
هفت صبح| هیاهوی راسته تجریش تمامی ندارد؛ صدای بوق ماشینها، همهمه دستفروشان و قدمهای عابرانی که به سمت خیابان ولیعصر میروند، موسیقی متن همیشگی این خیابان است. اما کمی پایینتر، جایی در میان این شلوغی، دیواری در پیادهرو وجود دارد که زمان را برای لحظاتی کند میکند. مردی با موهای سپید و چهرهای که گرد و غبار حدود ۶۰ سال زندگی بر آن نشسته، کنار دیوار ایستاده است.

او بساطی ندارد، هرچه هست روی دیوار آویخته شده؛ کاغذهایی ساده که با پونز یا چسب به آجرها متصل شدهاند و روی یکی از آنها با خطی درشت نوشته شده است: «فروشی نیستند. اینها تنها داراییهایی است که در این شرایط، رایگان در مسیر عبور آدمها قرار میدهم.» منظور او از این «دارایی»، نقاشیهایی است که سراسر دیوار را پوشاندهاند. آثاری خلق شده با خودکار، قلم و ماژیک که برخی از آنها رنگیاند و بسیاری سیاه و سفید. در میان این آثار، سلسله نقاشیهای جداگانهای جلب توجه میکند؛ طراحیِ چهره آدمهایی خسته، متفکر یا خیره در واگنهای مترو.
نقاش بالای این مجموعه نوشته است: «این نقاشیها بخشی از روزهای دوران جنگ تحمیلی سوم است.» استعارهای تلخ از نبرد روزمره آدمها برای بقا در دل شهر.این مرد، یک نقاش دورهگرد است. گالری او سقف ندارد و دیوارهای مناطق مختلف تهران و حتی شهرهای دیگر ایران، بوم نمایشگاه اوست. روی کاغذ بزرگ دیگری، مانیفست هنریاش را اینگونه فریاد زده است: «اگر رهگذری اینجا بایستد و بگوید عجب کار خوبی، حال من بهتر و بهتر میشود و چه بهتر که در این دنیا بتوانیم حال یکدیگر را خوب کنیم.»

هنر ارزان برای روزهای سخت
نزدیک میروم و سر صحبت را باز میکنم. حرفهایش پراکنده اما عمیق است؛ شبیه همان خطوط درهمتنیده خودکارهایش که در نهایت به یک چهره معنادار ختم میشوند. وقتی از او میپرسم چرا از وسایل ساده و دورریختنی برای نقاشی استفاده میکند، با هیجان توضیح میدهد که سیزده سال است این مسیر را انتخاب کرده تا پیام مهمی به جامعه بدهد.
به صورت غیرمستقیم اشاره میکند که در شرایط اقتصادی امروز، وقتی مردم گرفتار اجارهخانه و هزینههای پوشاک و زندگی هستند، پرداخت ماهیانه میلیونها تومان برای کلاسهای آموزش هنر شاید آنقدر که باید با عقل جور درنمیآید. سپس با لحنی قاطع و مستقیم میگوید: «شاید این کاغذ را که میبینی، من دو هزار و ششصد تومان خریده باشم، تازه صد تومان هم تخفیف گرفتم. من این متریال ارزان را انتخاب کردم تا به آن گروه خاصی از جامعه که درگیر گرفتاریهای مالی هستند نشان دهم که میتوانید هنر را با ارزانترین وسایل هم داشته باشید.»
او معتقد است انسان مدرن باورش شده که برای خلق هنر حتما باید رنجی بیهوده بکشد و هزینهای گزاف بپردازد. نقاش به گذشته نقبی میزند و میپرسد: «پدر و مادرهای ما چه کار میکردند؟ آنها با یک تکه خمیر یا گِل مجسمه میساختند، چیزی خلق میکردند و به زندگی شکل میدادند. اما حالا همه چیز ما حاضر و آماده شده است.»
بمب اتم کلاسهای آموزشی
یکی از عجیبترین و در عین حال تندترین نقدهای این هنرمند دورهگرد، به سیستم آموزش آکادمیک هنر است. او چنان از آموزشگاهها و گالریدارها دلپُر است که میگوید اگر برخی حرفهایش را روی دیوار بنویسد ممکن است اذیتش کنند. این نقاش باور دارد که هر انسانی یک هویت و یک «اثر انگشت شخصی» دارد که در کلاسهای هنری شاید به آن توجه نشود.

