
هفت صبح، مهدی یکتا | اسطوره فقید باشگاه استقلال یک فرد بسیار خوشصحبت بود که رابطه خوبی هم با رسانهها داشت. ناصر حجازی یکی از فوتبالیستهای رُک و بیتعارف فوتبال ایران بود و همین مصاحبه با آن مرحوم را بسیار لذتبخش میکرد. نگارنده به عنوان یک خبرنگار قدیمی، این لذت را از همنشینی با اسطوره باشگاه استقلال به کرات تجربه کردهام؛ مردی که حرفش را میزد و با احدی هم رودربایستی نداشت. سالهای سال گفتوگوهایی با زندهنام ناصر حجازی انجام دادم که در رسانههای نوشتاری و دیداری منتشر شده اما آنچه در ادامه میآید، کمتر نوشته و خوانده شده یا اصلا منتشر نشده است. ناگفتههای زندهیاد ناصر حجازی را میتوانید در زیر بخوانید.
علی دایی دانشگاهی بود که به من معرفی شد
علی دایی در تاکسیرانی خوش درخشید و به عنوان یک گلزن خودش را معرفی کرد. آن زمان من سرمربی تیم بانک تجارت بودم که او به من معرفی شد.
هنگام معرفی علی دایی متوجه شدم در دانشگاه صنعتی شریف مشغول تحصیل و دانشجوست و یکی از دلایل جذب او همین بود. معمولا قشر فوتبالیست اهل درس و تحصیل نیست و فرصتی هم برای رفتن به دانشگاه ندارد اما خود من قبل از انقلاب مترجمی زبان انگلیسی میخواندم و با همسرم همدانشگاهی بودم.
به همین خاطر فوری جواب مثبت دادم که علی دایی به بانک تجارت بیاید و آینده نشان داد چه انتخاب درستی بوده است. علی دایی با درخشش در بانک تجارت آقای گل تهران شد و توانست به تیم ملی دعوت شود و ...علی دایی را همیشه دوست داشتم و احترام خاصی برای او قائل هستم چون هم تحصیلکرده و دانشجو در بهترین دانشگاه تهران و ایران بود و هم یک انسان درست و شریف است.
خارجی نه! فقط لباس ایرانی میپوشم
خیلیها تصور میکنند من از برندهای خارجی استفاده میکنم و لباسهایی که میپوشم مارک است؛ غافل از آنکه اینطور نیست.من اغلب لباسهایم را از شرکتهای ایرانی تهیه میکنم اما میدانم چه رنگهایی را با هم بپوشم که ست شود و همین موضوع باعث میشود بقیه تصور کنند از خارج کشور برای من لباس و کفش و... می فرستند. البته قبل از انقلاب یک پیراهن زرد رنگ دروازهبانی، از انگلیس برای من فرستادند که بارها آن را پوشیدم ولی اینکه بخواهم لباس خارجی سفارش بدهم یا دنبالش باشم، اصلا اینطور نیست. به جوانها هم توصیه میکنم بیشتر از آنکه دنبال برند و مارک باشند، به کیفیت و رنگ آن توجه کنند و پول خود را بیهوده دور نریزند!
میخواهید گلر خوبی شوید، پینگپنگ بازی کنید!
من قبل از آنکه دروازهبان فوتبال شوم، در رشته بسکتبال فعال بودم. در دبیرستان همیشه بسکتبال بازی میکردم و خیلی هم به این بازی علاقه داشتم اما به خاطر یک اتفاق فوتبالیست و دروازهبان شدم.بازی بسکتبال خیلی به من کمک کرد که پرشهای بلندی داشته باشم و بتوانم راحتتر روی هوا، توپهای سرگردان را جمع کنم. زمانی که بازی میکردم همه میگفتند «ناصر جاگیری خوبی دارد و با بازیخوانی میتواند توپهای هوایی محوطه هجده قدم را مهار کند.»
این مهارت بیشتر به خاطر سابقه بازی در رشته بسکتبال به دست آمده بود. من پینگپنگ هم بازی میکردم و این رشته کمک میکرد واکنشهای خیلی خوبی روی شوتها و ضرباتی داشته باشم که سمت من میآمد. شاید همه جا نتوان بسکتبال بازی کرد اما به دروازهبانهای جوان توصیه میکنم اگر میخواهید گلر خوبی شوید، حتما پینگپنگ بازی کنید!
