هفت صبح| خبر کوتاه بود، اما سنگین و ماندگار: «بهروز رضوی، گوینده پیشکسوت رادیو درگذشت.» صدایی که بیش از نیم‌قرن در حافظه شنیداری ایرانیان جریان داشت، به سکوتی ابدی پیوست؛ صدایی که با لحظه‌های جمعی یک ملت گره خورده بود و در فراز و فرود زمان، همواره حضوری آرام و استوار داشت. بهروز رضوی، زاده دهم دی‌ماه ۱۳۲۶، فراتر از یک گوینده، حامل روایت‌های مشترک یک سرزمین بود؛ صدایی که از دل استودیوهای رادیو برخاست و به بخشی از هویت فرهنگی ایران بدل شد.

از سال ۱۳۴۷ که قدم به راهروهای رادیو گذاشت، تا واپسین سال‌های زندگی، کلام او امضای آثار ماندگاری شد که هنوز در ذهن و جان مخاطبان زنده‌اند. با شنیدن نام مستند باشکوه «ایران»، نخستین چیزی که در ذهن طنین می‌افکند، لحن گرم و استوار اوست؛ همان صدایی که تاریخ و جغرافیا را به تجربه‌ای شنیدنی تبدیل می‌کرد. در خاطره سریال «امام علی (ع)»، پژواک صدای او در نقش ابن‌عباس، شکوهی تاریخی به روایت بخشیده است. گستره فعالیتش به رادیو و دوبلاژ محدود نماند؛ حضورش در سینما، در آثاری چون «ردپایی بر شن»، «سفر به چزابه» و «گناه فرشته»، وجهی دیگر از توانایی‌های او را آشکار کرد.

 

در عرصه موسیقی نیز، صدای او با ترانه‌هایی مانند «کویر دل» و «گمشده» از مرجان درآمیخت و در دکلمه‌های آلبوم «گل هزار بهار» با کلام دکتر شریعتی، به کلمات جان بخشید و آنها را به تجربه‌ای عمیق‌تر تبدیل کرد. رضوی که سال‌ها در کنار چهره‌هایی چون مهدی اخوان ثالث در فضای رادیو زیسته بود، به نسلی تعلق داشت که هنر را با وقار، تعهد و اصالت تعریف می‌کرد. او سال‌های پایانی عمر را در خلوتی آرام در کرج گذراند؛ خلوتی که با رفتنش، به سکوتی گسترده‌تر پیوند خورد. اکنون با خاموشی این صدا، بخشی از حافظه فرهنگی ما نیز رنگی از فقدان گرفته است؛ صدایی که در زمان جاری بود، در خاطره ماندگار شد.

 

خانه اصلی بهروز «رادیو» بود 
رضوی با انتخاب آگاهانه رادیو، تمرکز خود را بر ترویج ادبیات گذاشت و توانست سهمی ماندگار در معرفی و روایت متون ادبی این سرزمین ایفا کند


نصرالله مدقالچی: آشنایی بهروز رضوی و نصرت‌الله مدقالچی به دهه‌ها قبل برمی‌گردد؛ چیزی حدود سال‌های 54 یا 55. مدقالچی درباره مسیر حرفه‌ای رضوی با صراحت می‌گوید: «شاید در دوبله جای یکی دو نفر در فیلم‌های مذهبی گویندگی کرده باشد، اما به طور کلی کارش دوبله نبود. خانه اصلی بهروز از همان ابتدا رادیو بود.» او معتقد است خدمات رضوی در رادیو تهران بی‌مانند است: «او خدمات بسیار شایسته و ارزنده‌ای درباره ادبیات این سرزمین ارائه کرد. تا جایی که توانست برای ادبیات کار کرد و بدون شک جایگاه بسیار والایی در این عرصه دارد.»
 

