قصد نداشتم این وقت روز دلتان را خون کنم ولی در شماره امروز روزنامه ایران گزارشی هست که بخشهایی از آن بیشتر جلب توجه میکند. درباره فلافل است؛ ساندویچ فلافل ساده و ارزان خودمان. بیایید با بخشهایی از گزارش روزنامه ایران همراه شویم. خودتان که میدانید این روزنامه متعلق به کجاست دیگر؟ دولت عزیز! با ذکر این نکته که خبرنگار روزنامه دولت در انتها یادش رفته بنویسد بالاخره قیمت ساندویچ فلافل در گرانیهای اخیر چقدر شده، گزارش را میخوانیم:
فلافل، ارزانترین غذای موجود در ساندویچیهاست؛ یک وعده غذا کاملاً سیرت میکند و به صرفه هم هست. شلوغی همیشگی فلافلی سر کوچه مروی ناصرخسرو هم برای همین است. اولین فلافل فروشی تهران که احتمالاً گذرتان به آن افتاده. شاید هم طعم ساندویچ فلافلش را چشیده باشید. مشتریانش رهگذران خسته از خرید و شاغلان بازار هستند؛ بیشترش کارگرها. آن طور که ارشد عزیزی مالک فلافلی میگوید؛ این روزها اما اوضاع فرق کرده. بگذارید برایتان بگویم.
ظهر یک روز وسط هفته، اطراف فلافلی کوچه مروی خبر خاصی نیست. یکی، دو نفری توی مغازه مشغول گاز زدن به ساندویچ هستند. بیرون تقریباً خلوت است. یادم میآید که قبلاً هر وقت در این ساعتها گذرم به اینجا افتاده، از انبوه جمعیت فلافلخور شگفت زده شدهام. راستی هم که غذای لذیذی است.
«دو ماه است فروش ما خیلی کم شده، همیشه این موقع اینجا صف میبستند. حالا ببینید چه خلوت است. به خصوص از موقع شلوغیهای بازار خیلی کار ما کساد شد. وضعیت مردم هم هست خب، قدرت خرید کم شده. همین الان بازار را نگاه کنید، میبینید کسی زیاد خرید نمیکند. اصلاً جمعیت با قبل، قابل مقایسه نیست. قبلاً کسی نمیآمد سؤال کند فلافل چند است. الان میآیند و میپرسند و راهشان را میکشند و میروند.» عزیزی این را میگوید و در عین حال حواسش به کارگرهای ساندویچی هم هست که تعدادشان ۹نفر است و با خود صاحب مغازه میشوند ۱۰نفر: «فلافل غذای ارزانی است. کمترین قیمتی که از آن یادم میآید، ۴۵تومان است. من خودم آن موقع که در ساندویچی بیمه شدم یادم هست که کباب لقمه و سوسیس ۲۵تومان بود، کنارش هم یک نوشابه میدادند. کباب لقمهاش هم گوشت حسابی بود. فلافل هم از آن موقع که باب شد، خیلی طرفدار پیدا کرد. یک دلیلش هم همین ارزانیاش بود. در کل یک غذای کارگری است. آدم سرمایهدار که نمیآید اینجا، مگر این که هوس کرده باشد. برای کارگرها و کمدرآمدها اما یک وعده غذای بیرون است. کسی که اوضاع مالیاش خوب است و میآید بازار، میرود رستوران. آنها هم البته کاسبیشان نسبت به قبل کساد شده.
ما افزایش قیمت نداشتهایم اما هر روز داریم مواد اولیهمان را گرانتر میخریم. روغن ۱۶کیلویی را که ۷۰هزار تومان میخریدیم الان شده ۹۷هزار تومان. خیارشور و ترشی و مخلفات دیگر هم همینطور. ما ادویه مرغوب استفاده میکنیم. آن هم قیمتش رفت بالا. ۱۶ماه یک بار میتوانیم قیمتهایمان را بالا ببریم اما مواد غذایی همینطور افزایش قیمت دارد. نوشابه را میفروختم هزار تومان، فردایش شد هزار و ۲۰۰ تومان. من هم دلم نمیخواهد مشتریها قیمت بیشتری بدهند و شرمندهشان میشوم. نان را دانهای ۴۰۰تومان میخرم. نخود و کاهو و خیارشور و گوجه و ترشی هم هست. همه را هم باید روزانه بخریم، اصلاً نمیصرفد. هیچ وقت این قدر کساد نبودهایم. بیرودربایستی بهتان بگویم، همین چهارشنبه پیش تصمیم گرفتم تعطیل کنم. با کارگرها نشستیم و حرف زدیم. به خاطر آنها بود که تعطیل نکردم. اینجا به هر حال ۹ نفر دارند کار میکنند. همهشان هم زن و بچه دارند، بیکار میشوند. الان این پسر را ببین ۲۰ساله است، بچه هم دارد.»
جمشید، همان کارگری که صاحبکارش به او اشاره میکند، خجولانه نگاه میکند و مشغول کارش میشود. دو تا بچه دارد، بقیه هم کم سن و سالاند و همگی عیالوار.



