هفت صبح| گاهی بعضی صداها از دل ساز بیرون نمی‌آیند؛ از دل خاک برمی‌خیزند. صدایی که هم بوی کوچ می‌دهد، هم طعم دلتنگی، هم ردّی از زندگی در مسیرهای دور. عطاءالله جنگوک از همان دست هنرمندانی بود که تار و سه‌تارش فقط ابزار نبودند، واسطه‌ای بودند برای روایت زیستی که در کوه و دشت و ایل جریان دارد. سالروز رفتنش، فرصتی است برای بازگشت به آن صدا؛ صدایی که هنوز در حافظه جمعی موسیقی ایران زنده است.

 از لار تا تهران؛ مسیر یک گوشِ جست‌وجوگر


داستان جنگوک با یک شهر جنوبی شروع می‌شود؛ لار، جایی که موسیقی بیش از آنکه آموخته شود، شنیده می‌شود. او در نوجوانی با همان شنیده‌ها مسیرش را پیدا کرد. روایت‌هایی هست از روزهایی که با رادیویی ساده، ساعت‌ها پای نغمه‌ها می‌نشست و بعد با چوب و نخ، چیزی شبیه ساز می‌ساخت تا آن صداها را تکرار کند. این جست‌وجوی ساده، بعدها به مسیری جدی در تهران رسید؛ جایی که شاگردی در محضر علی‌اکبر شهنازی، برایش معنای دیگری پیدا کرد.


نزد شهنازی، موسیقی دستگاهی را آموخت؛ با وسواس، با دقت، با تمرین‌های طولانی. اما آنچه جنگوک را متمایز کرد، فقط وفاداری به ردیف نبود؛ او در همان چارچوب، گوشش را به سمت صداهای دیگر هم باز نگه داشت. در مرکز حفظ و اشاعه موسیقی، کنار نسلی از مهم‌ترین نوازندگان زمانه، یاد گرفت چگونه میان سنت و تجربه، پلی بسازد. پلی که بعدها مسیر اصلی کارش شد.

 

 صدای کوچ؛ وقتی تار بوی ایل می‌گیرد


جنگوک از جایی به بعد، راهش را کمی جدا کرد؛ نه از موسیقی، که از جریان رسمی آن. توجهش به موسیقی نواحی، انتخابی بود که مسیرش را شکل داد. او دنبال بازسازی یک حس بود؛ حس کوچ، حس جابه‌جایی، حس زندگی در حرکت. آثاری مثل «مال کنون» و «هی جار» فقط مجموعه‌ای از ملودی‌ها نیستند، نوعی تجربه شنیداری‌اند که شنونده را به دل یک زیست واقعی می‌برند.
ویژگی مهم کارش در همین‌جاست؛

 

او معتقد بود برای بیان موسیقی محلی، الزاماً نیازی به سازهای بومی نیست. با تار و سه‌تار، صدایی خلق می‌کرد که به طرز عجیبی به حال‌وهوای ایل نزدیک می‌شد. حتی در برخی اجراها، از سه‌تار صدایی بیرون می‌کشید که یادآور زنگوله‌های گوسفندان بود؛ جزئیاتی که نشان می‌دهد نگاهش به موسیقی، صرفاً تکنیکی نبود، زیستی بود.
این نگاه، باعث شد آثارش رنگی از صداقت داشته باشند؛ بی‌ادعا، بی‌هیاهو و در عین حال ماندگار. شاید به همین دلیل است که بسیاری از مخاطبان، حتی اگر نامش را ندانند، با شنیدن قطعاتش، احساس آشنایی می‌کنند.

 

 مردی آرام، صدایی ماندگار


در میان روایت‌هایی که از جنگوک مانده، یک ویژگی بیش از هر چیز تکرار می‌شود: آرامش. او از آن دست هنرمندانی بود که چندان در پی دیده شدن نبود. کار می‌کرد، می‌ساخت، آموزش می‌داد و در سکوت مسیرش را ادامه می‌داد.شاگردانش از دقت و وسواسش در آموزش می‌گویند؛ از اینکه چطور ردیف را با همان ظرافتی که آموخته بود، منتقل می‌کرد. همکارانش از دوستی‌های عمیق و بی‌تکلفش حرف می‌زنند و مخاطبانش، از احساسی که در آثارش جریان دارد.


مرگش، در اول اردیبهشت، پایانی بر یک مسیر بود، اما نه بر صدایی که ساخته بود. آن صدا همچنان در گوشه‌های مختلف موسیقی ایران شنیده می‌شود؛ در نغمه‌هایی که بوی خاک می‌دهند، در ملودی‌هایی که ردّی از کوچ دارند، در لحظاتی که موسیقی، از یک هنر فراتر می‌رود و به تجربه‌ای انسانی تبدیل می‌شود.جنگوک شاید در هیاهوی رسمی موسیقی کمتر دیده شد، اما در لایه‌های عمیق‌تر، جایی که صداها ماندگار می‌شوند، جای خودش را پیدا کرد. امروز، وقتی به آثارش گوش می‌دهیم، بیشتر از هر چیز، با یک حس روبه‌رو می‌شویم؛ حسِ زندگی در حرکت، حسِ رفتن و بازگشت، حسِ انسانی که میان شهر و ایل، میان آموزش و تجربه، راه خودش را پیدا کرد و آن را با ما قسمت کرد.