
هفت صبح| در میان انبوه اجراهایی که این روزها بر صحنههای تهران رفتوآمد دارند، بعضی آثار آرام و بیصدا وارد میدان میشوند و بعد، با همان سکوت اولیه، ذهن تماشاگر را اشغال میکنند. «میخواستم اسبت باشم» از همین جنس است؛ اجرایی که به سراغ یکی از تراژدیهای بزرگ شاهنامه رفته و آن را از زاویهای غیرمنتظره بازخوانی کرده است: روایت سیاوش، از زبان اسبی خیالی؛ که شاهد رنج، تبعید و مرگ بوده. با معین رستمی، نویسنده و کارگردان این نمایش، درباره مسیر شکلگیری اثر، نسبت اقتباس با مخاطب امروز، اقتصاد تئاتر، وضعیت سالنهای خصوصی و تجربه اجرا در شهرستان گفتوگو کردیم.

ایدهای که از دل سوگ بیرون آمد
کمی درباره نمایش بگویید. ایده شکلگیری اثر از کجا شروع شد؟
نمایش «میخواستم اسبت باشم» یک بازخوانی از داستان سیاوش در شاهنامه است، اما با یک زاویه دید متفاوت. قصه از زبان یک اسب خیالی روایت میشود؛ اسبی که در تخیل ما برادر اسب سیاوش بوده. او تمام مسیر را تعریف میکند: از لحظهای که دروغ به سیاوش نسبت داده میشود، تا زمانی که ایران را ترک میکند و سرانجام به مرگ تراژیکش میرسد.

این پروژه مسیر نسبتاً طولانیای را پشت سر گذاشته. تمرینها نزدیک به یک سال زمان برد. پیشتر یک نوبت اجرای عمومی در قم داشتیم، بعد در جشنواره دانشگاهی شرکت کردیم و برگزیده شدیم. امسال هم در جشنواره فجر حضور داشتیم؛ اجرایی که در همه بخشها نامزد شد و دو تندیس گرفت: یکی در بازیگری مرد و دیگری در بخش نمایشنامه اقتباسی.اکنون اجرای عمومی ما از سوم اسفندماه در تماشاخانه ایرانشهر، روی صحنه رفته است.
چرا سیاوش؟
چه شد که سراغ شاهنامه و مشخصاً داستان سیاوش رفتید؟
علاقه شخصی من به اسطورههای ایرانی عامل اصلی بود؛ چه شاهنامه، چه دیگر منابع اساطیری. در میان این روایتها، داستان سیاوش جایگاه ویژهای دارد. یکی از تراژدیهای عمیق ادبیات ماست. وقتی این داستان را میخوانید، حس میکنید کاملاً معاصر است؛ انگار درباره امروز نوشته شده.

سرگذشت سیاوش، قصه بیگناهی، سوءظن، تبعید و سوگ است. این وضعیت سیاوشگونه، بارها در تاریخ ما تکرار شده و در ناخودآگاه جمعیمان ریشه دارد. احساس کردم این داستان ظرفیت یک خوانش تازه را دارد؛ خوانشی که بتواند پیوند احساسی مستقیمی با مخاطب برقرار کند.
اسب؛ راوی خاموش تاریخ
چرا اسب؟ چرا این زاویه دید؟
اسب در شاهنامه، فقط یک حیوان نیست؛ همراه، شاهد، همسرنوشت قهرمان است. انتخاب اسب بهعنوان راوی، امکان فاصلهگذاری ایجاد میکند.ما روایت را از چشم موجودی میبینیم که هم نزدیک است، هم بیرون از مناسبات انسانی. او میبیند، به یاد میآورد، سوگواری میکند.
این زاویه دید، امکان تازهای برای مواجهه با تراژدی سیاوش فراهم کرد.
اقتباس؛ فاصله یا امکان؟
همیشه نگرانی وجود دارد که اقتباس از ادبیات کلاسیک، مخاطب امروز را پس بزند. این دغدغه را نداشتید؟
واقعیت این است که خود من هم معمولاً با اقتباسهای وفادارانه ارتباط برقرار نمیکنم. آن مدلهایی که متن کهن را تقریباً دستنخورده روی صحنه میآورند، اغلب به زبان و فضای تاریخی وابسته میمانند و برای مخاطب امروز فاصله ایجاد میکنند.اما نوع دیگری از اقتباس وجود دارد؛ جایی که شما یک جهان، یک ایده یا یک شخصیت را وام میگیرید و آن را دوباره میسازید. این رویکرد برای من جذابتر است. در این نمایش، یکی از تصمیمهای کلیدی، تغییر زبان بود.