تواضع، ویژگی پنهان پشت یک صدای پرصلابت


شهرت و صدای پرصلابت، هرگز باعث غرور رضوی نشد. وقتی از ویژگی‌های شخصیتی او می‌پرسیم، مدقالچی می‌گوید: «او به همه احترام می‌گذاشت؛ برایش فرقی نمی‌کرد طرف مقابل کیست یا چه جایگاهی دارد. حتی برای کوچکترها هم احترام خاصی قائل بود. انسانی بسیار صمیمی و رفیقی گرامی بود.» مدقالچی از قاب آخرین دیدارشان یاد می‌کند: «آخرین بار در مراسم بزرگداشتی که موسسه زمستان به همت آقای عزیزی برگزار کرده بود، دیدمش. خیلی خوشحال شدم که فرصت حضور پیدا کردم و کنارش بودم، اما متاسفانه بعد از آن رویداد، دیگر فرصت دیدار دست نداد و او را ندیدم.» پایان این گفت‌وگو، ادای دین یک صداپیشه به همکار قدیمی‌اش است. وقتی از مدقالچی می‌خواهیم بهروز رضوی را در چند کلمه توصیف کند، می‌گوید: «گوینده‌ای بسیار توانا در رادیو، باسواد و آگاه به ادبیات سرزمین خودش بود که از هیچ تلاشی در اجرا برای مردم کوتاهی نکرد. یادش تا همیشه گرامی.»

 

صدایی که اعتماد می‌آفرید

پرورش در خانواده‌ای هنری و هم‌نشینی با اهالی فرهنگ، از رضوی چهره‌ای چندلایه ساخت؛ گوینده‌ای که ریتم را می‌فهمید، شعر را می‌شناخت و کلام را با موسیقی درونی‌اش جان می‌بخشید

سهیل محمودی: شنایی سهیل محمودی با بهروز رضوی از روزگاری آغاز می‌شود که محمودی جوانی هجده ساله بود و رضوی با کوله‌باری از تجربه در رادیو و تلویزیون فعال بود. محمودی مهم‌ترین ویژگی این گوینده فقید را نه صرفا جنس صدای او، که تسلط شگرفش بر ادبیات می‌داند. این شاعر می‌گوید: «تلاش برای تسلط بر ادبیات مهم‌ترین بخش زندگی و کار آقای رضوی بود. این تسلط به شعر فارسی محدود نمی‌شد و متن‌های غیرشعری و متون ثقیل کلاسیک مانند تذکره‌الاولیا را نیز در بر می‌گرفت. او با ادبیات معاصر نیز عجین بود و با بسیاری از شاعران روزگار ما نشست و برخاست داشت.»

محمودی معتقد است این غنای فرهنگی ریشه در زیست و خانواده رضوی داشت. برادر او، زنده‌یاد بهزاد رضوی، از نوازندگان چیره‌دست تنبک و از دوستان نزدیک اهالی هنر بود. در واقع، بهروز رضوی در تقاطع فرهنگ، ادبیات، موسیقی و ریتم قد کشیده بود و همین امر از او شخصیتی چندوجهی و عمیق ساخته بود که در هر کلامش، این پشتوانه غنی به چشم می‌آمد. رفاقت مستمر او با شاعران نسل‌های مختلف، از هم‌نسلان خودش گرفته تا پیشکسوتان و نسل‌های بعدی مانند خود محمودی، نشان از روحیه جستجوگر او داشت.
 

