اما همین‌جا یک پرسش جذاب مطرح می‌شود؛ تکلیف فیلم‌های ترسناکی که هیچ مرگی در آن‌ها رخ نمی‌دهد چیست؟ حذفِ مرگ از یک فیلم ترسناک شاید در نگاه اول کاری بیهوده به نظر برسد. مگر می‌شود فیلمی ترسناک ساخت که در آن حتی یک نفر هم کشته نشود؟ تماشاگران معمولاً عادت دارند در چنین فیلم‌هایی «شمارش جنازه‌ها» را دنبال کنند، اما آثاری هم وجود دارند که بدون قربانی گرفتن، همچنان لرزه به جان مخاطب می‌اندازند. در ادامه، با پنج فیلمی آشنا می‌شویم که بدون حذف حتی یک شخصیت، موفق شده‌اند وحشت را به اوج برسانند.

*متن حاوی اسپویل است

مطب دکتر کالیگاری؛ صد سال بعد، هنوز یکی از تأثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ وحشت

شاهکاری اکسپرسیونیستی که با دکورهای کج‌ومعوج و روایتی توهم‌آلود، بدون وقوع حتی یک مرگ واقعی، ذهن تماشاگر را به کابوسی بصری می‌کشاند

تا به حال از خودتان پرسیده‌اید چرا بسیاری از فیلم‌های ترسناک، تصویرهایی کج‌ومعوج و دفرمه دارند؟ یا این‌که ریشه‌ی حال‌وهوای گوتیکِ نامتعارف و خیال‌انگیز تیم برتون از کجا ریشه گرفته است؟ کافی است نگاهی بیندازید به یک فیلم کلاسیک در سال ۱۹۲۰، یعنی مطب دکتر کالیگاری (The Cabinet of Dr. Caligari). این روایت وهم‌آلود درباره‌ی شعبده‌بازی دوره‌گرد که خدمتکارش را هیپنوتیزم می‌کند تا دست به قتل بزند، پس از گذشت یک قرن همچنان قدرت و تأثیر خود را حفظ کرده است.

این شاهکار سترگِ دوران سینمای صامت، نه‌تنها یکی از ارکان اصلی ژانر وحشت، بلکه از آثار تعیین‌کننده در تاریخ سینما به شمار می‌آید. «مطب دکتر کالیگاری» یکی از مشهورترین نمونه‌های اکسپرسیونیسم آلمانی است؛ جایی که جهانی غریب و کابوس‌وار آفریده می‌شود که در آن خبری از زاویه‌های راست و منطق بصریِ متعارف نیست. دکورها، لباس‌ها و طراحی صحنه همگی عامدانه مصنوعی‌اند؛ مصنوعیتی که به‌طرزی پارادوکسیکال، زیبا و در عین حال عمیقاً استرس‌زاست.

 

در پایان درمی‌یابیم که در واقع هیچ‌کس کشته نشده و تمام ماجرا توهمات ذهنیِ بیماری در یک تیمارستان بوده است. اما این افشاگری نه‌تنها از هراس فیلم کم نمی‌کند، بلکه لایه‌ای تازه از اضطراب و تزلزل به آن می‌افزاید. شاید در میان آثار کلاسیکِ ژانر وحشت نوسفراتو (Nosferatu) شهرت بیشتری داشته باشد، اما از نظر جسارت بصری و رادیکالیسم زیبایی‌شناختی، هیچ فیلم ترسناک صامتی به پای «مطب دکتر کالیگاری» نمی‌رسد.