با دست به یکی از نوشتههایش اشاره میکند و با لحنی هشداردهنده میگوید: «خطر کسانی که هنر تقلیدی را تعلیم میدهند، از بمب اتم هم بیشتر است!» وقتی دلیل این ادعای سنگین را میپرسم، توضیح میدهد: «چون وقتی شما به عنوان یک استاد مورد اعتماد، هویت و اثر انگشت یک انسان را میگیرید و به او تکنیک تقلید و نیرنگ یاد میدهید، کار خراب میشود. برخیها با اشاعه هنر تقلیدی، مردم را از درک هنر حقیقی دور کردهاند. هنر را نباید اینگونه آموزش داد چراکه باید اجازه داد آدمها خودشان مسیرشان را در جنگل هنر پیدا کنند.»
من مهم نیستم، رویداد مهم است
وقتی به او پیشنهاد میدهم که از او فیلم بگیرم یا بیوگرافیاش را بنویسم تا در شبکههای اجتماعی دیده شود، چهرهاش در هم میرود. او به شدت از فردگرایی رایج فراری است. به قابلمهای که کنار وسایلش است اشاره میکند و میگوید: «دیروز یک نفر غذایش را آورد و با من تقسیم کرد. یک نفر دیگر این جارو را به من داد تا اینجا را تمیز کنم. من میفهمم چرا یک غریبه ناهارش را به من میدهد و این برای من ارزش دارد. اگر کسی میخواهد فیلم بگیرد، از این اتفاقات بگیرد. بگوید این آدم اینجا در خیابان نشسته و این ارتباطات شکل گرفته است.»
او از رسانهها هم گلایه دارد. با ناراحتی تعریف میکند که بارها با نهادهای مختلف، سایتهای هنری و خبرگزاریهای جناحهای مختلف تماس گرفته تا این پدیده اجتماعی خیابانی را پوشش دهند، اما اهمیت چندانی داده نشده است. به من نگاه میکند و میگوید: «من نقاش چه اهمیتی دارم؟ من که مهم نیستم، مهم این رویداد است.» برای این نقاش، ثبت همین صحنهها و داستانهاست که ارزش دارد، نه شهرت شخصی.
کارگاه طراحی در عبور آدمها
نمایشگاه او یک موجود زنده است. خودش میگوید برخلاف گالریها که تابلوها را ده روز ثابت روی دیوار میگذارند، او هر روز تعدادی کار جدید لابهلای کارهای قبلی اضافه میکند. او نام این فضای خیابانی را «کارگاه طراحی در عبور آدمها» گذاشته است. در پایان گفتوگویمان، او نگاهش را از دیوار میگیرد و به فلسفه وجودی هنر از دیدگاه خودش میپردازد؛ فلسفهای که شاید از زبان فیلسوفانی چون کانت یا شوپنهاور هم شنیده باشیم، اما شنیدنش از زبان مردی در حاشیه پیادهروی تجریش لطف دیگری دارد.
او انسان را با کیهان مقایسه میکند: «ما در قیاس با منظومه شمسی و مریخ هیچ هستیم، اما یک فرق بزرگ با تمام عالم هستی داریم. ما میفهمیم! ما معنی خوبی، بدی و زیبایی را درک میکنیم. منظومه شمسی اصلا نمیداند کی به دنیا آمده، اما انسان اینها را میفهمد.» او مکثی میکند و جمله طلاییاش را به عنوان حسن ختام گفتوگو به زبان میآورد: «اگر آدم را از این عالم حذف کنی، زیبایی تنها میماند.
تنها جایی که انسان میتواند این زیبایی و این رویدادها را لمس و بررسی کند، هنر است.» از او دور میشوم و به سمت ولیعصر به راه میافتم. به عقب برمیگردم؛ رهگذری مقابل نقاشی چهرههای خسته مترو ایستاده است. لبخندی میزند و چیزی زیر لب میگوید. از دور میبینم که چشمان نقاش دورهگرد برق میزند؛ احتمالا همانطور که روی کاغذش نوشته بود، حالش در این دنیا کمی «بهتر و بهتر» شده است.