صدایی که اعتماد می‌ساخت و راوی سینما بود


یکی از تامل‌برانگیزترین بخش‌های تحلیل سهیل محمودی از شخصیت حرفه‌ای بهروز رضوی، اشاره به مفهوم «ایجاد اعتماد» است. محمودی با افسوس به فضای امروز رسانه‌ها اشاره می‌کند و می‌گوید: «ما امروز در رادیو و تلویزیون صداهایی را می‌شنویم که اصلا ایجاد اعتماد نمی‌کنند. کاری به خوب یا بد بودنشان ندارم، اما منش ادبیاتی و فرهنگی بهروز رضوی، وقتی با آن ویژگی‌های ذاتی صدایش گره می‌خورد، در مخاطب اعتمادی عمیق می‌ساخت. وقتی در اتومبیل رادیو را باز می‌کردید و صدای او را می‌شنیدید، ناخودآگاه توجه می‌کردید. این توجه کردن و اعتماد کردن، مهم‌ترین دستاورد یک رسانه است.» اما این صدای معتمد در حصار رادیو نماند. محمودی پرده از نقش مهم رضوی در سینمای ایران برمی‌دارد: «بخش روشنفکری و جدی سینمای ما از دهه شصت تا همین اواخر، آنونس‌هایش با صدای بهروز رضوی پیوند خورده بود. فیلم‌های جدی و فرهنگی ما با صدای او به جامعه ارائه می‌شد. اینکه یک نفر بتواند به تنهایی صدای معرف سینمای فرهنگی ما باشد، امتیازی است که به این راحتی‌ها تکرار نمی‌شود.»

 

  شب باشکوه کرج؛ تجلیل از یک عمر حضور


وقتی از محمودی می‌خواهیم خاطره‌ای از این سال‌ها روایت کند، ذهن او به روزهای پیش از شیوع کرونا می‌رود. به شبی در کرج که برای تجلیل از مقام هنری بهروز رضوی و فرهنگ جولایی (تهیه‌کننده پیشکسوت رادیو) برگزار شد. او با شوقی همراه به حسرت از آن شب یاد می‌کند: «مجلس بسیار باشکوهی در استان البرز برپا شد. اهالی موسیقی، رسانه، فرهنگ و ادبیات همه جمع بودند. چهره‌های بزرگ دوبله مثل زنده‌یاد پرویز بهرام آمدند و در ستایش این خوبان سخن گفتند. خیلی از ما همکاران فرهنگی نیز افتخار داشتیم که آنجا باشیم و از این هنرمند بگوییم. آن شب، یک قدرشناسی واقعی از مقام بهروز رضوی بود که خوشبختانه در زمان حیاتش رقم خورد.»

 

  دیگر گویندگانی در تراز نسل رضوی و شجره پرورش نمی‌یابند


بخش پایانی و دردناک گفت‌وگوی ما، جایی است که محمودی از خلأ حضور چنین چهره‌هایی در فضای فرهنگی کشور می‌گوید. او با لحنی منتقدانه معتقد است که رسانه‌های عمومی ما روز به روز فقیرتر شده‌اند: «متاسفانه نتوانسته‌اند چهره‌های فرهنگی جدیدی را عرضه کنند. صرف داشتن یک صدای خوب کافی نیست؛ آیا آن گوینده پشتوانه فرهنگی هم دارد؟ سیستمی که در دهه‌های چهل تا هفتاد گویندگانی در تراز بالا پرورش می‌داد، دیگر وجود ندارد.» او با نام بردن از بزرگان از دست رفته، عمق این بحران را تصویر می‌کند: «وقتی می‌گوییم بهروز رضوی رفت، یعنی بخشی از یک نسل تکرارنشدنی رفته است.

 

رضا معینی، سرور پاک‌نشان، مهران دوستی و صدرالدین شجره از دنیا رفتند. آیا توانسته‌ایم جایگزینی برای این استعدادها فراهم کنیم؟ متاسفانه کلاس‌ها و استادانی که باید این استعدادها را پرورش دهند و جهت را معرفی کنند، عملا وجود ندارند.» محمودی در نهایت، با یادآوری خاطره‌ای از شنیدن صدای استاد امیر نوری در نوجوانی، صحبت‌هایش را به پایان می‌برد: «در جوانی وقتی صدای استاد نوری را می‌شنیدم، به آن صدا اعتماد می‌کردم. اما درد بزرگ این است که ما چقدر در رسانه‌هایمان صداهایی داریم که بشود به آن‌ها اعتماد کرد؟ متاسفانه قدر بزرگانی که در قید حیات هستند را هم نمی‌دانیم و از تجربیاتشان بهره نمی‌بریم.». فقدان بهروز رضوی، خاموشی یک حنجره نیست، زنگ خطری است برای فرهنگی که ستاره‌هایش یکی یکی می‌روند و آسمانش بی‌فروغ‌تر از همیشه می‌شود.

