روزنامه هفت صبح، یاسر نوروزی| ‌ رجب‌علی اعتمادی با نام مستعار «ر. اعتمادی»؛ متولد بهمن 1312. یعنی چند ماه دیگر نمانده تا 90‌سالگی. حالا اما در بستر بیماری است. هرچند همچنان نامش را می‌شناسند چراکه نویسنده سرشناس چند نسل بوده است. خودش می‌گوید وقتی به مدرسه‌ای در پایین‌شهر تهران رفته و تشویق دبیرستانی‌ها را دیده، دریافته نویسنده نسل جوان است. همان روزهاست که تصمیم می‌گیرد زبان نسل جوان آن ایام باشد. موفق هم می‌شود.

اولین داستانش به‌نام «گور پریا» با استقبال فراواني مواجه می‌شود و کتابش با عنوان «دختر خوشگل دانشکده من» بارها و بارها چاپ می‌شود؛ آن‌هم نه با تیراژ این روزها، بلکه تیراژهای چند هزار و چندین هزار. هم‌زمان روزنامه‌نگار هم هست و چنان در کارش موفق می‌شود که مجله جوانان موسسه روزنامه اطلاعات را به پرفروش‌ترین روزهای خود می‌رساند. هرچند ناگهان خانه‌نشین می‌شود، ناگهان در سکوت… آنچه در ادامه می‌خوانید گفت‌وگویی با این نویسنده سرشناس چند نسل، «ر. اعتمادی» است.

* شما یکی از نویسندگان سرشناس چند نسل هستید و می‌دانم خودتان هم به‌شدت اهل مطالعه و کتاب بوده‌اید. از همان کودکی شروع کنیم؟ چطور کتاب پیدا می‌کردید؟ آن‌هم زمانی‌که مسیر دستیابی به کتاب مثل این روزها ساده نبود.
ببینید؛ از کلاس دوم و سوم بود که احساس کردم شوق مطالعه و یادگیری در من وجود دارد. ولی خب ما در شهرمان (لار) فقط یک کتابفروشی داشتیم. کتاب‌های این کتابفروشی هم به 30 جلد نمی‌رسید؛ کتاب‌های قدیمی هم داشت. من هم که پول نداشتم کتاب بخرم، برای همین می‌رفتم درِ خانه‌های مردم را می‌زدم که اگر کتابی دارند بدهند بخوانم. آنجا هم خانواده‌ها پدرم را و خانواده ما را می‌شناختند. شهر کوچک بود و کتاب قرض می‌دادند. تا اینکه 12‌سالگی، کوچ کردیم و به تهران آمدیم. این اتفاق بزرگی در زندگی‌ام بود. چون همان زمان اگر مثلا کسی از شیراز می‌آمد، من فورا می‌رفتم سراغش که برایم از آنجا بگوید.

* چه چیزهایی برای‌تان جذابیت داشت که می‌رفتید تا درباره‌اش بپرسید؟
باورتان نمی‌شود! مثلا درباره «برف» می‌پرسیدم!

* برف؟!
بله. چون در شهر ما برف نمی‌آمد، گرمسیر بود. ما آنجا برف نمی‌دیدیم و فقط از این و آن شنیده بودیم. یا درباره سینما می‌پرسیدم. حتی یادم است یک‌بار که از یک نفر خواستم برایم توضیح بدهد سینما دقیقا چجور جایی است، گفت سینما جایی است که در آن باران می‌آید ولی هیچ‌کس خیس نمی‌شود! (خنده) طوری که وقتی رسیدیم تهران، اولین چیزی که از پدرم خواستم این بود مرا به سینما ببرد.

* اولین سینمایی که رفتید کجا بود؟
لاله‌زار؛ سینمایی رفتم که اسمش رکس بود. از آن به‌بعد، هر زمانی وقت داشتم می‌رفتم سینما تا حتماً فیلم‌های روز را ببینم. اصلاً خیلی‌ها همین امروز وقتی به من می‌گویند «پاورقی‌نویسی» مرده، من می‌گویم این‌طور نیست. «پاورقی» تغییر شکل داده در قالب سریال‌های امروز. یعنی تماشای سریال در نسل جدید، همان مطالعه پاورقی در نسل گذشته است.

