
فیلم دارای یک خط داستانی ساده اما جذاب است: قاتلی حرفهای قصد دارد یکی از برجستهترین افراد این حرفه را شکار کند. چنین خلاصهای برای مخاطبان علاقهمند به آثار اکشن میتواند هیجانانگیز و قابل تأمل باشد، و به نظر میرسد بخشی از فروش فیلم نیز مدیون همین روایت کلی است. با این حال، کل اثر تنها بر پایهی همین خط بنا شده و با تکیه بر کلیشههای رایج سینمای اکشن، هیچ نوآوری تازهای ارائه نمیدهد. ضعف داستانی نه تنها به شخصیتپردازی و روند پیشبرد لطمه میزند، بلکه نقاط قوت احتمالی اثر را نیز تحتالشعاع قرار میدهد. موقعیتهای فرعی و موازی نیز ساده و بدون پیچیدگی خاصی هستند و همین امر باعث کاهش جذابیت کلی فیلم میشود. این نکته نشان میدهد که فیلم در سطح روایت، به جای گسترش و تعمیق، به تکرار و سطحینگری بسنده کرده است.
کارگردانی فیلم یکی از نقاط ضعف جدی آن است. دکس تیلور که پیشتر آثاری همچون «انزوا»، «کشتار کمپانی» و «بهترین مرد» را در کارنامه دارد، این بار نیز، از فرمول همیشگی اکشن استفاده کرده است. او با تمرکز بر تعلیقهای سطحی، لحظات پرهیجان و بهرهگیری از سلاحهای گرم تلاش کرده جذابیت ایجاد کند؛ اما نتیجهی آن چندان موفقیت آمیز نیست. جایگاه دوربین، بازیگردانی و میزانسنها به دلیل ضعف کارگردانی آسیب دیدهاند و در مجموع اثر از منظر کارگردانی ناتوان و غیرقابل قبول جلوه میکند. این ضعف نشان میدهد که کارگردان نتوانسته است میان عناصر بصری و روایی هماهنگی ایجاد کند و همین امر باعث شده فیلم فاقد انسجام در شکل و فرم خود باشد.
بازیگران نیز نتوانستهاند کیفیت مطلوبی ارائه دهند. اسکات مارتین و دولف لاندگرن به عنوان شخصیتهای اصلی اثر، بازیهایی بیاحساس و فاقد عمق ارائه کردهاند. از دیگر بازیگران این فیلم، میتوان به: مایکل جای وایت، شارلوت کرک، استفانی بران و جیبی یوول اشاره کرد. کاراکترها حتی در حد تیپهای سینمایی نیز شکل نگرفتهاند و صرفاً افرادی هستند که دیالوگهایی رد و بدل میکنند تا داستان پیش برود. ضعف فیلمنامه موجب شده بازیگران نتوانند احساسات صحنهها را به مخاطب منتقل کنند و همین امر آشفتگی در بازیگری را تشدید کرده است. این مسئله نشان میدهد که بازیگران بدون پشتوانهی فیلمنامه و کارگردانی دقیق، نمیتوانند نقشها را به سطحی باورپذیر ارتقا دهند.
فیلمنامهی اثر نیز ساده، فاقد محتوای کافی و بدون منطق روایی است. آشکار است که دکس تیلور برنامهای برای پرورش متن و تبدیل آن به ساختاری قابل قبول نداشته و تنها با تکیه بر کلیشههای آشنا و تعلیقهای سطحی تلاش کرده فیلم را پیش ببرد. در نتیجه، ایدهی اولیهی خوب فیلم قربانی ضعف فیلمنامه شده است. اگر متن با قدرت بیشتری پرداخته میشد، شاید محتوای کلی اثر به هدر نمیرفت و میتوانست ارزش بیشتری بیابد. این نکته نشاندهنده ی آن است که ضعف فیلمنامه نه تنها روایت را سطحی کرده، بلکه فرصتهای خلاقانه را نیز از بین برده است و این مسئله، فروش فیلم را، با مشکل مواجه خواهد کرد.
