شما در حوزه‌ی ترانه کار کرده‌اید، در حوزه‌ی شعر کار کرده‌اید، آواز پاپ خوانده‌اید و در کل با این مباحث آشنا هستید. کتابی که چاپ کرده‌اید، مجموعه‌ای «قطعه‌ ادبی» است؟ «دل‌نوشته» است؟ متنی از نوع «تأملات» است؟ یا «شعر»؟

راستش من به دل‌نوشته و این مسائل چندان اعتقادی ندارم. این کتاب به زعم من شعر بوده که منتشر کردم اما داعیه‌ی شعر بودنش را ندارم یعنی در ذهن خودم فکر می‌کردم که این می‌تواند ظرفیت شعر بودن را داشته باشد اما در عین حال هم می‌تواند از نقطه نظر بعضی دوستان شعر نباشد و من هم اصراری در این مورد ندارم که این شعر هست یا نیست. من فکر می‌کنم هست اما اگر کسی انتقادی دارد که نیست، مشکلی ندارم و بگوید نیست. به نظرم مهم این است که مفاهیم به مخاطب منتقل بشود؛ حالا اسم آن هر چیزی که می‌خواهید بگذارید. ضمن اینکه بستگی دارد به اینکه ما چه تعریفی از شعر ارائه بدهیم. اگر قرار است تعریف کلاسیک داشته باشیم باید بگوییم که تمام اشعار سپید و‌ آزاد، شعر محسوب نمی‌شوند، اما اگر قرار است به شعر به عنوان یک بیان پخته و عاطفی‌گونه مفاهیم و احساسات یک هنرمند نگاه کنیم، اتفاقاً شعر است.

راستش تعریف من از شعر نوعی بیان عاطفی یا خیال‌انگیز است که مستقیما در «زبان» شکل می‌گیرد. یعنی اگر «زبان» را از آن بگیرید، شعری باقی نمی‌ماند؛ می‌شود «نثر». مثلاً فروغ ابتدای شعر «آیه‌های زمینی» می‌گوید: «و راه‌ها ادامه خود را / در تیرگی رها کردند». این بند به نظر ساده می‌رسد اما تمام قابلیت‌های زبانی در آن با ضرافت استفاده شده. شعر بلافاصله تصویری از راهی را به ذهن می‌آورد که ما نمی‌توانیم پایانش را ببینیم چراکه چند قدم جلوتر از آن تاریک است و معلوم نیست به کجا ختم می‌شود. شما اگر یکی از واژه‌های این شعر را جابه‌جا کنید یا بخواهید برای آن مترادف بیاورید، کل شعر آسیب می‌بیند. چون شاعر از قابلیت‌های فراوان زبانی استفاده کرده؛ «استعاره»‌ (مقصد زندگی معلوم نیست)، «تشخیص» (به راه تشخص داده و آن را کسی فرض کرده که انگار می‌تواند تصمیم بگیرد و دنباله خود را هر جا که خواست رها کند)، «موسیقی درونی»، «ایجاز» و چندین چند صنعت شعری دیگر. برای همین هم هست که گفته‌اند شعر ناب، قابل ترجمه نیست و مترجم فقط می‌تواند فحوای کلام را منتقل کند چون کار شاعر، کار با زبان است و وقتی زبان تغییر کند، کار او عقیم می‌ماند.

به هر حال این هم یک رویکرد در تعریف شعر هست اما به نظر من شاعران جهان‌وطن، فراتر از این تعریف قرار می‌گیرند. مثلاً رومی یک شاعر جهان‌وطن است، اتفاقاً زبان‌پرداز هم هست اما اشعارش ترجمه شده‌ و در تمام دنیا مخاطبان خودش را یافته. چرا؟ چون به مسائلی اشاره می‌کند که دغدغه‌های جمیع بشریت است و اتفاقاً این موضوعی است که اهمیت شعر را مشخص می‌کند. حالا اگر شما ظرافت‌های زبانی و صنایع شعری را بدانید، بیشتر لذت می‌برید اما اگر ندانید هم، باز می‌توانید مخاطب آن شعر باشید و لذت ببرید.

راستش من این مسأله را مطرح کردم به خاطر اینکه با رواج شبکه‌های اجتماعی و گسترش فضای مجازی، شعر کم کم دارد به نوعی بی‌تعریفی می‌رسد. هر کس دلش خواست هر چه خواست منتشر می‌کند و اسمش را می‌گذارد «شعر». در حالی که «شعر» انقدرها هم سیّال و بی‌تعریف نیست که بشود به هر نوشته خیال‌انگیزی نسبت داد.