* اما نسل امروز، گذشته از اینکه «پاورقی» را به تعبیر شما همان سریال‌های امروز بدانیم، زیاد کتاب نمی‌خواند! قبول دارید؟
ببینید؛ تحصیلکرده‌های آن‌زمان واقعا کتابخوان بودند. وقتی ما به تهران آمدیم و من به دبیرستان رفتم، خاطرم هست روزی پنج ریال بیشتر پول توجیبی نداشتم. برای همین می‌رفتم کتاب دست دوم کرایه می‌کردم. در کلاس‌مان هم اگر فرض کنید 30 نفر شاگرد بود، 25 نفر کتابخوان بودند. همه هم کتاب نگه می‌داشتند و با هم مبادله می‌کردیم. من یادم است که در کلاس سوم دبیرستان، عضو کتابخانه ملی شدم چون دیگر می‌خواستم کتاب‌ها و آثار مهم جهان را بخوانم. برای همین می‌رفتم کتابخانه ملی که خیابان قوام‌السلطنه بود. یعنی از ناصرخسرو می‌دویدم برای اینکه زودتر برسم.

* چرا می‌دویدید؟!
چون کتابخانه ملی ساعت 7 تعطیل می‌شد. مدرسه ما هم ساعت 4 و نیم تعطیل می‌شد. برای همین می‌دویدم تا به کتابخانه برسم و بنشینم و کتاب بخوانم. این وضعیت‌ طوری بود که من وقتی به کلاس نهم دبیرستان رسیدم، دیگر تقریباً تمام آثار کلاسیک دنیا را خوانده بودم.
از آثار تولستوی و چخوف بگیر تا آثار دیکنز و هوگو و همه بزرگان آن روز ادبیات جهان. همه را من مطالعه کرده بودم. خوب این روی نوشتن من هم تأثیر گذاشت. کلا نسل ما این‌طور بود. واقعا اهل مطالعه بودند.

همین‌ها هم بودند که بعداً بین سال‌های 47 تا 60 بسیاری از مقامات را در اختیار گرفتند. من بسیاری از همکلاسی‌هایم را می‌دیدم که چه در سینما، چه در تئاتر، چه در سیاست و چه در امور اداری شاخص شدند. بسیاری از هنرمندانی که مشهورند؛ مثل علی نصیریان، مثل زنده‌یاد انتظامی، جعفر والی و… مثلاً جعفر والی همکلاس من بود یا پرویز بهرام هم همین‌طور؛ همکلاسم بود. وقتی هم مجله جوانان را منتشر کردم، از این دوستان یادی می‌کردم و می‌آمدند و محبت داشتند.

* بحث مجله جوانان شد. شما با اسم «راما» در مطبوعات نوشته‌اید، با اسم «مهدی اعتمادی» کتاب چاپ کردید و احتمالا اسامی مستعار دیگر! اما به‌نام «ر. اعتمادی» معروف و در حافظه‌ها ماندگار شدید. اصلاً چطور روزنامه‌نگار شدید؟
سال 1335 بود و من دنبال کار می‌گشتم. یادم هست یک روز یکی از دوستان من که در پست‌خانه کار می‌کرد با یک مهندس آشنا بود، مرا فرستاد دفتر او. آنجا طرف به من گفت تو چه کاری بلدی؟ گفتم دیپلم هستم. گفت نه! پرسیدم چه کاری بلدی؟! (خنده) و این مشکلی بود که من آنجا متوجه شدم چون شما وقتی تحصیلاتت تمام می‌شود باید طوری آموزش دیده باشی که بالاخره کاری بلد باشی. خلاصه که این آقا گفت ماشین‌نویسی بلدی؟ گفتم نه! گفت خب برو یاد بگیر بیا اینجا کار کن!

گفتم تعلیم ماشین‌نویسی پول می‌خواهد؟ گفت بله! گفتم چقدر می‌خواهد؟ گفت 400 تومان؛ 200 تومان برای فارسی، 200 تومان برای لاتین. خلاصه این آقا 400 تومان به ما داد برویم ماشین‌نویسی یاد بگیریم. ما هم رفتیم و در یک کلاس ماشين‌نویسی ثبت‌نام کردیم که بشویم ماشین‌نویس. در همین زمان یکی از دوست‌های دوره افسری وظیفه من که پدرش کارمند ثبت و روزنامه‌خوان بود، به من زنگ زد گفت فلانی روزنامه اطلاعات یک کلاس خبرنگاری دایر کرده.