 

صدایی که شبیه هیچ‌کس نبود
اگرچه حیات زمینی به پایان رسید، اما صدایی که سال‌ها با مخاطب زیسته بود، همچنان در گوش زمان باقی خواهد ماند

مسعود فروتن: داستان بهروز رضوی، داستان یک صدای بی‌مانند است. مسعود فروتن گفت‌وگو را با تاکید بر همین ویژگی منحصربه‌فرد آغاز می‌کند: «بهروز رضوی یک صدای ویژه بود. در طول این همه سال، نه کسی شبیه بهروز رضوی حرف زد و نه بهروز رضوی شبیه کس دیگری حرف می‌زد. یک صدای ویژه که دهان باز می‌کرد، شما متوجه می‌شدید کسی که دارد حرف می‌زند، بهروز رضوی است.»


فروتن معتقد است که ارزش کار رضوی فراتر از یک صدای خوش‌آهنگ بود. او با اشاره به عمق دانش رضوی می‌گوید: «به غیر از اینکه صداش خیلی خوب بود، آدم بسیار باسوادی بود. از شعر خواندن و معنی کردن و تفسیر کردن مولانا تا حسین منزوی. او همیشه طرفدارانی داشت چراکه کلمه را به درستی ادا می‌کرد و بار واژه را به مخاطب می‌رساند.»

 

  استادی که خودش یک کلاس درس بود


میراث رضوی به آرشیوهای رادیو محدود نمی‌شود. او برای بسیاری، از جمله خود مسعود فروتن، یک آموزگار بود. فروتن با احترام از او یاد می‌کند و می‌گوید: «من یکی بودم که وقتی برنامه داشت، می‌نشستم گوش می‌کردم برنامه‌هایش را تا یاد بگیرم که چگونه کلمه را ادا می‌کند و چگونه شعر را به خوبی می‌خواند. امیدوارم تاثیر مثبت گذاشته باشد و آنهایی که از او یاد می‌گرفتند، درست حرف زدن، ادای درست کلمات و درست شعر خواندن را ازش یاد گرفته باشند.» این رابطه استاد و شاگردی، تنها به شنیدن از رادیو ختم نمی‌شده است. فروتن خاطره‌ای شخصی از منش بزرگوارانه رضوی تعریف می‌کند: «به عنوان بزرگتر، اگر ایرادی در کار ما می‌دید، حتما گوشزد می‌کرد، البته اگر می‌دانست ناراحت نمی‌شویم. خود من بارها در شعری گیر کرده بودم و نمی‌دانستم تلفظ درستش کدام است. ازش می‌پرسیدم و او با تواضع تمام به من می‌رساند. جایش خالی است دیگر.»
 

مرثیه‌ای برای مردی که همیشه ستودنی بود


یکی از تلخی‌های فرهنگ ما، ستایش افراد پس از درگذشت آنان است. فروتن با اشاره به این موضوع تاکید می‌کند که ارزش‌ها و ویژگی‌های برجسته بهروز رضوی در دوران حیاتش نیز بر همگان آشکار بود: «متاسفانه معمولا پس از درگذشت افراد، همه به تمجید از آنان می‌پردازند؛ اما بهروز رضوی همواره مورد احترام و ستایش بود، زیرا شخصیتی صمیمی، مهربان و دوست‌داشتنی داشت.» او معتقد است که اگرچه زندگی زمینی رضوی به پایان رسیده است، اما میراث او همچنان زنده و ماندگار خواهد بود: «هر انسانی عمر مشخصی دارد و دوران زندگی بهروز رضوی نیز در این جهان به پایان رسید. ما او را از دست داده‌ایم، اما شاید نتوان گفت که واقعا از میان ما رفته است؛ چرا که صدا ماندگار است. بهروز رضوی همچنان در همه‌جا حضور دارد؛ چه در گوش‌های ما، چه در برنامه‌های رادیویی و چه در پیام‌های تلویزیونی. یادش گرامی.»

