هفت صبح| عصر است. همان ساعت‌هایی که نور کمرنگ آخر روز روی دیوارهای خانه می‌نشیند و آدم میان خستگی روز و تاریکی شب معلق می‌ماند. در گوشه مبل لم داده‌ام و قسمت تازه‌ای از یک سریال را تماشا می‌کنم. تصویرها می‌آیند و می‌روند؛ آدم‌هایی که زندگی‌هایشان در قاب تلویزیون جلو می‌رود، حرف می‌زنند، می‌خندند، تصمیم می‌گیرند.بیرون اما داستان دیگری جریان دارد.


هر چند دقیقه یک بار صدای پدافند در شهر می‌پیچد؛ صدایی که از دور شروع می‌شود، از کوچه‌ها عبور می‌کند، از پنجره‌ها وارد خانه‌ها می‌شود و جایی در ذهن آدم می‌نشیند. صدایی فلزی، خشک و سنگین؛ مثل خطی که کسی روی شیشه بکشد. شهر در آن صدا فرو می‌رود و دوباره آرام می‌شود، بعد باز همان صدا.


تلویزیون روشن است، اما ذهن بیشتر درگیر آن صدای بیرون است. انگار هر بار که پدافند بلند می‌شود، تصویر سریال چند ثانیه عقب می‌رود. تمرکز از صفحه می‌گریزد و گوش‌ها به سمت پنجره می‌چرخند.چند روز بیشتر تا نوروز نمانده است. همان روزهایی که معمولاً شهر بوی خرید، سبزه و هیاهوی آخر سال می‌دهد. امسال هوا حال دیگری دارد؛ نوروز پشت در ایستاده است و شهر در سکوتی محتاط نفس می‌کشد.
و بعد ناگهان اتفاقی می‌افتد که هیچ سناریویی در سریال تلویزیون هم نمی‌تواند پیش‌بینی‌اش کند.


از کوچه صدای موسیقی می‌آید.در ابتدا آرام است؛ مثل کسی که آهسته در بزند. بعد واضح‌تر می‌شود. صدایی کشدار و موج‌دار که میان دیوارهای کوچه می‌پیچد. آکاردئون.نوازنده خیابانی.صدا از همان جایی می‌آید که همیشه می‌آید؛ از سر کوچه یا شاید چند قدم جلوتر. همان نوازنده‌ای که سال‌هاست گاهی در این حوالی می‌ایستد و ساز می‌زند. صدای سازش همیشه برایم حکم سوهان روح دارد. کشیده، بلند و گاهی بیش از حد تکرارشونده.


اما این عصر اتفاق عجیبی می‌افتد.همان صدایی که همیشه آزاردهنده به نظر می‌رسد، در دل آن همه صدای فلزی و ناآرام، ناگهان تبدیل به چیزی دیگر می‌شود.انگار کسی پنجره‌ای در هوای سنگین شهر باز کرده باشد.

 

موسیقی در خلوت خانه


آکاردئون آهسته بالا می‌رود و پایین می‌آید؛ مثل موجی نرم که میان کوچه حرکت کند. صدای پدافند هنوز در دوردست شنیده می‌شود، اما موسیقی راه خودش را باز می‌کند. نت‌ها از لابه‌لای دیوارها عبور می‌کنند، از شیشه پنجره می‌گذرند و وارد اتاق می‌شوند.دستم روی کنترل تلویزیون متوقف می‌شود. تصویر سریال همچنان جلو می‌رود، اما توجه جای دیگری است.


نوازنده آواز هم می‌خواند. صدا کمی خارج از کوک است؛ همان‌طور که گاهی در آوازهای خیابانی پیش می‌آید. با این حال احساسی در آن صدا جریان دارد که کاملاً آشناست. چیزی میان دلتنگی و امید. همان حسی که در روزهای آخر سال در هوا معلق می‌ماند.در کوچه کسی ایستاده است و برای شهری که زیر سایه صداهای خشن نفس می‌کشد، موسیقی می‌نوازد.


آکاردئون ساز عجیبی است؛ صدایش شبیه نفس کشیدن است. باز می‌شود، جمع می‌شود، باز می‌شود. انگار شهر خودش نفس می‌کشد. هر بار که ساز باز می‌شود، کوچه پر از صدا می‌شود و وقتی بسته می‌شود، چند لحظه سکوت میان نت‌ها می‌نشیند.همان لحظه متوجه می‌شوم صدای پدافند دیگر مرکز توجه نیست.موسیقی آرام‌آرام جای آن را می‌گیرد.

 

چند قدم مانده به نوروز


نوروز همیشه با صداها همراه است؛ صدای خرید، صدای مهمانی، صدای خنده‌های بلند در خانه‌ها. امسال آن صداها کمتر شنیده می‌شوند. شهر در حالتی میان انتظار و احتیاط زندگی می‌کند.و درست در همین روزها، در همین فاصله کوتاه تا تحویل سال، یک نوازنده آکاردئون در کوچه ایستاده است و قطعه‌ای می‌نوازد که شاید هیچ‌کس نامش را نمی‌داند.با این حال اثرش واضح است.


فضای خانه تغییر می‌کند. همان اتاق، همان مبل، همان تلویزیون روشن؛ با این حال حس دیگری در هوا جریان دارد. موسیقی مثل نوری نرم روی لحظه‌ها می‌نشیند.فکر می‌کنم هنر گاهی همین‌قدر ساده وارد زندگی می‌شود. برنامه‌ای در کار نیست، تبلیغی وجود ندارد، سالنی هم در میان نیست. یک نفر سازش را برمی‌دارد، در کوچه می‌ایستد و چند دقیقه می‌نوازد. همین چند دقیقه کافی است تا صدای دیگری در شهر شکل بگیرد. در این عصر عجیب، آکاردئون در کوچه ما کاری می‌کند که هیچ برنامه تلویزیونی و هیچ خبر فوری قادر به انجامش نیست. چند دقیقه‌ای شهر شبیه شهری می‌شود که آدم‌ها در آن موسیقی می‌شنوند.


نوازنده بعد از مدتی سازش را آرام می‌کند. صدا کم می‌شود و بعد محو می‌شود؛ مثل موجی که از ساحل دور می‌شود. کوچه دوباره به حالت عادی برمی‌گردد.با این حال چیزی در هوا باقی می‌ماند؛ حسی شبیه امیدی کوچک که میان دیوارها جا مانده باشد. نوروز در راه است و شهر هنوز نفس می‌کشد. و در این عصر، چند دقیقه موسیقی توانسته است صدای ترس و ناآرامی را از مرکز شهر کنار بزند و جایش را با چیزی انسانی‌تر عوض کند.