عجیب‌الخلقه‌ها؛ روایتی ناآرام‌کننده از زخمی اجتماعی

درامی تکان‌دهنده درباره هنرمندان سیرک که نشان می‌دهد هیولاهای واقعی انسان‌های طماع‌اند و «مکافات عمل» می‌تواند ترسناک‌تر از هر قتلی باشد

دهه‌ی ۱۹۳۰ در سینمای وحشت، زیر سایه‌ی هیولاهای یونیورسال سپری شد؛ آثاری که این استودیو با چهره‌های افسانه‌ای‌اش به جریان اصلی بدل کرده بود. اما در میان آن موج، فیلمی متفاوت و عجیب در سال ۱۹۳۲ ساخته شد: عجیب‌الخلقه‌ها (Freaks). اثری که نه محصول یونیورسال بود و نه هیولایی کلاسیک در خود داشت؛ مگر هیولایی به نام «انسانِ بی‌رحم». فیلم، با نگاهی همدلانه، زندگی هنرمندان یک سیرک را روایت می‌کند؛ افرادی که در نمایش موسوم به «فریک شو» کار می‌کنند. در میان آن‌ها، کوتاه‌قامتی به نام هانس دل‌باخته‌ی کلئوپاترا می‌شود؛ زنی بدون معلولیت که تنها برای پول او نقشه کشیده است.

کارگردانی این اثر را تاد براونینگ بر عهده داشته است؛ فیلمسازی که پیش‌تر با ساخت دراکولا (Dracula) در سال ۱۹۳۱ تاریخ‌ساز شده بود. «عجیب‌الخلقه‌ها» از ما می‌خواهد انسانیت کسانی را ببینیم که جامعه آن‌ها را به حاشیه رانده، و چه‌بسا هنوز هم می‌راند. در این فیلم کسی کشته نمی‌شود، اما داستان به پایانی تکان‌دهنده و هولناک می‌رسد؛ نوعی «جزای اعمال» که تصویرش تا مدت‌ها در ذهن تماشاگر باقی می‌ماند.

 

اگرچه «عجیب‌الخلقه‌ها» در میان عموم مخاطبان چندان شناخته‌شده نیست، تأثیرش بر فرهنگ عامه انکارناپذیر است. ردپای آن را می‌توان در آثاری چون American Horror Story: Freak Show و حتی فیلمی ظاهراً دور از این فضا مثل گرگ وال استریت (The Wolf of Wall Street) پیدا کرد. برای علاقه‌مندان به وحشتی که با نقد اجتماعی درآمیخته، «عجیب‌الخلقه‌ها» همواره یک فیلم کلاسیک ماندگار خواهد بود.

ربات مانستر؛ ضیافتی تمام‌عیار برای عاشقان بی‌مووی‌ها

یک بی‌مووی افسانه‌ای و آن‌قدر بد که دوست‌داشتنی است، درباره موجودی فضایی با لباس گوریل که در نهایت معلوم می‌شود همه‌چیز خواب یک کودک بوده است

از شیطنت و سادگی هیولاهای دهه‌ی ۱۹۵۰ لذت می‌برید؟ مجذوب حال‌وهوای فیلم‌هایی هستید که در برنامه‌ی Mystery Science Theater ۳۰۰۰ دست انداخته می‌شدند؟ یا شاید هم برای آثار کم‌هزینه و جاه‌طلبانه‌ی اد وود دست‌وپا می‌شکنید؟ اگر پاسخ‌تان مثبت است، همه‌چیز را کنار بگذارید و همین حالا سراغ ربات مانستر (Robot Monster) بروید.

این فیلم که اغلب از آن به‌عنوان یکی از بدترین آثار تاریخ سینما یاد می‌شود، داستان «رو-من» را روایت می‌کند؛ موجودی فضایی که موفق می‌شود تقریباً تمام بشریت را نابود کند، جز یک خانواده‌ی سمج که به طریقی جان سالم به در می‌برند. اما آنچه «ربات مانستر» را ماندگار کرده، نه داستانش بلکه ظاهر باورنکردنی رو-من است: موجودی شبیه مردی با لباس گوریل و کلاه غواصی که مثل یک گوینده‌ی رادیو حرف می‌زند!