 

کسی که شب را با شعر روشن می‌کرد
بهروز رضوی رفت؛ صدایی که واژه را از سکون بیرون می‌کشید و غزل را از خلوت کاغذ به هوای جامعه می‌رساند


بابک نبی: مرگِ بهروز رضوی، خاموشی یک صدا نیست؛ فرونشستن موجی‌ است که سال‌ها بر ساحل کلمه می‌خورد و آن را صیقل می‌داد. بعضی صداها شنیده نمی‌شوند، در جان رسوب می‌کنند؛ مثل عطری که از زمان عبور می‌کند و به حافظه می‌چسبد. رضوی از همان‌ها بود؛ صدایی که شب را شکل می‌داد و واژه را از پوست معنا عبور می‌داد.

صدایی که با شعر هم‌خانه بود


پیش از هر عنوانی، او ساکن اقلیم شعر بود. کلمه را می‌شناخت، وزن را می‌فهمید، سکوت میان سطرها را جدی می‌گرفت. برایش خواندن، ادای وظیفه نبود؛ نوعی هم‌زیستی با متن بود. وقتی لب می‌گشود، واژه‌ها از حالت ایستاده خارج می‌شدند و به جریان می‌افتادند؛ انگار که زبان، در حنجره‌اش دوباره جان می‌گیرد.او خود نیز دست به شعر و ترانه داشت؛ ترانه‌هایی که با صدای مرجان در حافظه سال‌ها جا خوش کرده‌اند. آن قطعه‌ها هنوز نفس می‌کشند؛ در گوشه‌ای از ذهن، بی‌آنکه کهنه شوند. این ماندگاری، از نسبت صمیمی او با کلمه می‌آمد؛ نسبتی که میان نوشتن و خواندن، مرزی باقی نمی‌گذاشت.

 

رفاقت با غزل، رفاقت با منزوی


رضوی در رفت‌وآمد با شاعران، صدا را به مجلس شعر برد و شعر را به گوش زمانه رساند. نشست و برخاست با اهل قلم، از او گوینده‌ای ساخت که متن را از بیرون نمی‌نگرد؛ از درون تجربه‌اش می‌کند. در این میان، دوستی‌اش با حسین منزوی رنگی دیگر داشت؛ رفاقتی که از شب‌های شعر و قدم‌زدن‌های طولانی آغاز شد و به فهمی عمیق از جهان غزل رسید. منزوی در صدای او، از حاشیه به متن آمد. آن سکوت سنگینی که سال‌ها بر نامش سایه انداخته بود، در حنجره رضوی ترک برداشت. غزل‌ها، با آن لحن آرام و مکث‌های سنجیده، از کاغذ جدا شدند و در هوای عمومی جاری گشتند. صدای او، پلی شد میان شاعری که کمتر شنیده می‌شد و مخاطبی که در انتظار کشف بود. گویی هر بیت، در صدایش فرصت دوباره‌ای برای زیستن پیدا می‌کرد.

 

صدا در لباس خاطره


رضوی قصه نمی‌گفت؛ در آنها نفس می‌کشید. شب‌هایی که صدایش از رادیو عبور می‌کرد، زمان اندکی مکث می‌کرد. قصه‌ها آرام از دل تاریکی می‌گذشتند و به روشنایی می‌رسیدند. صدا، دستی نامرئی بود که شنونده را از واقعیت جدا نمی‌کرد، آن را نرم‌تر و قابل تحمل‌تر می‌کرد.در جهانی که صداها به سرعت مصرف می‌شوند، او به کلمه حرمت داد و به سکوت معنا بخشید. همین وقار، همین درنگ، از او چهره‌ای ساخت که با خاموشی از میان نمی‌رود. اکنون، آن صدا فرو نشسته؛ اما ردّش در هوای زبان باقی است. هرجا شعری با جان خوانده می‌شود، هرجا واژه‌ای از سطح عبور می‌کند و به عمق می‌رسد، می‌توان پژواک او را شنید. رضوی، صدا را به شعر سپرد و شعر را به زندگی؛ و این مسیر، همچنان ادامه دارد.