از دیگر ضعفهای جدی «پروتکل خروج» جلوههای ویژهی آن است. جلوههای بصری، کودکانه و غیرقابل پذیرشاند و نمیتوانند مخاطب را قانع کنند. در ژانر اکشن، جلوههای ویژه باید باورپذیر باشند؛ در غیر این صورت اثر آسیب جدی میبیند. به نظر میرسد کمبود بودجه عامل اصلی این ضعف بوده است. گریم نیز وضعیتی مشابه دارد. طراحی گریم برای بازیگران برنامهریزی نشده و صرفاً با آرایش سطحی تلاش شده رفع تکلیف شود. در صحنههای پس از درگیری نیز تغییرات لازم در چهرهها دیده نمیشود و همین امر باورپذیری را از بین میبرد. این ضعف نشان میدهد که فیلم حتی در سطح فنی نیز نتوانسته استانداردهای لازم را رعایت کند.
طراحی صحنه و لباس نیز به شدت به فیلم آسیب زده است. صحنهها در لوکیشنهای مختلف آشفته و بیهدفاند و خلاقیتی برای ارتقای ارزش سینمایی اثر به کار نرفته است. در محیطهای محدود مانند اتاقها و انبارها این ضعف بیشتر نمایان میشود. بنظر می رسد هدف کارگردان، ضبط اثر، در همان وضعیت لوکیشن بوده و تمایلی به افزایش درام در اتمسفر کلی هر سکانس نداشته است. طراحی لباس نیز کاملاً عادی و فاقد تناسب با ژانر اکشن است. اگرچه در یک فیلم درام ممکن است چنین انتخابی قابل دفاع باشد، اما در اثری که قصد دارد در ژانر اکشن حرکت کند، لباسها باید متناسب با فضای کلی و محیط اطراف طراحی شوند. این مسئله نشان میدهد که فیلم در طراحی بصری نیز فاقد انسجام و هماهنگی است.
موسیقی فیلم نیز نتوانسته کیفیت لازم را ارائه دهد. یاگمور کاپالان، که سابقهی آهنگسازی آثاری همچون آلاروم و زره را در کارنامه ی خود داشته، در جدیدترین فیلم خود، بسیار ضعیف عمل کردهاست. موسیقی متن که باید با توجه به ژانر دراماکشن، فضایی تاریک و هیجانانگیز ایجاد کند، ضعیف و نامتناسب است. انتخاب نادرست ریتم باعث شده، موسیقی حالتی فانتزی پیدا کند و برخی سکانسها ناخواسته وارد فضای کمدی شوند. این امر موجب سردرگمی مخاطب در هنگام تماشای فیلم میشود. بهتر بود موسیقی با احتیاط و دقت بیشتری انتخاب و تنظیم میشد؛ به طوریکه هم در محتوا و هم در فرم بصری اثر، جذاب، قابل قبول و هماهنگ با فضای هر سکانس باشد.
تنها نقطه قوت نسبی فیلم تدوین آن است. جیک بوچهیت که پیشتر با دکس تیلور همکاری داشته، توانسته با استفاده از کاتهای مناسب و توجه به موقعیتها تا حدی فضای فیلم را قابل تحمل کند. البته تدوین نیز در برخی لحظات ضعیف و بیدقت است، اما در مقایسه با سایر عناصر فیلم وضعیت بهتری دارد.
تیتراژ آغازین نیز از معدود بخشهای قابل قبول اثر است. هرچند ارتباط چندانی با محتوای فیلم ندارد و بیشتر یادآور آثار کمدیاکشن است، اما توانسته فضای کلی فیلم را تا حدی معرفی کند. این نکته نشان میدهد که تدوین و تیتراژ، هرچند محدود، توانستهاند بخشی از ضعفهای دیگر را جبران کنند.
در مجموع، «پروتکل خروج» را میتوان یکی از ضعیفترین آثار ژانر دراماکشن دانست. فیلمی که با وجود ایدهی اولیهی مناسب، به دلیل فیلمنامهی سطحی، کارگردانی نادرست، بازیگری ضعیف، جلوههای ویژهی غیرقابل قبول و موسیقی نامتناسب نتوانسته انتظارات مخاطبان را برآورده کند. این اثر نمونهای روشن از آن است که صرف داشتن یک ایدهی جذاب برای موفقیت کافی نیست؛ بلکه نیازمند پرداخت دقیق، جلوه های ویژهی باورپذیر، بازیگری حرفهای و استفاده درست از عناصر فنی است. در نتیجه مشخص است که فیلم نه تنها در سطح روایت، بلکه در سطح اجرایی نیز ناکام بوده و نمیتواند جایگاهی در میان آثار موفق ژانر پیدا کند.






