
آقای پرتقال مدیر یک شرکت و خانم هلو همسرش و خانم پیاز منشی شرکت را دیدهاید؛ جایی که خیلی زود داستان به سمت یک رابطه پنهانی میان آقای پرتقال و خانم پیاز میرود و...
چرا همه نگران خانم هلو هستند؟
داستان خیانت آقای پرتقال، بهانهای برای فهمیدن کنجکاوی قدیمی انسان نسبت به زندگی دیگران
هفت صبح| پروفایل امروزمان را به یک داستان مهیج(!) در فضای مجازی اختصاص دادیم؛ اگر در اینستاگرام چرخ زده باشید، حتما ویدیوهای آقای پرتقال مدیر یک شرکت و خانم هلو همسرش و خانم پیاز منشی شرکت را دیدهاید؛ جایی که خیلی زود داستان به سمت یک رابطه پنهانی میان آقای پرتقال و خانم پیاز میرود و... من هم اولش مقاومت کردم. با خودم گفتم مگر میشود آدم عاقل بنشیند و زندگی خصوصی آقای پرتقال را دنبال کند؟

مگر میشود برای آدم مهم باشد که خانم هلو چطور از خیانت همسرش باخبر شده؟ گوشی را بستم و رفتم سراغ کارهای مهمتر اما کمتر از 10دقیقه بعد دوباره برگشتم تا ببینم قسمت بعدی منتشر شده است یا نه. همان لحظه فهمیدم که مسئله، نه پرتقال است، نه هلو و نه حتی خانم پیاز. مسئله این است که ما آدمها هنوز هم اسیر قصهایم.
قصه شکارچی قبیله
اگر بخواهیم منصف باشیم، این اتفاق اصلا چیز تازهای نیست. اجداد ما هزاران سال پیش، دور آتش مینشستند تا قصه شکارچی قبیله را بشنوند. چند قرن بعد، مردم بازارها را خلوت میکردند تا نقال بگوید رستم از این نبرد جان سالم بهدر برد یا نه. بعدها، خیابانها موقع پخش قسمت آخر سریالها خلوت میشد و امروز هم میلیونها نفر وسط شلوغی زندگی، گوشی را برمیدارند تا ببینند آقای پرتقال بالاخره حقیقت را به خانم هلو گفته است یا هنوز مشغول پنهانکاری است.
همدردی با خانم هلو
حجم تحلیلها، قضاوتها و ابراز همدردی با خانم هلو آنقدر زیاد است که گاهی فراموش میکنیم همه این شخصیتها را هوش مصنوعی ساخته و هیچکدام حتی یک بار هم نفس نکشیدهاند. با این حال، ما برایشان دل میسوزانیم، از دستشان عصبانی میشویم، برای آیندهشان نسخه میپیچیم و حتی زیر ویدیوها نقش مشاور خانواده را بازی میکنیم. این شاید یکی از عجیبترین تواناییهای مغز انسان باشد. کافی است دو چشم روی یک پرتقال بگذاری، صدایی برایش انتخاب کنی و چند قسمت از زندگیاش را تعریف کنی.
از همان لحظه دیگر کسی پوست نارنجی نمیبیند. یکی او را مردی هوسباز میداند، دیگری قربانی یک سوءتفاهم و سومی معتقد است از همان قسمت اول معلوم بود کارش به اینجا میکشد. شاید دلیل استقبال از این قصهها همین باشد که زندگی واقعی، این روزها بیش از اندازه جدی شده. در روزهایی که خبرها اغلب حال آدم را بهتر نمیکنند، دعوای یک پرتقال با یک هلو، شبیه یک مرخصی کوتاه است؛ مرخصیای که نه به ویزا احتیاج دارد، نه به بلیت هواپیما. چند دقیقه از زندگی خودمان بیرون میآییم و وارد دنیایی میشویم که بزرگترین بحرانش، خیانت یک میوه است. البته اینستاگرام هم خوب بلد است از این نقطه ضعف استفاده کند. امروز آقای پرتقال را میبینیم، فردا خانم هلو درددل میکند، پسفردا خانم پیاز روایت خودش را میگوید و چند روز بعد، یکی از بستگان دور خانواده با یک افشاگری تازه از راه میرسد.
این داستان تا کجا ادامه پیدا میکند؟
اگر تجربه سریالهای چند دهه اخیر چیزی یادمان داده باشد، باید خودمان را برای فصلهای طولانی آماده کنیم. احتمالا آقای گردو با کتوشلوار اتوکشیده، وکالت خانم هلو را برعهده میگیرد و آقای خیار که تا امروز ساکت بوده، ناگهان اعلام میکند اسناد مهمی در اختیار دارد. کمی بعد، شبکهای اینترنتی حق پخش گفتوگوی اختصاصی با خانم پیاز را میخرد، گلابی یک پادکست راه میاندازد با عنوان «روابط سمی در سبد میوه»، سیب کتاب خاطراتش را منتشر میکند و موز، طبق معمول، از خارج کشور لایو میگذارد و وعده میدهد «بهزودی همه حقیقت را خواهم گفت.»
سالهایی که خانم پیاز هنوز منشی نبود
بعد نوبت اسپینآفها میرسد؛ «جوانیهای آقای پرتقال»، «رازهای خانواده مرکبات»، «سالهایی که خانم پیاز هنوز منشی نبود» و مستندی سه قسمتی درباره کودکی هلو. کمی بعد، هوش مصنوعی وارد مرحله تازهای میشود و دیگر شخصیتها منتظر نویسنده نمیمانند. شاید روزی برسد که آقای پرتقال در یک لایو رسمی اعلام کند همه این ماجراها سوءتفاهم بوده و رسانهها بزرگش کردهاند.و آن وقت شاید تازه بفهمیم که تمام این مدت، ما تماشاگر زندگی یک پرتقال نبودیم.
در واقع داشتیم یکی از قدیمیترین عادتهای بشر را زندگی میکردیم. انسان از همان روزی که قصه اختراع شد، عاشق این بود که بداند پشت در خانه همسایه چه خبر است. فقط همسایهها عوض شدهاند. یک روز شاهزاده بودند، یک روز هنرپیشه، یک روز همسایه طبقه بالا و حالا، یک پرتقال، یک هلو و یک پیاز. بعید میدانم این داستان به این زودی تمام شود. قصههایی از این جنس، هیچوقت با آخرین قسمت تمام نمیشوند و فقط بازیگرانشان عوض میشوند. شاید این بار آقای بادمجان دل در گروی خانم توتفرنگی ببندد و آقای کلم، وسط ماجرا، اسکرینشات چتها را منتشر کند و...








