داستان کوتاه «بی‌سر» نوشته خولیو کورتاسار، داستان‌نویس فقید آرژانتینی است که در کتاب «فراری‌ها» منتشر شده است. اگر خوشتان آمد دنبال داستان رو به‌آسمان در شب نوشته همین نویسنده بگردید که در مجموعه داستانی به همین نام منتشر شده. نسخه صوتی «رو به آسمان در شب» رایگان به‌وفور در اینترنت پیدا می‌شود:

روزی مردی را گردن زدند امما چون در آن میان اعتصاب در گرفته بود، نتوانستند چالش کنند و مرد هم ناچار شد بی‌سر به زندگی ادامه دهد و خوب و بد، گلیمش را از آب بکشد.

بلافاصله پی برد چهار حس از حس‌های پنج‌گانه‌اش همراه با کلّه‌اش رفته‌اند. فقط حسّ لامسه -امّا تمام هوش و حواسش- مانده بود و آن وقت این مرد روی نیمکتی در میدان لاوال نشست و شروع به لمس برگ‌های درخت‌ها کرد و کوشید هر کدام را به جا بیاورد و اسم‌هایشان را ذکر کند. با گذشت چند روز، یقین حاصل کرد که یک برگ اکالیپتوس، یک برگ چنار، یک برگ ماگنولیا و یک سنگ کوچک سبز روی زانوهایش قرار دارد.

مرد وقتی فهمید که این تکّۀ آخر، یک سنگ سبز است، دو روز تمام به شدّت هاج و واج ماند. سنگ بودنش درست و ممکن بود امّا سبز بودن خیر. برای امتحان در ذهنش مجسّم کرد که سنگ سرخ است ولی بی‌درنگ احساسی چون بیزاری شدید و انکار دروغی به آن وضوح به سراغش آمد، زیرا سنگ مطلقاً سبز بود و مثال قرصی گرد و صاف، و آدم خوشش می‌آمد که لمسش کند.

مرد وقتی پی برد که گذشته از این‌ها، سنگ شیرین هم هست، به شدّت غرق حیرت شد و باید مدّتی می‌گذشت تا بتواند موضوع را هضم کند و آن وقت جانب شادی را -که به هر حال بهتر است- گرفت، زیرا برایش مسلّم شد که مثل حشره‌هایی که اندام‌های بریده‌شان را از نو می‌سازند، او هم می‌تواند به نحوی دیگر همه چیز را حس کند. مرد که این کشف، او را برانگیخته بود، نیمکتش را ترک کرد. خیابان لیبرته را زیر پا گذاشت و به خیابان می‌یو رسید و همه می‌دانند که به علّت وجود رستوران‌های متعدّد اسپانیایی، انواع بوهای سرخ‌کردنی از آن برمی‌خیزد. مرد آگاه از اینکه حسّ تازه‌ای به او داده می‌شود، به یک سمت رفت امّا چون از لحاظ جهت‌یابی هنوز اطمینان نیافته بود، نمی‌دانست به شرق می‌رود یا غرب ولی به نحوی خستگی‌ناپذیر پیش رفت و امیدوار بود که هر لحظه چیزی بشنود، چون شنوایی یگانه حسّی بود که هنوز نیافته بود. در واقع، آسمانی رنگ‌پریده، مثل آسمان سپیده‌دم می‌دید، با انگشت‌های نمدار و ناخن‌هایی که در کف دستش فرو می‌رفتند. دست‌های خودش را لمس می‌کرد، بویی چون بوی عرق تن حس می‌کرد و در ذائقه‌اش طعم فلز و کنیاک بود. تنها چیزی که نداشت شنوایی بود و ناگهان صاحب آن هم شد و آنچه شنیده می‌شد همچون خاطره‌ای بود، زیرا چیزی که از نو می‌شنید، حرف‌های کشیش زندان بود؛ حرف‌هایی تسلّی‌بخش، امید‌دهنده، حرف‌هایی به خودی خود بسیار زیبا ولی افسوس که آن گفتار بس مکرّر و آسیب‌دیده از فرط بازگویی، چه آهنگ فرسوده‌ای داشتند.

تازه‌ترین تحولاتفرهنگیرا اینجا بخوانید.