یادداشت| فنجانهایی پر از ایدههای تهکشیده
اگه به جای این همه کافه و قهوهفروشی، کتابفروشی بود به آینده این کشور امیدوار بودم
اگه به جای این همه کافه و قهوهفروشی، کتابفروشی بود به آینده این کشور امیدوار بودم
شاید زمان آن رسیده باشد که بار دیگر، قصههای کوچک و تجربههای بزرگمان را جدی بگیریم
باید سبزی را نیمکیلو خرید. باید برنج را بستهبندی یک کیلویی گرفت زندگی مشترک او با تورم، با اتفاقی شبیه ماهعسل شروع شد
اگر این راننده عزیز مسیر را اشتباهی برود، من چگونه مسیر را به او حالی کنم؟
تا شب خدا را 110هزار مرتبه شکر کردم که صبحها کارم را با کلهپزها شروع میکنم و انگلیسی هم بلد نیستم!
اگر قرار باشد اسکار «پایدارترین رابطه» را به چیزی بدهند، قطعاً ازدواج با تورم، شایسته آن خواهد بود
آسانسورها، برخلاف پلهها، وقت نمیخواهند. بالا میروی، پایین میآیی...
گاهی استعفا دادن، نه از شغل، از آن نسخه کهنه خودمان، همان مرگ ضروری است
میگویم کجا چاخان کردهام که میگوید: «همون که میگی کوکازیرو شیرین نیست.»
پیادهروی دیگر «فعالیت» نیست؛ «ویژگی» شده