 

و البته نقطه‌ی اوج ماجرا، سلاح مخصوص اوست: «ماشین حباب‌ساز میلیاردی». برخلاف کلیشه‌ها، بسیاری از بی‌مووی‌ها آن‌قدرها هم که تصور می‌شود بدساخت نبودند؛ اما «ربات مانستر» با افتخار تجربه‌ای باورنکردنی است؛ اثری آن‌قدر اغراق‌آمیز و خام که تماشایش لذت‌بخش می‌شود. در تلاشی نومیدانه برای توجیه این آشفتگی، در پایان می‌فهمیم تمام ماجرا خواب یک کودک بوده است. هرچند رو-من حتی پس از این افشاگری هم سه بار مستقیم به دوربین حمله می‌کند!

روز اول آوریل؛ وقتی شوخی، ژانر اسلشر را غافلگیر می‌کند

اسلشری بازیگوش درباره مهمانی‌ای مرموز که در پایان مشخص می‌شود تمام قتل‌ها تنها یک شوخی مفصلِ اول آوریل بوده‌اند

پس از موفقیت خیره‌کننده‌ی فیلم هالووین (Halloween) در سال ۱۹۷۸، تقریباً هر تهیه‌کننده‌ی بی‌مووی رؤیای راه‌اندازی یک فرنچایز اسلشر مخصوص به خودش را در سر داشت. بسیاری از این آثار، از جمله New Year’s Evil، My Bloody Valentine و Silent Night, Deadly Night، تعطیلات مهم سال را دستمایه‌ی وحشت قرار می‌دادند. در این میان، روز اول آوریل (April Fool’s Day) سراغ مناسبتی نسبتاً کم‌اهمیت‌تر رفت و فیلمی اسلشر درباره‌ی «دروغ سیزده» آمریکایی ساخت.

دهه‌ی ۱۹۸۰ بدون تردید عصر طلایی کمدی-وحشت بود. با چنین عنوانی، انتظار می‌رود «روز اول آوریل» یک جشن تمام‌عیار شوخی و خون‌و‌خنده باشد؛ اما فیلم در عمل به اندازه‌ی برخی اسلشرهای تیره‌تر و طناز آن دوره خنده‌دار نیست. آثاری مثل A Nightmare on Elm Street یا Child’s Play با وجود فضای تاریک‌ترشان، شوخ‌طبعی گزنده‌تری دارند.

 

دلیل اصلی ماندگاری «روز اول آوریل» پایان‌بندی غافلگیرکننده‌ی آن است. پس از یک مقدمه‌ی نسبتاً کلاسیک در سبک اسلشر، ناگهان مشخص می‌شود که هیچ قتلی در کار نبوده و تمام ماجرا یک شوخی مفصلِ اول آوریل بوده است. اگر هنوز آماده‌ی مواجهه با آثار فوق‌خشن و سرشار از خون‌و‌دل‌و‌روده نیستید و می‌خواهید قدم‌به‌قدم با ژانر وحشت آشنا شوید، این اسلشر ملایم می‌تواند نقطه‌ی شروع مناسبی باشد.

«بابادوک»؛ کاوشی وهم‌آلود در تاریکی‌های مادری

قصه‌ای روان‌شناختی و عمیق درباره مادری فرسوده که هیولایی خیالی را به استعاره‌ای از اندوه و فشارهای مادری بدل می‌کند

اگر جذابیت «روز اول آوریل» در ملایم بودنش خلاصه می‌شد، نقطه‌ی قوت بابادوک (The Babadook) دقیقاً در اثبات این نکته است که برای ترساندن تماشاگر، نیازی به خون‌ریزی نیست. این قصه‌ی پریانِ پیچ‌خورده درباره‌ی کودکی است که شیفته‌ی شخصیتی ترسناک به نام «مستر بابادوک» از دل کتاب مصورش می‌شود؛ موجودی سیاه‌پوش و کابوس‌وار که کم‌کم به خانه و ذهن آن‌ها راه پیدا می‌کند. مادرش اما تاب این وسواس را ندارد و میان انکار و وحشت دست‌وپا می‌زند.

