کاربر گرامی

برای استفاده از محتوای اختصاصی و ویدئو ها باید در وب سایت هفت صبح ثبت نام نمایید

با ثبت نام و خرید اشتراک به نسخه PDF روزنامه، مطالب و ویدئو‌های اختصاصی و تمامی امکانات دسترسی خواهید داشت.

کدخبر: ۶۰۱۷۴۴۹۱
تاریخ خبر:
به نام حمید، برای ترانه، به یاد علیدوستی

بهشت یک کتابخانه داشته باشد!

بهشت یک کتابخانه داشته باشد!

به قول بزرگی: "سوگ معلم بی رحمی است که یادت می دهد عزاداری چقدر بی معرفت است، چقدر لاکردار است و یادت می دهد تسلیت چقدر واژه حقیری است برای غم های بزرگ."

به گزارش هفت ورزشی، نگارنده (مهدی یکتا) در همه این سال های شغل حالا بی لذت خبرنگاری تلاش بیهوده و مستمری به خرج دادم که به همه و همه، حتی اطرافیانم ثابت کنم فوتبال عرصه بی سوادی و کم سوادی نیست و آدم های با کلاسی هم مثل "حمید علیدوستی" دارد اما نتوانستم و موفق نشدم!

میدان خراسان، خیابان شهباز، خاوران و ... خلاصه حوالی آن بزرگان بسیاری در عرصه ورزش، هنر، موسیقی و سینما تحویل کشورمان داده است؛ از پرویز قلیچ خانی و علی پروین گرفته تا بابک بیات، نصرت (رحمانی) و محمد علی فردین!

نمی دانستم اما حمید علیدوستی هم بچه دروازه دولاب و همان محله است و پس از سال ها و در یک گپ و گفت و مصاحبه نوشتاری متوجه شدم این چهره استثنایی هم بچه محل خودمان است!

انسان ها می میرند و از این دنیا کوچ می کنند اما یاد و خاطره آنها تا ابد در ذهن مانده ها (!) باقی می ماند و امروز...

حمید علیدوستی در 21 اسفند 1334 در تهران متولد شد و از همان سال‌های جوانی به فوتبال علاقه داشت. او فوتبال را از باشگاه تهران‌جوان آغاز کرد و با نمایش توانایی‌های خود در این تیم، مورد توجه باشگاه‌های مطرح فوتبال ایران قرار گرفت.

علیدوستی در ادامه به باشگاه هما پیوست؛ تیمی که مهم‌ترین بخش دوران بازیگری او در فوتبال ایران با آن گره خورده است. هما در آن سال‌ها یکی از تیم‌های شناخته‌شده فوتبال کشور بود و حضور در این باشگاه فرصت مناسبی برای درخشش بازیکنان مستعد فراهم می‌کرد.

او به ‌تدریج به یکی از بازیکنان مطرح نسل خود تبدیل شد و توانست جایگاهش را در ترکیب تیم ملی ایران به دست آورد. ویژگی‌های فنی، توانایی گلزنی و تجربه حضور در مسابقات مهم، از عواملی بود که نام علیدوستی را در فوتبال ایران ماندگار کرد.

ناصرابراهیمی سرمربی اسبق تیم ملی ایران در جام ملت های 1984 آسیا، هنوز هم دلیل قهرمان نشدن آن تیم در سنگاپور را مصدومیت حمید علیدوستی می داند و با آه و افسوس از آن یاد می کند.

عجبا که به دو دلیل عجیب و خنده دار از تیم ملی خط خورد؛ نواختن گیتار و لژیونر شدن!

حمید علیدوستی اهل نمایش بازی کردن نبود و شاید به همین خاطر در فوتبال ما به حقش نرسید. اگر او را به خاطر نگه داشتن گیتار از تیم ملی خط زدند در واقع به این دلیل بود که اهل مخفی کردن گیتارش نبود و دوست نداشت خودش را به گونه دیگری نشان دهد ولو آن که به ضررش تمام شود!

و اما در دورانی که لژیونر شدن مُد نبود و جرم محسوب می شد حمید علیدوستی به صورت اتفاقی راهی آلمان شد؛ شرکت هواپیمایی ایران (هما) به بازیکنانش جای پول، بلیت داد و علیدوستی باید از بلیت فرانکفورت اهدایی استفاده می کرد.

