز نهم اسفند ماه روپوش سورمهای و مقنعه سفید رنگش را پوشید و به همراه پدرش راهی مدرسه شد، فکرش را هم نمیکرد که با یکی از دلهره آورترین اتفاقات زندگیاش یعنی حمله دشمن به ایران روبهرو شود. اتفاقی که احوالاتش را از این رو به آن رو بکند.
او در لحظات اولیه تهاجم اسرائیل و آمریکا در حیاط مدرسه حضور داشت و به همراه دوستش مشغول خرید خوراکی از بوفه بود. مدرسهاش در نزدیکی یکی از مقرهای نظامی در خیابان سیدخندان تهران است که مورد هدف قرار گرفت. صحنهای که خودش آن را اینگونه توصیف میکند: «اول یک صدا شبیه حرکت سریع یک شی آمد و بعد یک انفجار خیلی بزرگ شد. وقتی که دود بلند شد فکر کردم ساختمان روبهرویی آتش گرفته یا هواپیما سقوط کرده است. همه بچهها شروع کردند به جیغ زدن و گریه کردن. اما من گریه نکردم و به دوستم گفتم که بیا باهم وصیتنامه بنویسیم. چون حس کردم که دیگر داریم میمیریم».
«نسیبه» مادر هانا نیزتشی میگوید که تابهحال دخترش را تا این حد مضطرب و منقلب ندیده، به طوریکه بعد از این رخداد با شنیدن هر صدایی به سرعت نگران و وحشتزده میشود و احساس امنیتش را به طور کامل از دست داده است. هانا حالا از شدت استرس دچار شب بیداری شده و مادرش را هم دچار فشار روحی کرده است. نسیبه برای آن که دخترش کمی آرام بگیرد چارهای جز این نداشت که قرص آرامبخش به او بدهد: «کل روز را به من چسبیده است و لحظهای از کنارم تکان نمیخورد. مدام میگوید که مامان مرا بغل کن و دائم از من سوال میکند که چه اتفاقی قرار است برایمان بیفتد؟ آیا خانه ما هم ممکن است موشک بخورد؟»
هانا از فردای روز جنگ اضطرابش را به شکل دیگری نشان داد و دست به کار شد. او خود را در حالت آمادهباش قرار داده و تمامی وسایل اتاق کوچک آبی رنگش را، از لوازم روی میزتوالت گرفته تا خودکار رنگیهای دم دستی و اسباببازیها را داخل چند کولهپشتی جمع کرده تا به محض بغرنجتر شدن شرایط، هرچه سریعتر به همراه خانوادهاش از تهران خارج شود: «الان چهار پنجتا کولهپشتی آماده گوشه اتاق داریم». رفتاری که واکنشی تدافعی است از سوی یک دختربچه 10 ساله به یک حادثه تلخ و البته ترسناک.
خاک، شیشه و خون، میراث جنگ
«زهره» مادر یکی دیگر از دانشآموزان است که تا پیش از اصابت اولین موشک به خاک کشور، مشغول خانهتکانی بود و قصد داشت که برای خرید عید به بازار تهران برود. او که درحال تدارک دیدن برای تغییر دکوراسیون خانه بود، به محض شنیدن خبر جنگ سراسیمه به دنبال دخترش «فرناز» رفت. زهره هنگامی که به مدرسه رسید با تصویری شوکهکننده و در عین حال عجیب مواجه شد: «روی پیادهروهای نزدیک مدرسه چند نفر از بچهها از شدت ترس و دلهره استفراغ کرده بودند... جوری که اصلا نمیشد در پیادهرو قدم بردارید. واقعا آن لحظه حالم به هم خورد.»