برای اولین‌بار در ایران در سال 1335، مؤسسه اطلاعات یک کلاس خبرنگاری گذاشته بود. چون تا آن زمان روزنامه‌نویس‌های ما روزنامه‌نویسان تجربی بودند. اما وقتی رفتم اسم نوشتم، دیدم 800 نفر شرکت کرده‌اند که از بین این‌ها فقط 15 نفر قرار بود انتخاب شوند! گفتم محال است من قبول بشوم! روز امتحان هم که رفتم و این 800 نفر را دیدم، حتی بلند شدم از در بروم بیرون. یک آقایی بود به‌نام مش‌باقر، نگهبان آنجا بود. گفتم آقا در را باز کن، من نمی‌خواهم امتحان بدهم! گفت نمی‌شود!

گفتم من نمی‌خواهم امتحان بدهم، در را باز کنید بروم! گفت عیبی ندارد، امتحان نده، ولی بنشین آنجا تا امتحان تمام بشود چون من در را باز نمی‌کنم! خلاصه ما رفتیم نشستیم، وقتی سوالات را آوردند، با خودم گفتم عیبی ندارد، حداقل نگاهی بیندازم ببینم سوالات‌شان اصلاً چیست. بعد همینطور که نگاه می‌کردم، دیدم ای‌بابا، من که همه این‌ها را بلدم!

ولی باز هم امیدی نداشتم چون فکر می‌کردم همه‌چیز پارتی‌بازی است و محال است قبول بشوم. برای همین بعد از امتحان اصلاً سراغش را هم نگرفتم، تا اینکه باز آن دوستم به من زنگ زد و گفت تو قبول شدی، نفر ششمی! یعنی 15 نفر قبول شده بودیم که این 15 نفر، بعدها از بهترین روزنامه‌نویس‌های کشور شدند. برای همین من آن «مش‌باقر» را که اجازه نداد از جلسه بیرون بروم، فرشته سرنوشت خودم می‌دانم، چون اگر او نبود من ماشین‌نویس شده بودم!

* چه زمانی در روزنامه شروع به نوشتن داستان کردید؟
«اطلاعات هفتگی» از سال 1320 شروع به کار کرد و همین‌جا بود که «ر. اعتمادی» را ساخت. من هم تا زمان «اطلاعات هفتگی»، در عمرم مطلقاً هیچ داستانی ننوشته بودم. نمی‌دانم چه اتفاقی افتاد، یک روز با خودم گفتم چطور است من هم یک داستان کوتاه بنویسم. ناگهان یاد دوره خدمت افسری وظیفه‌ام افتادم که در آستارا بود، در جنگل‌های آستارا من عاشق شدم. هر روز می‌رفتم جنگل گردش می‌کردم كه عاشق یک دختر شدم و این داستانی بود كه نوشتم. من اسم اين داستان را گذاشتم «گور پریا». اما هرگز فکر نمی‌کردم که سردبیر مجله آن را منتشر کند چون غول‌هایی آنجا کار می‌کردند و داستان می‌نوشتند. خلاصه که خوش‌شان آمد و چاپ کردند و این شد اولین داستان من.

* من جایی خوانده بودم «گور پریا» این‌قدر مشهور شد که شاگردان یک مدرسه وقتی شنیده بودند شما آنجا هستید، سرشان را از کلاس‌ها بیرون آورده بودند و برای‌تان دست تکان داده بودند. این ماجرا واقعیت دارد؟
بله، آن‌موقع پیشنهاد کرده بودم که برای بالا رفتن تیراژ مجله «اطلاعات هفتگی» ما برویم از دبیرستان‌ها گزارش تهیه کنیم. عکسی بگذاریم که چهارصد، پانصد نفر در آن عکس باشند تا خواننده‌ها به‌خاطر عکس‌شان مجله را بخرند. همان هفته، پنجشنبه که داستان من چاپ شد (چون مجله «اطلاعات هفتگی» پنجشنبه‌ها درمی‌آمد)، دوشنبه بعدش من قرار داشتم بروم دبیرستان ایران، در خیابان مولوی.