او بعد از بازیهای تدارکاتی در چین از دهداری برای سفر به آلمان اجازه می گیرد و در سفر به آلمان در تست یک تیم شرکت می کند و درجا با او قرارداد می بندند و در این کشور هم خوش می درخشد اما به خاطر لژیونر شدن برای همیشه از تیم ملی خط می خورد!

شاید حمید علیدوستی خیلی حرف ها داشت که درباره این خط خوردن، گیتار، آلمان و پرویز دهداری بزند اما مثل همیشه سکوت را برگزید و سال های سال در کتابخانه بزرگش و میان کتاب ها، فیلم ها و البته صفحه های موسیقی کلاسیک خودش غرق شد.

نسل جدید امروز می خواند؛ حمید علیدوستی  پیشکسوت فوتبال ایران که در ماه‌های گذشته با بیماری سرطان دست ‌وپنجه نرم می‌کرد، در بیمارستان عرفان نیایش تهران جان خود را از دست داد اما نمی داند او چه فوتبالیست تاپ و ممتازی بود.

یک مهاجم سرزن، سرعتی و گلزن که هم می توانست از سمت چپ و هم راست، مدافعان حریف را دریبل بزند و آنها را گیج و سردرگم کند. الگوی حمید علیدوستی در فوتبال یوهان کرویف بود و عجبا سبک بازی اش در مقیاسی کوچک تر شباهت عجیبی به اسطوره فوتبال هلند داشت اما...

خود حمید علیدوستی عاشق تیم های ضعیف بود؛ مردی که به واسطه بچه محل بودن با علی پروین از پرسپولیس پیشنهاد داشت و به لطف درخشش در تیم ملی و رفاقت با شاهرخ بیانی، استقلال دنبالش بود ولی ترجیح می داد در تیم هما توپ بزند!

دوست داشت به جای تیم های پرطرفدار و ضرب سکه شهرت، در تیمی توپ بزند که گربه سیاه بزرگان باشد و مدعیان قهرمانی را اذیت کند؛ عجبا که موفق هم شد!

حمید علیدوستی بارها و بارها جلوی استقلال و پرسپولیس خوش درخشید، به هر دو تیم گل زد، به شیوه خاص خودش دور زمین چمن دوید و شادی کرد تا ثابت کند برای ستاره بودن و دیده و بزرگ شدن لازم نیست در تیم های بزرگ توپ بزنید!

فوتبالش را خیلی دوست داشتم و یکی از قهرمانان دوران کودکی و نونهالی ام در دهه 60 بود؛ همان دورانی که ناصرمحمدخانی و شاهرخ بیانی هم ستاره بودند.

سال های سال گذشت و سال های سال هم من از همه اهالی فوتبال ایران مصاحبه گرفتم ولی به دلیل گوشه نشینی و عزلت خودخواسته علیدوستی، پس از داغ فرزند و از دست دادن "پویان" پسرش در چهارشنبه سوری اسفندماه سال 1383 این فرصت دست نداد تا اینکه... به پیشنهاد پژمان جمشیدی مصاحبه ای خاص با انسانی خاص داشتم که خیلی به دلم چسبید. مردی خاص با جهان بینی گسترده و اهل شعر و شعور، موسیقی و ترانه و کتاب و کتاب و کتاب ... مردی که درست همزمان با بازی دخترش ترانه در فیلم "چهارشنبه سوری" اصغر فرهادی و درست روز چهارشنبه سوری، پسرش "پویان" سوخت و آتش گرفت تا نگاتیوهای زندگی اش سیاه شود... خیلی دلم می خواست در آن گپ و گفت نیمروزی از پویان بپرسم و از بعد از پویان و حمید قبل و بعد از پویان اما نشد که نشد؛ هم شهامتش را نداشتم و هم دلم نیامد...

آن روز از حمید علیدوستی پرسیدم که به عنوان حُسن ختام مصاحبه حرفی برای گفتن ندارید؟

 و او هم چه زیبا پاسخ داد: فقط به یک جمله از خورخه لوئیس بورخس شاعر و ادیب معاصر آرژانتینی بسنده می‌کنم که می‌گوید «شاید بهشت یک کتابخانه مدور باشد.»

و امروز در اختتامیه این مطلب آرزو می کنم، بهشت یک کتابخانه داشته باشد که حوصله "حمید" سر نرود...

 

کدخبر: ۶۰۱۷۴۴۹۱
تاریخ خبر:
ارسال نظر