من خودم منتقد این قضیه هستم. ببینید؛ هر چیزی استانداردی دارد. شما می‌توانید یک چیزی با گِل درست کنید و بگویید من یک فنجان درست کردم. بعد می‌شود همان را با ظرافت اساسی درست کرد و یک فنجان نفیس گران‌قیمت ساخت. فرق کار یک استاد با یک آماتور در همین است؛ در ظرافت و جزئیات ماجرا؛ وگرنه اتفاقاً من بین این آدم‌های آماتور زیاد می‌بینم که چه ایده‌ها و سوژه‌های خوبی دارند اما چون به کار پرداخت وارد نبوده‌اند، سوژه را سوزانده‌اند. من فکر می‌کنم آن کسی که باید به استاندارد برسد بالاخره یک زمانی می‌رسد، منتها متأسفانه فضای مجازی این بستر را در اختیار آماتورها می‌گذارد که مشق‌هایشان را منتشر کنند. معتقدم اگر کسی احساس می‌کند توانایی نوشتن شعر را دارد، باید مشق‌هایش را در خفا انجام بدهد و وقتی به مرحله‌ی استاندارد رسید،‌ آثارش را منتشر کند و در دسترس عموم قرار دهد. من واقعاً ادعایی ندارم اما از یک جایی به بعد دیگر احساس کردم که شعرهایم استاندارد انتشار را دارند و منتشرشان کردم. در مورد معضلی که گفتید هم با شما موافقم که وجود دارد اما خب علاقه‌مندان حوزه‌ی ادبیات باید دقت داشته باشند که تمرین‌ها و مشق‌هایشان با اثری که به یک استاندارد مشخص رسیده، تفاوت دارد.

اما از بحث فرم که بگذریم، من در بررسی محتوایی کتابی که منتشر کردید، به چهار گونه و چهار دسته فکر و ایده رسیدم. اول کارهایی که عاشقانه‌ست و مضامینی دارد از قبیل گله از یار، بی‌وفایی و بی‌مهری معشوق و همان سنت مألوف و آشنایی که ما در اغلب اشعار عاشقانه می‌بینیم. دوم اشعاری که شاعر در کودکی‌های خودش دنبال نوعی معصومیت از دست رفته است و از بزرگ شدنش هراس دارد. مثلاً در صفحه ۱۴ می‌گویید: «پدر / بلند شو / بلند شو بگو / اینجا کجای خاطرت‌مان است؟ / من می‌خواهم از نیمه راه باز گردم / بلند شو». سوم، شعرهایی که با جهان پیرامون سر و کار دارند و در کل حاوی دغدغه‌های هستی‌شناختی شاعر هستند. در این گونه اشعار، پرسش محوری این است که من به عنوان یک انسان در کجای «هستی» قرار دارم. در این مدل شعرها، ما با فکر و ذهنیت سیامک عباسی به عنوان یک فرد مواجه هستیم درحالی‌که مثلا در اشعار عاشقانه، مشترکات شما با شاعران دیگر انقدر زیاد است که فردیت‌تان را احساس نمی‌کنیم. و چهارم هم شعرهایی که بیانگر آسیب‌های اجتماعی است یا گریزهایی به زندگی شهری.

ممنونم که موشکافانه کتاب را بررسی کردید، به تقسیم‌بندی درستی هم رسیدید. راستش این کتاب نتیجه سلسله‌ تفکراتی است که هر کسی ممکن است در طول زندگی‌اش با آن مواجه شود. در واقع این کتاب از نظر محتوایی به چهار قسمت تقسیم شده است. البته ترتیب تقسیم‌بندی‌هایی که ما انجام دادیم نسبت به آن چه که شما عنوان کردید کمی متفاوت است. بخش اول برمی‌گردد به «کودکی»، به حس و حالی که من از خاطرات کودکی‌ام دارم یا به قول شما حسی که من در کودکی جا گذاشتم و حالا دنبالش می‌گردم. بخش دوم برمی‌گردد به اتفاقات «عاشقانه» که اتفاقاً کوتاه‌ترین بخش این کتاب است. بخش سوم مربوط به دریافت‌های شخصی من از «جامعه» است و بخش چهارم که ما اسمش را گذاشتیم «مرگ» ولی در واقع همان‌طور که گفتید می‌توان آن را به نگاه‌های هستی‌شناختی هم تعبیر کرد. این چهار قسمت دقیقا محتوای فکرهای من بود.

نسخه کامل این مصاحبه را می توانید در شماره امروز هفت صبح مطالعه کنید

سایر اخبارفرهنگیرا از اینجا دنبال کنید.