بسیاری از مردم پس از وقایع جنگ دوازده روزه بابت موقعیت مکانی خانهشان احساس خطر میکنند. «سارا» یکی از شهروندانی است که همواره نگران این مسئله بود، چرا که خانهاش در بین مراکز نظامی است. بنابراین، به محض مطلع شدن از حمله اسرائیل و آمریکا به همراه همسر و دو فرزندش خانه را ترک کردند و به خانه مادر شوهرش پناه بردند. در نبود آنها، یک خیابان پایینتر از خانهشان مورد هدف قرار گرفت و اگر در خانه حضور داشتند مشخص نبود که چه سرنوشتی در انتظار آنان بود:
«همسایهها با ما تماس گرفتند و گفتند یک خیابان پایینتر را زدهاند. اما موج انفجار به قدری شدید و وحشتناک بوده که شیشههای خانه و حتی قفل در را هم شکسته و برای همین درخانه همین کاملا باز شده است. از طرفی پسر کوچکم واقعا اضطراب دارد و رنگ به رویش نیست. نمیخواهم با چنین صحنهای مواجه شود.» سارا از دیدن وضعیت خیابان نزدیک به خانهشان وحشتزده شده و به گفته او، تنها چیزی که به چشم در آن زمان آمده خاک و خرده شیشه و ماشینهای آسیبدیده بوده است.
ترومای آسیب به خانهها
«روز خیلی بدی بود. آن روز را دشمن هم نبیند الهی... تا شب سردرد داشتم.» این اولین جمله «اقدس خانم» زن سالمندی است که سالهاست تنها زندگی میکند و به سختی و با کمک واکر راه میرود. خانه اقدس خانم در محله نارمک تهران و در همسایگی خانه رئیس جمهور اسبق کشور است که در همان روز اول جنگ به آن حمله شد. حملهای که ناکام ماند و صرفا باعث کشته شدن محافظان او شد. اقدس خانم از همه جا بیخبر، ساعت حدود ده صبح درحال صبحانه خوردن و گپ زدن با دوستش بود که ناگهان با یک انفجار مهیب، تمام کوچه کن فیکون شد و در کسری از ثانیه شیشههای خانه خودش و همسایگانش درهم شکست و فرو ریخت. یک خانه قدیمی هم به طور کامل تخریب شد و چند دانشآموز در مدرسه زخمی شدند: «لقمه اول و دوم را خوردم و تا رفتم برای خودم چای بریزم این اتفاق افتاد. شانس آوردم که نزدیک پنجره نبودم. چون اگر بودم قطعا تلف میشدم. محافظان آقای رئیس جمهور سابق که داخل کیوسک نگهبانی بودند درجا فوت کردند. در کوچه غوغایی بهپا شد که نگو. همه ریختند بیرون.»
با وجود همه این اتفاقات، اقدس خانم خانهاش را ترک نکرده و در حال حاضر دخترش کنار اوست. در کوچه چند نگهبان حضور دارند و نظارت شدیدی برای رفت و آمد آدمها وجود دارد و از همه عابران سوال و جواب میشود. اما تا الان رسیدگی خاصی به خانههای آسیب دیده صورت نگرفته است. او پنجرههای شکستهاش را با پلاستیک پوشانده است و فعلا روزها را بدین شکل سپری میکند.
پذیرش و زیستن در لحظه
در تلاش است که واقعیتهای دردناک و ناخوشایندِ جنگ را بپذیرد. بپذیرد که در چنین شرایطی همه حوادث خارج از اراده او هستند و قدرت تصمیمگیری ندارد. پس به قول خودش باید «خیاموار» زندگی کند و از لحظه لذت ببرد. «مهرداد» وکیل است و دانشجوی ارشد رشته علوم سیاسی. او در زمانی که خیابان پاستور مورد هدف قرار گرفت در دانشکده حقوق و علوم سیاسی دانشگاه تهران حضور داشت: «صدا خیلی بلند بود و گرد و خاک زیادی آسمان را پوشاند... آنقدر گرد و خاک زیاد بود که تا آن فاصله هم رسید و ما لباسهایمان را تکاندیم.»
