بازار کافه در تهران، دیگر فقط درباره قهوه نیست؛ درباره اقتصاد است. درباره شهری که قیمت‌ها در آن، سریع‌تر از عادت‌ها تغییر می‌کنند. روزگاری کافه‌ها پاتوق نفس‌کشیدن بودند؛ جایی برای دانشجوها، کارمندها و قرارهای ساده. اما حالا منوها، روایت‌گر تنگ‌دستی‌اند. قهوه‌ای که زمانی انتخاب اقتصادی بود، امروز به کالایی لوکس تبدیل شده و صبحانه‌هایی که با یک حقوق روزانه برابری می‌کنند، آرام‌آرام از سبد مصرف حذف شده‌اند.

در این میان، دانشجوها اولین گروهی بودند که رفتند. کارمندها هم به‌دنبالشان. حقوق‌هایی که با تورم هم‌قدم نشد، کافه رفتن را به خط قرمز هزینه‌ها رساند. کافه‌ها هنوز بازند، اما صندلی‌های خالی بیشتر شده. مشتری هست، اما فاکتور درآمدزا کمتر. چای سیاه و دمنوش ساده، قهرمان‌های جدید منو شده‌اند.

با این حال، همه کنار نکشیده‌اند. برای بعضی‌ها، کافه رفتن نوعی انکار فقر است؛ آخرین سنگر حفظ سبک زندگی. بازار کافه حالا نه مرده و نه زنده است؛ معلق میان میل به عادی‌بودن و واقعیت اقتصادی. کافه‌ها، آینه‌ای شده‌اند از شهری که در آن، زندگی عادی هر روز گران‌تر تمام می‌شود.