من با مدیر دبیرستان قرار گذاشته بودم که بروم گزارش را بگیرم. دوشنبه رفتم در که زدم نگهبان در را باز کرد، ساختماني روبه‌رویم بود، سه طبقه، مستطیل شکل، همه پنجره‌ها باز شد و دخترها شروع کردند دست زدن که «گور پریا، گور پریا»! من آنجا فهمیدم که نویسنده جوان‌ها هستم. در واقع جوان‌ها یک نویسنده درام‌نویس می‌خواستند؛ دراماتیک می‌خواستند. آنجا بود که فهمیدم می‌توانم نویسنده جوان‌ها باشم و شدم. به همین جهت وقتی سال 1359، اجباراً کار روزنامه‌نویسی را ترک کردم و خانه‌نشین شدم، داستان‌نویسی من برجا ماند و شهرت و اعتبارم ادامه پیدا کرد.

* «گور پریا» اولین داستان شما بود که بعدها در قالب کتاب چاپ شد. در چه کتابی؟
بعد از «گور پریا»، شش داستان کوتاه دیگر نوشتم که همه در «اطلاعات هفتگی» چاپ شد. همه این‌ها هم سوژه‌هایی واقعی بود که در کتابی با عنوان «دختر خوشگل دانشکده من» منتشر شدند.

* یعنی حتی «دختر خوشگل دانشکده من» سوژه واقعی بود؟
من آن‌زمان همان‌طور که مشغول به کار روزنامه بودم، دانشگاه هم می‌رفتم؛ دانشکده علوم اجتماعی. می‌دانید که آن زمان معروف بود دانشکده ادبیات، دانشکده گل و بلبل است و عاشق‌ترین پسرها هم آنجا درس می‌خواندند.

* بله، خودم دانشکده ادبیات درس خوانده‌ام؛ عاشق آنجا زیاد بود! (خنده)
خب ادبیات است دیگر (خنده). خلاصه آنجا یک دختری بود فوق‌العاده زیبا که خواهان زیاد داشت و خیلی از دانشجویان پسر، خواستگارش بودند. من هم قصه این ماجرا را نوشتم و عنوان کتاب هم شد «دختر خوشگل دانشکده من». این اولین کتابم بود.

* بعد از آن‌هم که با کتاب «توئیست، داغم کن» شهرت بی‌حد و حصری پیدا کردید…
خب آن کتاب حرف جوان‌های آن روز را می‌زد. چون متأسفانه همیشه به جوان‌ها می‌گویند ساکت باش، حرف نزن، تو باید گوش کنی ما به‌عنوان بزرگ‌تر چه می‌گوییم! این کتاب برای این با تیراژهای چندهزار نسخه فروش رفت که من صدای جوان‌ها شده بودم. جامعه تغییر کرده بود و من توانسته بودم این تغییرات را از زبان جوان‌ها در کتابم بیاورم.

داستان هم واقعی بود. اصلا من برای اینکه آن داستان‌ها را بنویسم، با زندگی مردم قاطی می‌شدم. کاری که آن زمان همینگوی می‌کرد. می‌رفت در جنگ‌های اسپانیا شرکت می‌کرد، زخمی می‌شد، بعد از آن «زنگ‌ها برای که به‌صدا درمی‌آیند» را می‌نوشت. یا جک لندن می‌رفت به قطب جنوب و «سپید دندان» می‌نوشت. یعنی در کلِ نهضت داستان‌نویسی هم تغییراتی اتفاق افتاده بود و من هم آماده این قضیه بودم که داستان‌هایم واقعی باشد. به همین جهت برای کتاب بعدی تصمیم گرفتم وارد «شهر نو» بشوم.

* ممکن است جوان‌های امروز فکر کنند «شهر نو» یا همان «قلعه» در آن روزها چه بوده اما خیلی ماجرای تلخی بوده؛ طوری‌که شما عنوان کتاب‌تان را گذاشتید «ساکن محله غم». اما می‌خواهم بدانم قبل از شما هم کسی در مورد آنجا داستانی نوشته بود؟
نه، کسی داستان ننوشته بود. فقط یک آقایی به‌نام دکتر حکیم الهی یک کتاب مقاله‌گونه راجع به آنجا نوشته بود. ولی من می‌خواستم از آنجا قصه دربیاورم. حتی برای اینکه وارد زندگی آنجا بشوم، باید تغییر قیافه می‌دادم؛ موهای ژولیده، لباس ژنده، سر‌و‌صورت درب و داغان… باید برای اینکه وارد آنجا بشوم، یک دعوا راه می‌انداختم!