در طول تاریخ، هنرمندان بسیاری کوشیده‌اند با پیوند دادن جهان کودکانه و امر هولناک، حس ناآرامی خلق کنند؛ اما کمتر کسی به اندازه‌ی کارگردان فیلم، Jennifer Kent، در این مسیر موفق بوده است. او با ظرافتی مثال‌زدنی، مرز میان خیال و واقعیت را مخدوش می‌کند. در کنار این کارگردانی حساب‌شده، بازی خیره‌کننده‌ی Essie Davis در نقش «آملیا»، مادری که به‌تدریج تشخیص درست و غلط را از دست می‌دهد و زیر فشار رفتارهای عجیب پسرش فرومی‌پاشد،‌ یکی از ماندگارترین اجراهای تاریخ سینمای وحشت را رقم می‌زند.

در بهترین فیلم‌های هیولایی، هیولا نماد چیزی فراتر از خود است. «بابادوک» نیز از این قاعده مستثنا نیست. این موجود شوم، استعاره‌ای تکان‌دهنده از فرسودگی، اندوه و فشارهای طاقت‌فرسای مادری است؛ تمثیلی که لایه‌های زیرین فیلم را به‌شدت آزاردهنده و تأمل‌برانگیز می‌کند. «بابادوک» شاید اثر خشنی نباشد، اما بیش از بسیاری از هم‌نسلانش به زیر پوست تماشاگر می‌خزد و مدت‌ها همان‌جا باقی می‌ماند.

جمع‌بندی؛ وقتی ترس از مرگ فراتر می‌رود

اگر تصور می‌کنیم جوهره‌ی سینمای وحشت در کشتار و خون‌ریزی خلاصه می‌شود، این مجموعه از فیلم‌ها دقیقاً برای به چالش کشیدن همین پیش‌فرض ساخته شده‌اند. آن‌ها نشان می‌دهند که ترس می‌تواند بی‌آن‌که حتی یک مرگ رخ دهد، عمیق‌تر، ماندگارتر و آزاردهنده‌تر باشد. در این آثار، وحشت نه از دیدن جسد، بلکه از فروپاشی روان، بی‌عدالتی اجتماعی، آشفتگی بصری یا شکاف‌های عاطفی زاده می‌شود.

از جهان کج‌ومعوج و کابوس‌گون «مطب دکتر کالیگاری» که مرز واقعیت و توهم را در هم می‌شکند، تا «عجیب‌الخلقه‌ها» که هیولا را در چهره‌ی انسان‌های بی‌رحم جست‌وجو می‌کند؛ از کیچِ دوست‌داشتنی و بی‌پروای «ربات مانستر» که ثابت می‌کند حتی بدترین فیلم‌ها هم می‌توانند جذاب باشند، تا غافلگیری بازیگوشانه‌ی «روز اول آوریل» و در نهایت، اضطراب خزنده و استعاری «بابادوک» که مادری را به میدان نبردی روانی بدل می‌کند. همه و همه یادآور یک حقیقت‌اند: ترس، پیش از آن‌که فیزیکی باشد، ذهنی است.

این فیلم‌ها به ما می‌آموزند که وحشت می‌تواند در طراحی صحنه‌ای نامتعارف، در نگاهی تحقیرآمیز، در یک شوخی پیچیده یا حتی در کتاب قصه‌ی یک کودک پنهان باشد. گاهی آنچه بیش از مرگ می‌ترساندمان، این است که بفهمیم هیولاها همیشه بیرون از ما نیستند. وحشت واقعی، وقتی هیچ‌کس نمی‌میرد، حتی شخصی‌تر و ماندگارتر می‌شود؛ چون مستقیم سراغ ذهن و احساس ما می‌آید و همان‌جا خانه می‌کند.