 

خساست در کلام، شوریدگی در شعر
سکوت معنادار در پشت صحنه؛ مردی که کم می‌گفت، اما وقتی پای ادبیات به میان می‌آمد، به جهانی از شور و دانایی بدل می‌شد

حامد عنقا: همکاری حامد عنقا و بهروز رضوی به سال‌ها قبل برمی‌گردد، اما نقطه عطف آن در «گناه فرشته» رقم خورد. عنقا درباره شیوه کار خود و انتخاب این استاد فقید می‌گوید: «توضیح این مسئله شاید برای کسانی که مدل کار کردن من را نمی‌دانند، راحت نباشد. من اغلب اوقات وقتی به کلیت یک قصه می‌رسم، تا اول بازیگر مورد نظرم را بر اساس ذهنیتم پیدا نکنم، آغاز به نوشتن نمی‌کنم. در واقع متن را بر اساس بازیگر مهندسی می‌کنم.»


او با اشاره به سابقه آشنایی‌شان ادامه می‌دهد: «آشنایی ما به بیش از بیست سال پیش برمی‌گردد. این هنرمند در ادوار مختلف تیزرها و آنونس‌های ما را می‌خواندند؛ جدی‌ترینشان آن زمانی بود که سامانه کنسرت آنلاین «حام» را راه‌اندازی کردیم و زحمت پروموشن‌ها را کشیدند. اما منهای این همکاری‌ها، همنشینی با آقای رضوی به من ثابت کرده بود که پشت این صدای آشنا، دانشی عمیق و سال‌ها مجالست با بزرگان ادبیات، به ویژه دوستی صمیمی با زنده‌یاد حسین منزوی نهفته است.» عنقا درباره دلیل انتخاب رضوی برای نقش پدر شهاب حسینی توضیح می‌دهد: «در سریال به پدری نیاز داشتم که عقبه‌ای سنتی داشته باشد. نماینده یک اشرافیت خانوادگی که پسرش علیه این نگاه شورش کرده است. شخصیتی که در ظاهر گوشه‌ای نشسته، اما همچنان صاحب قدرت و تدبیر است. بهروز رضوی، بعد از آقای حسینی، جزو اولین کسانی بود که با او صحبت کردم.»
 

 

نبرد با بیماری در آستانه بازگشت


مسیر بازگشت بهروز رضوی به عرصه تصویر اما هموار نبود. سال‌ها دوری از دوربین و ناگهان بروز یک بیماری سخت، پروژه را در هاله‌ای از ابهام فرو برد. عنقا با احترام از آن روزها یاد می‌کند: « با وجود محبت همیشگی‌شان و اینکه سال‌ها بود جلوی دوربین نرفته بودند، این پیشنهاد را پذیرفتند. اما در فاصله یک سال تا شروع کار، عارضه‌ای مغزی برای ایشان رخ داد که منجر به یکی دو جراحی سنگین شد.»


در آن روزها حتی احتمال لغو این همکاری نیز مطرح شد: «کار به جایی رسید که حتی یک بار صحبت شد که شاید به خاطر شرایط جسمی، امکان همکاری وجود نداشته باشد. اما خوشبختانه با گذر زمان، همراهی خانواده و همسر محترمشان، دوره نقاهت به سرعت طی شد. وقتی کار را کلید زدیم، آقای رضوی کاملا سرپا و سرحال بودند و دوران همکاری منهای هر چیزی، لذت‌های بی‌نظیری برای تمام بچه‌های گروه داشت.»