مهرداد در پی آن بود که یک موسسه حقوقی را به همراه یکی از دوستانش راه اندازی کند. اما این تصمیم اولین بار با مصادف شدنش با جنگ دوازده روزه به تعویق افتاد. در دوره آتشبس هم پس از پشت سر گذاشتن مراحل تعمیرات، هنگامی که خواستند برای افتتاح آن خیز بردارند، جنگ دوم اتفاق افتاد: «شانس مرا میبینید؟! ولی هیچ یک از اینها الان برایم مهم نیست. برای من فقط نجات ایران مهم است.»
«علیرضا» مهماندار هواپیماست که به دلیل فشارهای عصبی ناشی از حوادث اخیر دچار گرفتگی شدید گردن شده است. او که کمک خرج پدر و مادرش است به دلیل لغو شدن تمامی پروازهای داخلی و خارجی فعلا خانهنشین شده. علیرضا سر کلاسهای سرمهمانداری نشسته بود که از طریق شبکههای مجازی متوجه شروع جنگ شد و بلافاصله ساختمان را ترک کرد. اکنون کلاسهایش تعطیل شده و او را در یک بلاتکلیفی بزرگ گرفتار کرده است: «همه چیز رفته روی هوا. اصلا مشخص نیست که من بتوانم به مقام سرمهمانداری برسم و آیا اصلا قراردادی درکار خواهد بود یا نه. ولی هیچ کاری از دستم بر نمیآید و چارهای جز صبر ندارم.»
حیوانات هم احساس دارند
در لحظاتی که آتش جنگ شعلهور شده و مردم در شرایط هولناکی به سرمیبرند، هر یک از آدمها نگرانیها و دغدغههای خاص خود را دارند. دغدغههایی مثل سلامت جسم و روان کودکان، آینده شغلی، حفاظت از خانه و اموال و... اما در این میان، شاید جنس برخی از دلواپسیها، اگر نگوییم عجیبتر، بلکه شاید متفاوتتر از سایرین باشد. مثل دلواپسی بابت احوالات حیوانات خانگی در شرایط جنگی، از جمله نگرانیهایی است که در میان برخی شهروندان به چشم میخورد.
«آرمان» پسر ۲۳ ساله ساکن بوشهر است که این روزها نگران حال دو همدم پشمالویش است. دو همدمی که مدتهاست عضوی از خانوادهشان شدهاند و در کنار کتابهای رمانش، اندک حس خوبی را در این شرایط بحرانزده به وجودش تزریق میکنند. «کیارش» و «کارن» گربههایی هستند که در زیر صدای بمب و موشکها به خود میلرزند و دچار وحشت میشوند. مسئلهای که ناراحتی آرمان را دو چندان میکند: «از صداها میترسند و فرار میکنند میروند در اتاق عقبی. بعد که سر و صدا فروکش میکند برمیگردند بیرون. عمیقا دلم به حالشان میسوزد که گیر زیادهخواهیهای آدمها افتادهاند.»
... و پایان
همه روایات حقیقی که در اینجا بازگو شد، شاید تنها گوشهای از تشویشها، اضطرابها و نگرانیهایی که زیر پوست کالبد این روزهای جامعه در جریان است را نمایان کند. کشوری که ناجوانمردانه و به ناحق بوی باروت در آسمانش پیچیده و در حال حاضر هیچ گوشهای از آن و هیچ یک از شهروندانش در امان نیستند. زیستن در زیر سایه انفجارها و ویرانیهای بدون وقفه و صدای دهشتناک هواپیماهای جنگنده، ممکن است زندگی بسیاری از آدمها را به دوران پیش از جنگ و پس از جنگ تقسیم کند. دو دورانی که شاید تفاوتهای عمیقی با یکدیگر خواهند داشت. در آخر، در لابهلای روایات گفته شده، شاید تنها عنصر ارزشمندی همچون امید باشد که بتواند نجاتبخش آدمها در چنین شرایطی باشد. امید به روزهایی بهترو آزاد در پس جنگی ناخواسته و حق طلبانه که سلامت 85 میلیون نفر ایرانی را هدف قرار داده است.