الگویم گوردون بنکس انگلیسی بود
عاشق سبک دروازهبانی گوردون بنکس دروازه اسبق تیم ملی انگلیس و قهرمان جامجهانی 1966 بودم. در دورانی که گلرها با شیرجههای نمایشی سعی میکردند توجه تماشاگران را به خود جلب کنند، بنکس از شیرجههای الکی پرهیز میکرد اما واکنشهایی نشان میداد که همه را انگشت به دهان میکرد. آن ضربه سری که پله مهاجم افسانهای تیم ملی برزیل در مسابقات جامجهانی 1970 به سمت دروازه انگلیس زد و گوردون بنکس به شکلی استثنایی آن را دفع کرد، هنوز هم به عنوان بهترین واکنش یک دروازهبان در تاریخ فوتبال شناخته میشود. خود من هم آن صحنه و واکنش گوردون بنکس را خیلی دوست دارم. حیف که به خاطر تصادف یکی از چشمهای گوردون بنکس نابینا شد و...
صدای داریوش را دوست دارم و بازی وثوقی
زمانی که فوتبال بازی میکردم خیلی اهل همنشینی با ستارههای موسیقی و سینما نبودم و ترجیح میدادم اوقات فراغت را کنار همسر و خانواده باشم. با این وجود صدای داریوش اقبالی و بازی بهروز وثوقی را خیلی دوست داشتم و سعی میکردم ترانههای جدید داریوش و فیلمهای بهروز را تماشا کنم. چند باری هم پیش آمد که برای عکس روی جلد نشریات همدیگر را دیدیم و خاطرات خوبی هم از این دو دارم.
تیم ملی؟ نه! دختر 14ساله را به من نمیدهند
چرا هرگز سرمربیگری تیم ملی پیشنهاد نشد؟ خودم نخواستم؟ نه! بگذارید یک مثالی برای شما بزنم. شاید من 60 ساله بخواهم با یک دختر 14ساله ازدواج کنم اما طبیعی است که به من ندهند! (با خنده گفت که نازی همسرش میگوید به تو یکی میدهند!) من از خدایم بود سرمربی تیم ملی شوم و پیش خودم هم احساس میکردم توانایی چنین مسئولیتی را دارم و حداقل یک بار باید این پیشنهاد به ناصر حجازی میشد اما چنین نشد. دلیل آن مشخص است که چرا به خیلیها این سمت پیشنهاد شد و به من نشد چون هرگز حاضر نشدم جلوی کسی برای پست و مقام سر خم کنم.
دامادم چوب ناصر حجازی را خورد!
سعید (رمضانی) دامادم بسیار پسر خوب و با اخلاقی است که از آن گذشته یک هافبک فنی و تکنیکی به شمار میرود. سعید میتوانست خیلی زودتر به تیم ملی دعوت شود چون لیاقتش را دارد اما چوب اسم من را میخورد. سعید اگر داماد ناصر حجازی نبود حتما به تیم ملی دعوت میشد و حتی یک بار هم اسم او در آخرین لحظه خط خورد چون اسم ناصر حجازی وسط میآمد! سعید رمضانی که خیلی فوتبالیست باشرفی است و هرگاه با پیراهن تیمهای دیگر روبهروی من و استقلال بازی میکند بهترین عملکرد خود را به جای میگذارد، ستاره زمین میشود و گل هم میزند.
آقای X همیشه در استقلال زیرآب من را میزند!
من در دهه 60 دلم به حال آقای X سوخت و وقتی دیدم روی سکوهای امجدیه نشسته و با حسرت به بازی استقلال نگاه میکند سر تمرین آوردم اما او از هر فرصتی برای زیرآبزنی استفاده میکند.این آقا یک شگرد ویژهای دارد و زودتر از همه از اسامی هیأت مدیره و مدیرعامل بعدی باشگاه خبردار میشود و قبل از انتخاب نزد آنها میرود. تا اینجا مشکلی ندارم اما همیشه هم پشت سر من نزد هیأت مدیره و مدیرعامل بعدی استقلال حرف میزند. البته با ناصر حجازی پدرکشتگی ندارد بلکه به من به چشم رقیب نگاه میکند و نمیخواهد نزدیک استقلال شوم.
*نکته؛ طرفی که زندهیاد ناصر حجازی از او حرف میزند دارفانی را وداع گفته و برهمین اساس ما اسمی از آن مرحوم نیاوردیم.
دو نفر را در زندگیام هرگز نخواهم بخشید
سعی کردم در زندگیام آدم کینهای نباشم اما دو نفر را هرگز نخواهم بخشید. این دو که دوست ندارم حتی اسم آنها را بیاورم به ناصر حجازی و استقلال خیانت کردند و به همین خاطر بخواهم هم نمیتوان از این دو بگذرم!




