
هفت صبح| جنایت اخیر حوالی کمپ تیم ملی ایران همه واقعیتهای فوتبال و جام جهانی نیست و تیخوانا هم همه مکزیک نیست! سالهای سال به اشتباه و غلط این جمله را به ما خورانده(!) بودند که فوتبال ایران بهترین تماشاگران دنیا را دارد و ما هم آن را باور کرده بودیم. از دوران نوجوانی که پای من به استادیومهای آزادی و امجدیه (شهید شیرودی) باز شد خیلی چیزها روی سکوها میدیدم و شاهد فحاشی، توهین، درگیری و زد و خوردهای آنچنانی بودم اما باز هم تصور میکردم بهترین تماشاگران دنیا را داریم. آخر چرا؟!

مقصر گزارشگران قدیمی تلویزیونی بودند یا نویسندگان پیشکسوت ورزشی نمیدانم اما چند سالی گذشت تا متوجه شدم بهترین و پرشورترین تماشاگران فوتبال جهان ایرانی نیستند. شاید تصور کنید بهترین تماشاگران برزیلی، آرژانتینی یا ایتالیایی و هولیگانهای انگلیسی باشند اما نه! لقب بهترین تماشاگران دنیا را زمانی درک کردم که به عنوان خبرنگار به همراه دوست و همکارم مهدی هژبری به جام جهانی 2006 آلمان رفتیم؛ ساعتی پیش از آغاز بازی ایران و مکزیک در اطراف ورزشگاه فرانکن شهر نورنبرگ به اشتباه وارد کمپ مکزیکیها شدم!
مرسوم است هواداران تیمهای مختلف دنیا در حین جام جهانی از ساعاتی پیش از برگزاری بازی، نزدیکی محل برگزاری مسابقه تیم کشور محبوب خود کمپ میزنند و... کسانی که مسئول راهنمایی مردم در حوالی ورزشگاه نورنبرگ بودند فقط آلمانی صحبت میکردند و من هم که زبان آلمانی نمیدانستم اشتباهی وارد کمپ مکزیکیها شدم!
هواداران مکزیک وقتی مچ بند تیم ملی ایران را در دستم دیدند ابتدا خندیدند، دور من حلقه زدند و بعد سوال پیچم کردند. آی دی کارت خودم را نشان دادم و به آنها حالی کردم خبرنگار هستم و... کلی تحویلم گرفتند، من را بالا و پایین انداختند و بسیار صمیمانه و گرم برخورد کردند.
وقتی علیرضا جهانبخش در مصاحبه اخیر خودش گفت که مکزیکیها خیلی ایرانیها را دوست دارند یاد نورنبرگ و بازی ایران و مکزیک افتادم. سالهای سال از مکزیک هوگو سانچز را میشناختم که بهترین گلزن رئال مادرید و لالیگا شناخته میشد و ضربات برگردان و آکروباتیک او شهره خاص و عام بود. همین طور اسم فریدا کالو نقاش مکزیکی را شنیده بودم یا با امیلیانو زاپاتا چهره انقلابی مکزیکی آشنا بودم که فیلمی هم با بازی مارلون براندو از روی زندگیاش با عنوان «زنده باد زاپاتا» ساخته شد.
همچنین با موج مکزیکی هم از استادیوم آزادی آشنا بودم اما در نورنبرگ آلمان با تماشاگرانی آشنا شدم که عاشق دیوانه وار فوتبال و تیم ملی کشور خود بودند.
کارگر ساختمانی را دیدم که با عشق میگفت: «چهار سال جان میکنم و کار میکنم تا برای جام جهانی بعدی پول جمع کنم! به جام جهانی میروم، مسابقات را تماشا میکنم و بعد از تمام شدن پولهایم برمیگردم مکزیک و دوباره چهارسال کار میکنم تا جام جهانی بعدی!»
با یک راننده کامیون مکزیکی آشنا شدم که همه پولهایش خرد بودند و یک دلار، یک دلار جمع کرده بود که تماشاگر جام جهانی باشد و هوادارانی که نمیتوانستند به هتل بروند و اتاق بگیرند بلکه در طول جام جهانی در خیابان میخوابیدند! مترجم نداشتم اما یک عکاس مکزیکی که زبان انگلیسیاش مثل خودم تعریفی نداشت دست و پا شکسته برای من ترجمه میکرد و... آن روز بهترین تماشاگران دنیا را از نزدیک دیدم و لمس کردم.
روزی که با مکزیکیها وارد استادیوم شدم؛ تیم ملی ایران سه بر یک باخت اما هرگز شور، شوق، عشق و اشتیاق تماشاگران مکزیکی را فراموش نخواهم کرد.