یکی از دلایل اصلی قطع ارتباط مخاطب با آثار اقتباسی، زبان آرکائیک است. واژهها، ساختار جملهها و لحن گفتار، برای گوش امروز ناآشناست. ما زبان را آگاهانه تغییر دادیم. حتی در بخشهایی از متن، واژههای سنگین وارد میشوند و بازیگر عمداً فضای نمایش را میشکند، کلمه را توضیح میدهد، ترجمه میکند و بعد روایت را ادامه میدهد. این بازی با زبان، به بخشی از ساختار اثر تبدیل شد و اتفاقاً واکنشهای بسیار مثبتی هم گرفت؛ چه از مخاطب عام، چه از اهالی حرفهای تئاتر.
زبان؛ میدان اصلی نبرد با مخاطب
زبان چه جایگاهی در این نمایش دارد؟
زبان در این نمایش، یک ابزار اجرایی است، نه فقط وسیله انتقال دیالوگ. ما با زبان بازی میکنیم، آن را میشکنیم، بازسازی میکنیم. وقتی بازیگر واژهای دشوار را توضیح میدهد، دیوار چهارم ترک میخورد. تماشاگر از حالت مصرفکننده منفعل خارج میشود و وارد یک گفتوگوی زنده با اجرا میشود. این انتخاب، هم یک تصمیم زیباییشناسانه بود، هم یک راهبرد ارتباطی.
مخاطب امروز؛ همچنان آماده سوگ؟
واکنش مخاطبان چگونه بوده؟
واکنشها بسیار متنوع و در بسیاری موارد شگفتانگیز بود. بخش بزرگی از مخاطبان، ارتباط احساسی عمیقی برقرار کردند.
داستان سیاوش، همچنان ظرفیت تکان دادن مخاطب را دارد. سوگ، اگر صادقانه و دقیق اجرا شود، هنوز هم کار میکند.