چون آن‌موقع وقتی جوان‌ها وارد آنجا می‌شدند، با یک عده باج‌گیر مواجه می‌شدند که این باج‌گیرها از «شهر نو» هم باج می‌گرفتند. معمولاً چند نفر بودند که سینی گردو می‌فروختند، فال گردو؛ آن‌موقع فالی 2 ریال بود. این‌ها به جوان‌هایی که وارد آنجا می‌شدند، می‌گفتند باید بخری 5 ریال! آنها هم از ترس می‌خریدند. وقتی یارو آمد جلوی من، من با مشت زدم زیر سینی. چون قصد دعوا داشتم (خنده) زدم زیر سینی گفت هان… تو… فلان… بعد هم خلاصه چاقو کشیدند و ماجرایی شد… (خنده) چون باج‌گیر بودند دیگر! چاقوکش بودند! اما من تمرین جودو کرده بودم که بتوانم از خودم دفاع کنم، البته حتی تا همین الان هم اثر آن چاقویی که خوردم روی بدنم مانده!

*چطور چاقو خوردید؟
به دستم خورد ولی من طرف را کوبیدم زمین. خب من خودم هم در جنوب شهر تقریباً بزرگ شده بودم؛ ناصرخسرو و بوذرجمهری و شاپور و این‌ها. آنجا وقتی می‌بینند که طرف زورش رسیده و دوست‌شان را زمین زده، می‌آیند جدا می‌کنند. آمدند ما را جدا کردند اما نقشه‌ام گرفته بود. بعد رسم‌شان این بود که بعد از دعوا، برای اینکه آشتی بشود، ما را بردند قهوه‌خانه. خلاصه رفتیم آنجا چایی خوردیم و ما پول چایی‌شان را هم دادیم و قرار شد شب بروم پیش‌شان.

طوری شد که مدت سه ماه، شب‌ها در «شهر نو» می‌خوابیدم. تابستان بود و این چاقوکش‌ها و باج‌گیرها و… پشت‌بام می‌خوابیدند. زن‌های «قلعه» هم می‌آمدند می‌نشستند برای شام و من همان‌جا آن‌ها را به حرف می‌گرفتم که قصه زندگی‌شان را بگویند. می‌گفتم میوه‌فروش هستم، چرخ میوه دارم، می‌چرخم و میوه می‌فروشم. به این ترتیب بود که من «ساکن محله غم» را به‌وجود آوردم. فوق‌العاده استقبال شد. هنوز هم به شکل قاچاق چاپ می‌شود و می‌فروشند. حتی هنوز هم بعضی‌ها که مرا می‌بینند می‌گویند نویسنده «ساکن محله غم». چون یک تراژدی بود دیگر. یک کار تراژیک بود.

* بله، ساکنان آنجا متأسفانه عموماً از طبقات فرودست بودند؛ یعنی فضایی بود پر از آسیب‌های اجتماعی.
دقیقاً. بیشترشان روستایی بودند. خیلی‌هايشان فریب خورده بودند. به آنها وعده می‌دادند برویم تهران، بهترین لباس را برای‌تان می‌خریم، زندگی‌ات را عوض می‌کنیم و چه و چه. این‌ها هم که وضع مالی خوبی نداشتند، فریب می‌خوردند و می‌آمدند.

* بعد از آن‌هم که خوردید به ماجرای خانه‌نشینی و بی‌کاری. فکر کنم بیشتر از 10 سال خانه‌نشین بودید. چرا؟
آقای دعایی که آمد مسئول مؤسسه اطلاعات شد، من را خواست و البته انصافاً خیلی هم احترام گذاشت ولی گفت مجله شما باید مطالبی هم داشته باشد که ما در نظر داریم. برای همین گفتند یک نفر را معرفی می‌کنند که در کنار من باشد و 10 صفحه از مجله را به آن مطالب مورد نظرشان اختصاص بدهد اما من قبول نکردم.