 

  خساست در کلام، شوریدگی در شعر


یکی از جذاب‌ترین بخش‌های این گفت‌وگو، توصیف رفتار بهروز رضوی در پشت صحنه است. عنقا او را یکی از کم‌حرف‌ترین آدم‌ها توصیف می‌کند: «مهم‌ترین چیزی که بهروز رضوی برای آموختن داشت این بود که تا تلاش نمی‌کردی به درونش نقب بزنی، به آن فرهنگ و ادبیات پی نمی‌بردی. از دور که نگاه می‌کردی، آدمی به شدت ساکت بود.» این سکوت حتی دستمایه شوخی‌های پشت صحنه نیز شده بود:

 

«یک بار شهاب حسینی شوخی ظریفی کرد و آقای رضوی هم خیلی خندید. گفت آقای رضوی چون می‌داند صدایش چقدر یگانه و پرطرفدار است، در حرف زدن خساست به خرج می‌دهد تا طرف مقابل را تشنه نگه دارد! در شرایط عادی، در جواب سلام، جز یک کلمه نمی‌گفت.» اما این سکوت کلیدی داشت. عنقا از لحظاتی می‌گوید که رضوی سر ذوق می‌آمد: «کافی بود یک بیت از مولانا بخوانی، یا اشاره‌ای به نصرت رحمانی و حسین منزوی بکنی. ناگهان انگار به یک شوریدگی می‌رسید. آن‌وقت باید یک ساعت می‌نشستی و گوش می‌دادی که چگونه یک فصل از مثنوی را با آن صدای جادویی از بر می‌خواند و ساعت‌ها خاطره تعریف می‌کرد.»

 

  درختی که هرچه پربارتر، افتاده‌تر


غرور شهرت، آفت جان بسیاری از هنرمندان است، اما برای بهروز رضوی، ماجرا کاملا برعکس بود. عنقا ویژگی بارز او را در مدیریت آدم‌ها از طریق تواضع می‌داند: «آقای رضوی خصوصیتی داشت که با فروتنی و شکسته‌نفسی، آدم‌های روبه‌رویش را با فراست مدیریت می‌کرد. همه می‌دانستند این مرد با 60 سال سابقه، فقط یک صدای خوب نیست؛ نویسنده، بازیگر و مرد نمایش است. اما چنان تواضعی از خود بروز می‌داد که گویی اختیارات را به دستش می‌دادی.»او ادامه می‎‌دهد: «وقتی چنین آدم بزرگی خودش را تا این حد همراه و فروتن نشان می‌دهد، تو چاره‌ای نداری جز اینکه در برابرش مودب‌تر باشی. من در تمام آن یک سال ندیدم کسی از او جز با خواهش چیزی بخواهد. او با سلوک رفتاری‌اش همه را در این موقعیت قرار می‌داد.»

 

  از ترانه‌های پاپ تا مرثیه سیدالشهدا


پایان‌بخش این گفت‌وگو، پرده‌برداری از رازهایی است که شاید کمتر کسی بداند. عنقا از استعدادهای پنهان او در ترانه‌سرایی می‌گوید: «ای کاش روزی دوستان نزدیکش درباره خیلی چیزها حرف بزنند. شاید خیلی‌ها ندانند که برخی از معروف‌ترین ترانه‌های دهه‌های گذشته متعلق به بهروز رضوی است؛ از جمله معروف‌ترین ترانه‌هایی که خوانندگانی چون مرجان خوانده‌اند.»
این تضاد و گستردگی ابعاد شخصیتی، از او یک انسان بی‌نظیر ساخته بود. حامد عنقا گفت‌وگو را با این جملات تأمل‌برانگیز به پایان می‌برد: «همان بهروز رضوی که آن ترانه‌های معروف را گفته، وقتی شعری که حسین منزوی برای سیدالشهدا سروده را می‌خواند، مو بر تن آدم سیخ می‌شود. این آدم مجموع همه این چیزها بود و هنر ما، گوهر کمیابی را از دست داد.»