تراژدی در روزگار خنده
در فضای امروز تئاتر که بسیاری اجراها به سمت طنز رفتهاند، چقدر آثار جدی میتوانند مخاطب را درگیر کنند؟
باید یک واقعیت را پذیرفت. تئاترهای کمدی یا اجراهای پرزرقوبرق با دکورهای عظیم، جامعه هدف گستردهتری دارند. سالنها هم هزینه دارند و چرخه اقتصادی باید بچرخد. کمدی در شرایط فعلی به اقتصاد تئاتر کمک کرده؛ این انکارشدنی نیست. اما مسئله زمانی پیچیده میشود که این جریان، تمام میدان را اشغال کند و جایی برای درام، تراژدی یا آثار دغدغهمند باقی نماند. دست گذاشتن روی یک کار جدی، مسیر سختتری دارد. قانع کردن مخاطب در نقطه آغاز دشوارتر است. با این حال، تجربه نشان داده وقتی اثر بتواند تماشاگر را درگیر کند، تبلیغ دهانبهدهان شکل میگیرد و اجرا مسیر خودش را پیدا میکند.
اقتصاد؛ پاشنه آشیل تئاتر
به نظر میرسد اقتصاد، تعیینکنندهترین عامل در انتخاب مسیر تولید شده است. تحلیل شما چیست؟
شرایط اقتصادی، هم بر تولیدکننده اثر فشار وارد میکند، هم بر سالندار، هم بر تهیهکننده. وقتی هیچ حاشیه امنی برای هنرمند وجود ندارد، طبیعی است که تصمیمها محافظهکارانهتر شوند. هر بحرانی که رخ میدهد - از تورم و تحریم گرفته تا بیماری کرونا - اولین حوزهای که آسیب میبیند، تئاتر است. چون کالای فرهنگی در اولویت معیشت قرار نمیگیرد.این وضعیت را در سینما هم دیدیم. زمانی سینمای اجتماعی نقطه قوت ایران بود. امروز سهم بزرگی از بازار در اختیار کمدیها یا آثار موزیکال است؛ آثاری که بیشتر به جذب سریع مخاطب فکر میکنند.
سالنهای خصوصی؛ فرصت یا تهدید؟
سالنهای خصوصی در سالهای اخیر گسترش یافتهاند. برخی این روند را مثبت میدانند، برخی معتقدند به روح تئاتر آسیب زده. نگاه شما چیست؟
اگر زیرساخت آماده باشد، تعدد اجرا مسئلهای ایجاد نمیکند. سالنی که امکانات فنی مناسب دارد، میتواند چند اجرا را مدیریت کند.
مشکل از جایی آغاز میشود که سالن ظرفیت فنی لازم را ندارد و فشار اقتصادی، آن را به سمت برنامهریزی فشرده سوق میدهد. اجراهای پشتسرهم، زمان محدود برای تغییر دکور، محدودیت طراحی نور و صحنه.
امروز با پدیدهای مواجهیم که بسیاری اجراها کمدکور یا بیدکور شدهاند. نه از سر انتخاب زیباییشناسانه، به دلیل اجبار زمانی و فنی. سالنهای دولتی، معمولاً امکانات گستردهتری دارند؛ تعداد بالای لاینهای نوری، فضای بکاستیج مناسب، امکان دپو دکور. اما سالن خصوصی با ظرفیت ۷۰ یا ۱۰۰ نفر، با بلیتهایی که هزینهها را بهسختی پوشش میدهد، در شرایط دشواری قرار دارد.
تجربه اجرا در قم؛ تئاتر با چهار نور
شما هم در شهرستان اجرا داشتید، هم در تهران. شرایط شهرستانها را چطور میبینید؟
برخی شهرستانها از نظر تئاتری وضعیت خوبی دارند؛ چه در جشنوارهها، چه در اجراهای عمومی. اما شرایط شهر ما، قم، پیچیدگیهای خاص خودش را دارد. تفاوت امکانات فنی، گاهی حیرتآور است. در جشنواره فجر، سالن قشقایی امکانات نوری گستردهای در اختیار ما گذاشت. طراحی نور ما با دقت اجرا شد و جزئیات کارگردانی دیده شد. اما همین نمایش در قم، با چهار لاین نور اجرا رفت. یکی از نورها هم در میانه اجرا سوخت. این فاصله امکانات، کیفیت اثر را بهشدت تحت تأثیر قرار میدهد.
مسئله پنهانتر؛ مناسبات قدرت محلی
فقط امکانات فنی مسئله است؟
مسئله محدود به تجهیزات نیست. در بسیاری شهرستانها، یک فضای پیچیده از مناسبات قدرت محلی وجود دارد. گروههای بسته، حلقههای محدود، نوعی انحصار نانوشته. گاهی یک یا چند نفر خود را معیار مطلق هنر در آن استان میدانند و حضور نیروهای تازه را با دشواری مواجه میکنند. جوانترها برای ورود به میدان با موانع متعددی روبهرو میشوند. این وضعیت نیازمند نظارت جدیتر از سوی مرکز است. گفتوگوی مستقیم با بدنه هنری استانها، شنیدن روایتهای میدانی، بررسی نحوه تخصیص بودجهها. مسیرهای بسیاری طی میشود که هرگز به گوش مدیران بالادستی نمیرسد.
تئاتر؛ هنر در لبه بقا
اگر بخواهید وضعیت امروز تئاتر را در یک تصویر خلاصه کنید؟
تئاتر امروز، بر لبه بقا حرکت میکند. میان فشار اقتصادی، محدودیت زیرساختها، تغییر ذائقه مخاطب و چالشهای نهادی. با این حال، همچنان اجراهایی شکل میگیرند که نشان میدهد این هنر زنده است؛ مقاوم، سرسخت، امیدوار.
پایانی شبیه یک آغاز
«میخواستم اسبت باشم» بیش از آنکه یک اقتباس از شاهنامه باشد، تلاشی است برای گفتوگو با حافظه جمعی؛ با سوگی که قرنهاست در روایتهای ما جریان دارد. نمایشی که از دل اسطوره عبور میکند تا به اکنون برسد؛ به تماشاگر امروز، به پرسشهای امروز، به زخمی که همچنان تازه به نظر میرسد.