* چرا؟
خیلی خودمانی گفتم که «آقای دعایی، ماما که دو تا شد، بچه از دست می‌رود! من هم که سبکم طور دیگری است، به من یک مرخصی شش ماهه بدهید بی‌حقوق، من می‌روم و مطالعه می‌کنم و عاقبت می‌آیم حالا هر جایی که مؤسسه اطلاعات بخواهد، آنجا کار می‌کنم.» ایشان هم ورقه مرخصی به من داد ولی چهار روز بعد، همه‌چیز عوض شد. چون آن‌موقع یک عده‌ای تنگ‌نظر فهرستی درست کرده بودند که فلانی «نوکر امپریالیسم» است، آن یکی نمی‌دانم «نابودکننده جوان‌ها» هست و نمی‌دانم فلانی فلان است و از این صحبت‌ها.

گفتند پرونده ما را داده‌اند دادگاه انقلاب! بعدا شنیدم دادگاه انقلاب دنبال ما آمده ولی من دیگر از آن خانه قبلی رفته بودم. حتی خیلی‌ها فکر کردند من از ایران رفته‌ام. درحالی‌که من خانه بودم. زندگی‌ام هم با سختی می‌گذشت. چون دیگر حقوقی نداشتم. روزی 10 تومان داشتم؛ یک نان می‌شد، کمی پنیر. همین!

* این خانه‌نشینی چقدر طول کشید؟
13 سال. این 13 سال را من در سکوت گذراندم و در خانه مطالعه می‌کردم. تا اینکه یک روز مطلبی از من چاپ شد با این عنوان که «چقدر دلم می‌خواست که به جنگ ایران و عراق می‌رفتم و یک رمان جنگی از آنجا درمی‌آوردم». صبح فردای آن روزی که این مصاحبه از من چاپ شد، زنگ زدن‌ها شروع شد!

* چه سالی بود؟
دوره آقای خاتمی بود، آقای مهاجرانی وزیر بودند. بعد هم به آقای جمشیدی که آن مطلب را از من چاپ کرده بودند گفتند که اگر آقای اعتمادی ایران است بگویید اگر کتابی دارد، بیاید مجوز می‌دهیم. و همین یک جمله کافی بود! همین یک جمله اشتیاقی در من به وجود آورد که ظرف مدت یک هفته «آبی عشق» را نوشتم. البته ناشر گفت اجازه داده‌اند «اعتمادی» روی جلد کتاب‌هایت بخورد اما «ر.‌» نباشد! چون گفته بودند یک عده به «ر.» حساسیت دارند!‌ (خنده)

داخل شناسنامه من، اسمم هست «رجب‌علی» اما همان زمان چون خیلی مریض شده بودم، گفته بودند به یک اسم دیگر صدایش کنیم تا بنا به اعتقادشان، حالم خوب شود. برای همین اسمم را گذاشته بودند «مهدی». اصلاً تا زمانی‌که مادر بنده در قید حیات بودند، اگر شما تماس می‌گرفتید می‌گفتید «رجب‌علی»، می‌گفت نمی‌شناسم! یعنی باید می‌گفتید با مهدی کار دارید تا جواب‌تان را بدهد. حتی هنوز هم در خانواده و بین دوستان نزدیک مرا «مهدی» صدا می‌زنند. همین شد که ما کتاب را به‌نام «مهدی اعتمادی» چاپ کردیم.

* البته مردم خیلی از این تغییر نام استقبال نکردند چون کتاب‌های شما را با نام «ر. اعتمادی» می‌شناختند…
بله، ولی آن دوستان محبت کردند و حتی «اتوبوس آبی» را هم از من با همین نام «مهدی اعتمادی» چاپ کردند. تا اینکه بعد اوضاع تغییر کرد و آقای رحیمی، روی جلد «عالیجناب عشق» دوباره نوشت «ر. اعتمادی». حالا از آن سال به بعد من حدود 20 رمان نوشته‌ام.

* در مجموع چند رمان دارید؟
در مجموع 42 رمان نوشته‌ام. البته حدود 7 جلد یا 8 جلد از این‌ها مجوز نگرفته و بخشی هم که قبلا چاپ شده بود، ممنوع شده. اما در مجموع اگر بخواهم بگویم حدود 12 تا 13 کتابم الان در ویترین کتابفروشی‌ها هست.

آخرین تحولاتفرهنگیرا اینجا بخوانید.